بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
روایت‏های آسمانی
صفحه اصلی ای میل مدیر وبلاگ
می نویسم و نگاهم به آسمان است، در انتظار سپیده!
یک نگاه
 امیر عباس در 15 سالگی

یک سخن
قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم که سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم: ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده ی دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت از شهادت فقط دم می‌زده ام، اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی. و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.

شیرینی و لذت زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن - علیهما السلام - از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی ‌از زندگی و مرگش رقم می‌خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بیاموزد … .

(برگرفته از داستان کوتاه «ویزای بهشت» نوشته ی امیر عباس)
فهرست موضوعی این وبلاگ
آرشیو این وبلاگ
از آرشیو وبلاگ‏های قبلی‏ام
بگذارید نام و یاد شهدا رنگ ثابت زندگی روزمره‏ی ما باشد. (مقام معظم ولایت)

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
بنر تبلیغاتی متعلق به بلاگ اسکای است و مورد تأیید مدیر این وبلاگ نیست.


شنبه 22 دی 1386
دسته‌ی چهارم، وفادار و ثابت قدم!

معروف است که از حمید برادر کوچک آقا مهدی باکری، سخنی نقل شده که گویا از وصیت نامه‏ی این سردار شهید است. ایشان ظاهراً می‏نویسند:«دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می‏رسد که جنگ تمام می‏شود و رزمندگان امروز سه دسته می‏شوند: دسته‏ای به مخالفت با گذشته‏ی خود بر می‏خیزند و از گذشته‏ی خود پشیمان می‏شوند، دسته‏ای راه بی‏تفاوتی را بر می‏گزینند و در زندگی مادّی غرق می‏شوند و همه چیز را فراموش می‏کنند و دسته‏ی سوم به گذشته‏ی خود وفادار می‏مانند و احساس مسئولیت می‏کنند که از شدّتِ مصائب و غصه‏ها دِق خواهند کرد.»

 

سردار شهید حمید باکری از سر دل‏تنگی آینده را پیش بینی کرده‏اند؛ ولی با تمام احترامی که به شهدا و این شهید والامقام قائل هستیم، باید اشاره شود که این تقسیم‌بندی ناقص است، چرا که گروه چهارمی هستند که مانده‏اند و طلایه‏دار ارزش‌ها هستند و بسیاری از ایشان نیز درجایگاه‏های مدیریتی نظام به کار مشغول‏اند. اکنون دکتر احمدی‏نژاد، سردار صفوی، سردار محمد علی جعفری، سردار فدوی و بسیاری دیگر از این عزیزان که مدیریت‏های بزرگ کشوری و لشکری را برعهده دارند، در کدام دسته جای می‏گیرند؟ با کمی دقت می‏توان دید کسانی هم مانده‏اند که نه به گذشته‏ی ارزشی خود پشت کرده‏اند، نه در مادیات غرق شده‏اند و نه دق کرده‏اند، بلکه در صحنه حاضر اند، فعالیت می‏کنند و با شعار  ِ«ما می‏توانیم»، نگاهشان به آینده مثبت و مملو از امید است.

اینجا را هم اگر خواستید ببینید: [لینک]


پنجشنبه 6 دی 1386
لطفاً برای جانبازان شیمیایی دل‏سوزی نکنید

شاعران زیادی را می‏شناسم که وقتی می‏خواهند در جشنواره‏ای با موضوع دفاع مقدس شرکت کنند، اول به یاد شیمیایی‏ها می‏افتند. نویسندگان زیادی نیز به شیمیایی‏ها به چشم سوژه نگاه می‏کنند. کاش نگاه هنرمندان و نویسندگان همه جانبه بود، اما متأسفانه ایشان به دنبال راحت‏ترین راه برای متأثر کردن مخاطب هستند؛ نتیجه اینکه مشکلات جسمی جانبازان شیمیایی در آثار ادبی و هنری برجسته می‏شود و ممکن است مخاطبین فکر کنند شیمیایی‏ها آدم‏هایی دست و پا بسته، مفلوک و قابل ترحم‏اند.

اما واقعیت این است که جانبازان شیمیایی زندگی‏شان را می‏کنند و با مشکلات جسمی هم کنار آمده‏اند و خیلی از آنها ناراحتی‏شان کمتر از مثلاً دیابتی‏هایی است که درصد قابل توجهی از افراد جامعه را تشکیل می‏دهند.

اگر می‏خواهید تولید محتوا یا خلق هنری مرتکب شوید، لطفاً به فرهنگ جانبازی و شهادت طلبی و اراده‏ی پولادین ایثارگران و جانبازان و دشمن ستیزی و ولایت‏پذیری‏شان بپردازید و اگر هم گاهی مشکلات جسمی را در کنار ویژگی‏های دیگر نشان می‏دهید، یادتان باشد منعکس کنید که شیمیایی‏ها و دیگر جانبازان، اکنون از فعال‏ترین و اثرگذارترین افراد اجتماع هستند.


شنبه 1 دی 1386
شب یلدا با شهیدان

برای بعضی دوستان پیام کوتاه فرستاده بودم که «شب یلدا را با نام شهیدانمان آذین می‏بندیم» و بعد با خود گفتم نامردی نکنم و سری به یاران بزنم. ابتدا به زیارت کریمه‏ی اهل بیت(ع) راهی شدم. در حرم بودم که پیامکی از برادر علی کریمی (پایگاه وبلاگ نویسان ارزشی) رسید و با خود گفتم اگر چیزی بنویسم و با گوشی کم‏توان تلفن همراه عکسی بگیرم، حتماً لینک خواهند داد و در حرم بودم که فربود - یکی از یاران والفجر هشت - را در کسوت‏ خدمت‏گزاری حضرت فاطمه معصومه(سلام الله علیها) دیدم و به فال نیک گرفتم و سپس به محله‏ی قدیم و گلزار شهدای امامزاده ابراهیم رفتم. کلید را از خادم گرفتم و در خلوتی که غیر بدان راه نداشت، به مهمانی یاران شتافتم. اغلب ِ شهدای محل و سه‏تن از گل‏های پرپر دسته‏ی نمازشب‏خوان‏ها در این گلزار هستند؛ این دسته را که به خاطر دارید؟ [لینک]

می‏گویند فقط کسانی موفق به زیارت شهیدان می‏گردند که دعوت شده باشند؛ اگر این سخن درست باشد، پس خوش‏حال باش که با همه‏ی روسیاهی و گنه‏کاری، شهیدان از تو دل نبریده‏اند و چه بسا انتظارت را می‏کشند؛ بسم الله!

 

 

حرم مطهر حضرت معصومه -س 

مثل خادم حرم مطهر کریمه‏ی اهل بیت(ع)، غبار فراق از آینه‏ی دل بزدای تا جلوه‏ی یار در وجودت بدرخشد.

 

 

 گلزار شهدای امامزاده ابراهیم قم

نعلین از پاها بیرون بیاور برادر، تو در سرزمین مقدسی قدم نهاده‏ای.

 

 

 گلزار شهدای امامزاده ابراهیم قم

تو هستی و فراق؛ نه، تو هستی و وصل یار و یاران. بگو و گوش فرادار که با تو چه می‏گویند. آری گوش فرادار!

 

 

 مزار شهید ابوالفضل عسکری نوری شهید ابوالفضل عسکری نوری

یکی از شهدای دستهی نمازشبخوانها . مظلوم بود. ساکت و گوشه گیر و دوست داشتنی. زیبا صورت و پاک سیرت. دوربین را که در دستت می‏دید کناره می‏گرفت. اکنون نیز مظلوم و گوشه گیر است.  بستگانش را کمتر در اینجا می‏بینم و رنگ و روی عکس پریده است و سال شهادتش به اشتباه درج شده است و تذکر من به مسئول مربوط تا کنون نتیجه‌ای نداشته است. کاش از او عکس‌های زیادی گرفته بودم، انگار به من می‏گوید:«جعفری! حالا من می‏گفتم عکس نگیر، تو چرا گوش می‏کردی؟» و یادآوری می‏کند که «هر جا لازم دیدی عکست را بگیر و به کسی گوش نکن.»

 

 

 مزار شهید محمد علی خوش یزدانی شهید محمد علی خوش یزدانی

معاون دستهی نمازشبخوانها ؛ سه ماه پس از برادرش به شهادت رسید. مجروح شده بود، اما چند روز پس از عملیات به خط مقدم و بالای ارتفاعات بازگشت تا به ملکوت اعلی سفر کند و تو را برجای گذارد. وقتی به او گفتی که فرمانده‏تان (محمد وفایی زاده) به تو گفته بوده که شهید خواهد شد، چه همه گریست و با سوز و گداز گفت:«پس چرا به من نگفت؟!» و اکنون بنشین، اشکی بیفشان و به یاد داشته باش که
در مسلخ عشق جز نکو را نکشند ...!

 

 

مزار شهید تقی مولایی شهید تقی مولایی 

تقی مولایی، یکی دیگر از شهدای دستهی نمازشبخوانها . نزدیک‏ترین دوستت. دست در دست هم در مقر سرپل‏ذهاب قدم می‏زدید. به تو می‏گفت:«اگر می‏خواهی لذت عبادت را بچشی توبه کن» و می‏گفت:«من هم توبه کرده‏ام و حالا دنیا برایم قشنگ‏تر است.» و این گونه او سبک‏بار گشت و خرامید و رفت و این تویی که هنوز در گرداب فراموشی خود غوطه‏وری.

 

 

مزار شهید علی غلامی شهید علی غلامی

این نازنین را که به یاد دارید؟ [لینک]

 

 

مزار شهید محسن عطایی شهید محسن عطایی 

نام این شهید دلاور را هم به خاطر بسپارید تا عرض کنم.

 

 

آیا می توان حق مطلب را ادا کرد؟ 

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان ...

 

 

 یاران شهید

نگران تو هستند!

 

 

 چه باید کرد؟

نظر شما چیست؟

 

 

 سردار لشکر شهید آقا مهدی زین الدین

فرمانده هم حضور داشت؛ با همان لبخند همیشگی. آخرین بار ۲۲ روز پیش و در همین مکان بعد از چند کلمه صحبت برای حضار، لبخندش را دیده‏ای. دلت می‏خواهد این لبخند از روی رضایت باشد.
راضی هستی سردار؟ به خدا از وقتی نهیب زده‏ای، نه در پی شهرت بوده‏ام و نه ثروت، بقیه‏اش با خودت. دستم را بگیر سردار، خسته‏ام. پاهایم دیگر توان رفتن ندارند. دل‏تنگم سردار. تا به کی با عکس‏هایتان سخن بگویم؟ دل‏تنگم. دستم را بگیر و مرا با خود ببر، تا به آسمان؛ تا بدانجا که نور قسمت می‏کنند. آقا مهدی؛ دستم را بگیر!


شنبه 14 مهر 1386
پاسخ به ایمیل علیرضا نوری‌زاده، خائن و وطن‌فروش

به نام خدا . حتماً یادداشت این جانب را با عنوان « من یک شیمیایی هستم! » ، خطاب به علیرضا نوری زاده – که در خیانت و وطن فروشی از همهی خبیثان پیش است – مطالعه کردهاید [لینک]. مدتی پیش از این آدم(؟) ایمیلی دریافت کردم که تا کنون فرصت پرداختن به آن دست نداده بود. اینک به چند مورد توجه فرمایید:

علیرضا نوری زاده ، خائن و وطن فروش 

-          حروف نامه لاتین است و این نشان می‌دهد که نوری زاده به جز وطن، غیرت و جدان، همه‌ی آنچه به ایران و ایرانی مربوط می‌شود را چوب حراج زده است و به این خواسته‌ی استکبار (حذف حروف پارسی) تن در داده است.

-          این آدم(؟) ابتدا چند سطر به همان تهمت‌های معروف صهیونیست‌ها و دل سوزاندن برای اشراری که سلب امنیت اجتماعی می‌کنند، دل سوزانده است. اعتراف از این روشن‌تر هم امکان دارد؟! نوری‌زاده برای قاتلین، اشرار، و بمب‌گذاران دل‌سوزی می‌کند! آیا نیازی هست بیش از این به شرح واضحات بپردازم؟

-          اما نکته‌ی جالب‌تر، آخرین جمله‌ی نامه‌ی اوست. این موجود آورده است:«پسرم دلم برای صادقی‌ات می‌سوزد.» در پاسخ به این خائن و  وطنفروش میگویم: الف- من پسر تو نیستم! من فرزند اسلام ام. من فرزند خمینی(ره) هستم. من فرزند ملت ایران ام. من فرزند و رزمنده‌ی این سرزمین مقدس هستم. درست است که الکل سلول‌های خاکستری مغزت را تار و مار کرده است، اما موقعی که خطاب به یک رزمنده‌ی ایران اسلامی سخن می‌گویی، مواظب باش چه می‌گویی تا بیش از پیش نفرت و انزجار این ملت را متوجه خود نکنی! ب- این موجود(؟) اعتراف به صداقت این جانب کرده است! یعنی یک رزمنده‌ی مسلمان ایرانی، که تابع ولایت فقیه است و به سرزمینش عشق می‌ورزد و حاضر است همه‌ی هستی‌اش را برای سرفرازی اسلام تقدیم حضرت حق کند ، به گونه‌ای است که حتی یک خائن و وطن‌فروش هم نمی‌تواند صداقت او را کتمان کند . ج- معمولاً ملت متمدن ایران برای صداقت کسی دلشان نمی‌سوزد و او را تحسین می‌کنند و من نمی‌دانم غرب چه بلایی بر سر این آدم(؟) آورده است که خودش نمی‌فهمد چه می‌گوید؟! د- شاید بگوید منظور من این بوده که دلم برای نفهمی‌ات می سوزد؛ در این صورت هم نخست اینکه ماهیت پلید خودش بیشتر مشخص می‌شود و دوم بی‌سوادی ادبی او مشخص می‌گردد. یعنی این خبیث آن همه بی‌سواد است که به جای اینکه به کسی بگوید «نفهم»، به او می‌گوید «صادق»! به عبارتی ضد انقلاب‌ها و وطن‌فروشان فراری، آن همه بی‌سواد اند که بی‌سوادی چون نوری زاده، مدعی روشن‌فکری است و دشمنان این ملت از او به عنوان یک کارشناس(؟) استفاده می‌کنند!

اقدام غیر حرفه ای و غیر اخلاقی تینی پیک

-          می‌دانید که یادداشت مورد بحث را پیش‌تر در وبلاگ دیگرم منتشر کرده بودم [لینک] . عکس نوری‌زاده نگون بخت را هم درج کرده بودم. جالب اینکه عکس در تینی‌پیک آپلود شده بود و در یک اقدام عجیب و بی‌سابقه، عکس حذف شده و توضیح مقابل جایگزین شده است (البته عکس در جای دیگری آپلود شد و مشکل حل گردید). این در حالی است که وبلاگ فتحالمبین بر اثر اشتباه فیلترینگ، پیش از درج یادداشت مورد بحث مسدود شده بود و اکنون بسیار کمبیننده است و اگر پربیننده بود باید عکسالعمل نوریزاده و دوستانش را میدیدیم. صرف نظر از اینکه این آدم(؟) و مدیریت تینی‌پیک گمان می‌کنند هیچ جای دیگر نمی‌توان عکس آپلود کرد، همین حرکت بچه‌گانه باعث شد به فکر یک طرح عظیم ملی بیفتم [...] هر چند به نظر می‌رسد چند سالی است متخصصین در این زمینه فعال شده‌اند.

فکر می‌کنم بیان این واقعیت هم چندان ضروری نباشد که باطل در عمق استراتژیک خودش متزلزل است. امثال نوری‌زاده که تا خرخره در فساد، الکل و خودفروشی فرورفته‌اند و شب و روزشان به بافتن اراجیف برضد ملت متمدن و دولت جمهوری اسلامی ایران می‌گذرد، تنها در مواجهه با یک یادداشت در یک وبلاگ کم‌بیننده چنین به هم می‌ریزند! این بیچاره نمی‌داند که عددی نیست و الا - همان گونه که به صداقت ما اعتراف کرده است - پرداختن صادقانه به او، اشتباهات، خیانت‌ها و خودفروشی‌هایش آسان است.

پ.ن: نظرات شما در باره‌ی این یادداشت، برای نوری زاده ایمیل می‌شود.


پنجشنبه 12 مهر 1386
بهترین دعا در شب قدر

 سید شهیدان اهل قلم

 همایونفر از همکاران شهید سید مرتضی آوینی می‌گوید: مرتضی صبح می‌آمد سرکار تا شب و تازه فارسی هر وقت می‌گفت مثلاً سؤال دارم، می‌گفت:«هر موقع شب خواستی زنگ بزن.» این دلالت می‌کرد بر اینکه مرتضی شب‌ها اصلاً نمی‌خوابید. من نمی‌فهمیدم چه ساعتی می‌خوابد.

بعضی مواقع ساعت ۲ نصفه شب می‌آمد سرکار. فارسی می‌گفت فلان مشکل را دارم، بلند می‌شد می‌آمد سرکار که کار کند. در این ارتباط می‌گفت:

ضمن اینکه داشتیم روایت فتح را کار می‌کردیم، برنامه‌ی سه نسل آواره را که موضوع شهادت بهروز (مرادی) در آن بود؛ ماه، ماه مبارک رمضان بود. شب ۲۱ ماه مبارک بود. شب قدر بود. من به او گفتم آقا مرتضی من کار دارم. گفت من بیدارم، اگر خواستی زنگ بزن. بعد گفت ساعت ۳ بعد از نصفه شب بود زنگ زدم. سریع برداشت تلفن را. گفتم آقا مرتضی شب قدر همه می‌روند قرآن سرشان می‌گیرند، همه در حال عبادت هستند، هر کسی دارد نماز می‌خواند، همه دعای جوشن کبیر می‌خوانند. تو این کار را دادی دست ما!؟ ساعت ۳ بعد از نصفه شب است و من هم دچار مشکل شده‌ام. مرتضی گفت: تو از کجا می‌دانی کاری که می‌کنی کمتر از آنهایی باشد که قرآن سرگرفته‌اند. چرا این‌طور فکر می‌کنی؟ بعد گفت: خود من دو تا متن نوشته‌ام و این متن دوم را دارم تمام می‌کنم و از زیباترین متن‌هایی شده که من تا به حال نوشته‌ام. یکی برنامه‌ی پنجم را تمام کرده‌ام و یکی برنامه‌ی سه نسل آواره را و مسئله‌ای که در هر دو برنامه مشترک است، دعای شهادت است.

در برنامه‌ی شهری در آسمان چنین جمله‌ای دارد:«ای شهید! ای آنکه بر کرانه‌ی ابدی و ازلی وجود برنشسته‌ای! دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش!»

این یک دعاست که دعای شهادت است و یک دعا هم در برنامه‌ی سوم، یعنی سه نسل آواره است، نزدیک به همین مضامین با عبارات بسیار زیباتر و من قطعاً معتقدم که دعایش مستجاب شد و همان شب در اصل آنچه که می‌خواست گرفت و به یک ماه هم نکشید که مرتضی شهید شد.


پنجشنبه 5 مهر 1386
پیوند امام خمینی(ره) و رزمندگان اسلام

حضرت امام خمیمنی (ره)

بین حضرت امام خمینی(ره) و رزمندگان اسلام دو نوع رابطه وجود داشت. یکی رابطه‏ی بین نیرو و فرمانده بود، و یکی هم یک پیوند عمیق عاطفی مرید و مرادی! این دو نوع رابطه البته از هم قابل تفکیک نبود. همه گوش به فرمان بودند و واقعاً این سخن معروف «از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن» جلوه داشت. وقتی امام(ره) می‏فرمودند که رزمندگان ما عید را در جبهه می‏مانند، کسی حاضر به مرخصی رفتن نبود. شکستن حصر آبادان که با منطق نظامی دست نایافتنی می‏نمود، فقط با یک جمله‏ی حضرت امام(ره) که «حصر آبادان باید شکسته شود» محقق شد. دلبستگی و عشق رزمندگان و فرماندهان به حضرت امام(ره) هم در طول تاریخ بشریت کم‏نظیر است. رزمندگان به عنوان مدال افتخار عکس حضرت امام(ره) را از دگمه‏ی پیراهن خود آویزان می‏کردند. با عشق به حضرت امام(ره) لحظاتشان را سپری می‏نمودند و همیشه نگران سلامتی ایشان بودند و دائماً برای سلامتی و طول عمرشان دعا می‏کردند. شهدا هم از کسانی بودند که این رابطه در ایشان مستحکم‏تر بود و از وصیت‏نامه‏هایشان هم پیداست. حضرت امام(ره) هم به رزمندگان عشق می‏ورزید و در سخن‏رانی به ایشان می‏گفت که من از این چهرههای نورانی و بشاش شما و از این گریههای شوق شما حسرت میبرم؛ من [در برابر عظمت شما] احساس حقارت میکنم و پاسخ رزمندگان هم یک گریه‏ی شدید ناشی از شرمندگی و ناشی از عشق به خدا و عشق به خدمت و عشق به امامشان بود. حضرت امام(ره) به مناسبت پیروزی عملیات فتح المبین، در پیامی فرمودند:«اینجانب از دور دست و بازوی قدرتمند شما را که دست خداوند بالای آن است می بوسم و به این بوسه افتخار می‏کنم.» همچنین در پایان مقدمه‏ی وصیت‏نامه‏شان آورده‏اند:«از خداوند ـ عزوجل‌ ـ عاجزانه‌ خواهانم‌ که‌ لحظه‌ای‌ ما و ملت‌ ما را به‌ خود واگذار نکند و از عنایات‌ غیبی‌ خود به‌ این‌ فرزندان‌ اسلام‌ و رزمندگان‌ عزیز لحظه‌ای‌ دریغ‌ نفرماید.» و در متن وصیت‏نامه فرمودند:«اسلام‌ باید افتخار کند که‌ چنین‌ فرزندانی‌ تربیت‌ نموده‌، و ما همه‌ مفتخریم‌ که‌ در چنین‌ عصری‌ و در پیشگاه‌ چنین‌ ملتی‌ می‌باشیم‌». همچنین با یک آیندهنگری و با نگرانی‏ای که خاص یک پدر مهربان است، در پیام قطعنامه فرمودند:« من در میان شما باشم و یا نباشم، به همهی شما وصیت و سفارش میکنم که نگذارید انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد ، نگذارید پیشکسوتان شهادت و خون ، در پیچ و خم زندگی روزمرهی خود به فراموشی سپرده شوند.» همچنین در همانجا فرمودند:«خون شهیدان انقلاب و اسلام را بیمه کرده است! خون شهیدان برای ابد درس مقاومت به جهانیان داده است. و خدا میداند که راه و رسم شهادت کور شدنی نیست. و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود. و همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود. خوشا به حال آنانکه با شهادت رفتند. خوشا به حال آنان که در این قافلهی نور جان و سر باختند. خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند. خداوندا! این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روی مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم نکن

به یاری خدا، در یادداشت بعد، لحظه‏ی شهادت چند تن از یاران شهیدم را روایت خواهم کرد. 


سه شنبه 3 مهر 1386
راه شهیدان باقی است

شخصاً اعتقاد دارم که در جبهه اگر کسی از ژرفای قلب طالب شهادت بود، به آن می‏رسید! بنابراین اگر کسی ادعا کند که من دلم می‏خواست شهید شوم، ولی توفیق نداشتم، باور نمی‏کنم، به شما هم توصیه می‏کنم باور نکنید. شهادت هدیه‏ی جاریه در جبهه‏های دفاع مقدس بود و هر کس می‏پذیرفت لایق آن می‏شد؛ به عبارتی لیاقت هر رزمنده برای شهادت، در درک درست از موقعیت، اعتقاد عمیق قلبی و آمادگی برای شهادت و طلب کردن آن بود. برای تمام نیروهایی که در صحنه‏های آتش و خون حضور داشتند، لحظه‏ای بوده که باید یک تصمیم مهم و حیاتی می‏گرفته‏اند. اینکه چرا بعضی‏ها در لحظه‏ای که باید تصمیم می‏گرفتند بروند یا بمانند، ماندن را انتخاب کردند، دلایل متفاوت و شخصی دارد که هر رزمنده باید خود شرح دهد. نگارنده گمان می‏کرد پدر و مادر به او نیاز دارند – یک خبط بزرگ! – و ماند تا به زعم خود برای خانواده‏ی خود کاری را انجام دهد که خدای مهربان تضمین کرده است! ماند و هیچ غلطی نکرد و آن فوز عظیم را از دست داد. بین رفتن و ماندن فقط یک تصمیم فاصله بود، و خیلی‏ها در همین منزل درجا زدند. اکنون چاره‏ای نیست جز اینکه به یاد بیاوریم کلید در دست خودمان بود و گمش کردیم. می‏توانستیم به جمع شهدا بپیوندیم و قصور کردیم. اما نکته این است که همواره می‏توان مثل شهیدان زندگی کرد. می‏توان مثل شهیدان فکر کرد و مثل ایشان عمل نمود. می‏توان – و واجب است – که نام و یادشان و مرامشان را زنده نگاه داشت و پیامشان را منتشر کرد. می‏توان با تأسی به ایشان و پیروی از راه پیروزمندانه‏شان، آماده و طالب شهادت بود.

رو به خدا می رویم 

نمی‏خواهم مثل بعضی‏ها فقط در غم آن دوران مویه کنم و همه چیز را از دست رفته بدانم. می‏توان ناشکری نکرد و آماده و خواهان شهادت بود. خدا را شکر که ماندیم و این روزها را دیدیم. ماندیم و پیش‏رفت کشور را به چشم خود دیدیم. ماندیم و اعتلای نظام جمهوری اسلامی را شاهد بودیم. خدایا تو را شکر می‏گوییم. اگر روزی بود که حتی از فروختن سیم‏خاردار به این ملت خودداری می کردند و برای تهیه‏ی چند دست لباس غواصی و چند موتور قایق تفریحی می‏بایست در پوشش توریست به اقصی نقاط جهان سفر کنیم، اکنون تو را سپاس می‏گوییم که تولید کننده‏ی پبشرفته ترین تجهیزات نظامی هستیم. تو را سپاس می گوییم که ماندیم و دست‏یابی کشورمان را به فنّاوری صلح آمیز هسته‏ای (آن هم به صورت بومی) شاهد هستیم. تو را شکر می‏کنیم که عزت و سرافرازی ملت و دولت جمهوری اسلامی ایران را به نظاره نشسته‏ایم. تو را هزاران مرتبه سپاس می‏گوییم که شاهدیم رئیس جمهور محبوبمان در خانه‏ی کفر و و در دانشگاه امریکا، با یاری پروردگار، مکر دشمنان را به خودشان بازگشت داد و با عزت از آرمان‏های بشر دوستانه‏ی کشور اسلامی‏مان سخن راند و مورد تشویق دانشجویان و اساتید امریکایی قرار گرفت و سیاستمداران استکبار، بر پیروزی ملت ایران و رئیس جمهورمان صحه گذاشتند. خدایا تو را شکر می گوییم که ماندیم و ذلت دشمنان و تحقق فرمایش حضرت امام خمینی (ره) را دیدیم که فرمودند:«امریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند

آری! خدا را شکر می‏کنیم، راه شهیدانمان را ادامه می‏دهیم و در اشتیاق شهادت روزهایمان را شام و شب‏هایمان را صبح می‏کنیم و به خاطر خواهیم داشت که آمادگی برای شهادت و اشتیاق رسیدن به این سعادت بی‏نظیر، در ادعا و سخن خلاصه نمی‏شود و باید اسباب بزرگی همه آماده نمود و به فضل الهی امید داشت.

الهمّ الرزقنا توفیق شهادت فی سبیلک.


   1      2    >>
اعضای بلاگ اسکای نام کاربری خود را وارد کنند و بقیه در خبرنامه وبگذر (پایین سمت راست) عضو شوند
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 122115







Powered by WebGozar

Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت‌های این وبلاگ
به نام خداوند جان و خرد. فکر می کنم در زمینه تخصصی ام کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم و هنوز کارم را آغاز نشده می دانم. با این امید زندگی می کنم که در آینده طرح های بی شمار ادبی و فرهنگی خود را به نتیجه برسانم.
شناسنامه کامل من...