بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
روایت‏های آسمانی
صفحه اصلی ای میل مدیر وبلاگ
می نویسم و نگاهم به آسمان است، در انتظار سپیده!
یک نگاه
 امیر عباس در 15 سالگی

یک سخن
قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم که سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم: ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده ی دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت از شهادت فقط دم می‌زده ام، اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی. و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.

شیرینی و لذت زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن - علیهما السلام - از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی ‌از زندگی و مرگش رقم می‌خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بیاموزد … .

(برگرفته از داستان کوتاه «ویزای بهشت» نوشته ی امیر عباس)
فهرست موضوعی این وبلاگ
آرشیو این وبلاگ
از آرشیو وبلاگ‏های قبلی‏ام
بگذارید نام و یاد شهدا رنگ ثابت زندگی روزمره‏ی ما باشد. (مقام معظم ولایت)

جومونگ همه قسمت ها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

پنجشنبه 29 شهریور 1386
آمادگی جسمانی برای عملیات

یکی از ویژگیهای گردان، مراسم صبگاه و دویدن‏هایش بود. هر روز بعد از تلاوت قرآن و انجام تشریفات صبحگاه، گروهان‏ها از هم جدا می‏شدند و چند کیلومتر می‏دویدند و بعد هم به نرمش و انجام حرکات استقامتی می‏پرداختند. همیشه بین کسانی بودم که اواخر مسیر عقب می‏ماندند. چرا که هر روز به مسافت دویدن نیروها اضافه می‏شد. به عبارتی هر روز آن همه می‏دویدیم تا ۱۵-۱۰ نفر – به اصطلاح – ببرّند. نزدیک عملیات که شده بود، هر صبح ۱۰ کیلومتر می‏دویدیم. به دلیل اینکه معمولاً دقایق آخر کم می‏آوردم، اعتماد به نفس نداشتم و نمی‏دانستم که چقدر از نظر بدنی قوی‏تر شده‏ام. یک روز شهید وفایی به من گفت:«یک دست به ماهیچه‏های پایت بزن.» تازه متوجه شدم که چقدر محکم شده‏اند. شهید وفایی گفت:«می‏بینی؟ مثل سنگ شده.» روحیه‏ی عجیبی گرفتم و دانستم که به لحاظ جسمی تغییرات زیادی کرده ام. یکی از شیرینی‏های صبحگاه هم زمانی بود که شهید مصطفی کلهری (کلهر) گردان یا گروهان را می‏دواند. کلهر خودش کاراته‏کا بود و اندام ورزیده‏ای داشت. کنار نیروها که می‏دوید اشعار حماسی می‏خواند و نیروها جواب می‏دانند. خیلی وقت‏ها جواب نیروها فقط یک کلمه بود:«علی»! دلم می‏خواست همین طور بدویم و کلهر بخواند و «علی علی» بگوییم. در نرمش‏ها هم از همه جدی‏تر بود. دو و ورزش صبحگاهی به اضافه‏ی رزم‏های شبانه، نیروها را برای عملیات آماده می‏ساخت. نزدیک عملیات نیروها آماده شده بودند که حدود ۱۰ کیلومتر با تجهیزات کامل بدوند و ۴۸ ساعت با اندکی آب و جیره‏ی غذایی پیاده روی کنند.


چهارشنبه 28 شهریور 1386
اسماعیل همه را غافل‌گیر کرد

شهید اسماعیل عطایی 

اسماعیل عطاخانی (عطایی) ۱۷ سال داشت. شلوغ بود و به خاطر زندگی در محله‌ای قدیمی و آن‌چنانی گاهی بددهانی می کرد. به او می‌گفتند اسماعیل حرمت جبهه را داشته باش! می‌گفت چشم و قول می‌داد و چون عادت کرده بود باز یادش می‌رفت. کمتر کسی فکر می‌کرد شهید شود. ولی واقعاً بچه‌ی ساده‌دل و باخدایی بود. در عملیات والفجر چهار وقتی گردان سیدالشهدا(س) رسید بالای ارتفاعات کانی‌مانگا، نیروهای عراقی در شیب ارتفاعات و در میان درختان در حال فرار بودند. تک‌تیراندازهایشان هم شلیک می‌کردند، ولی کسی نمی‌توانست ببیندشان. اسماعیل که از اولین نفرات فتح کننده‌ی ارتفاع بود، خطاب به چند نفر دیگر گفت:«اوناهاشن. فلان‌فلان‌شده‌ها!» و بعد شروع به تیراندازی به طرفشان کرد. در همین اثنا یک گلوله‌ی قنّاسه نشست به پیشانی‌اش و به سوی دوست پرکشید. اسماعیل اولین شهید گردان بود. همه را غافل‌گیر کرد.


<< 1 2 3 4 5 6 7 >>
اعضای بلاگ اسکای نام کاربری خود را وارد کنند و بقیه در خبرنامه وبگذر (پایین سمت راست) عضو شوند
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 136479







Powered by WebGozar

Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت‌های این وبلاگ
به نام خداوند جان و خرد. فکر می کنم در زمینه تخصصی ام کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم و هنوز کارم را آغاز نشده می دانم. با این امید زندگی می کنم که در آینده طرح های بی شمار ادبی و فرهنگی خود را به نتیجه برسانم.
شناسنامه کامل من...