اشاره: این داستان در یک جشنوارهی سراسری (در سال ۱۳۸۳) برگزیده شده است؛ ضمن اینکه پیشتر در ماهنامهی تخصصی ادبیات داستانی و روزنامهی کیهان به چاپ رسیده است.
خورشید سر به شانهی کانىمانگا گذاشته بود و تاریکى از سمت پنجوین عراق سینهخیز مىآمد تا کوهستان را در سیطرهى خود بگیرد. درد سرباز را مچاله کرد. بوتهاى را به چنگ گرفت و آن را از جا کند.
«دیگر خیلى دیر شده ، خیلى.»
خیلى دیر شده بود. چشمانش را براى چند لحظه فرو بست. دستش را روى جیب پیراهن نظامى گذاشت. از بودن چیزى، عکسى گویا، مطمئن شد. در ذهن سرباز دخترش سعیده، در کنار آینه، گردن بند عقیق یمانى خود را دید مىزد و مادر، آن سوتر لباس عروسى او را پولک دوزى میکرد. سرباز چشمانش را گشود. سرخى غروب آسمان کوهستان را انباشته بود. ناگهان امیدى در ژرفاى قلبش جرقه زد:
«من زنده میمانم.»
روى دو پا بلند شد، هنوز چند قدمى برنداشته بود که به پشت روى سراشیبى تپه سقوط کرد و آن سوتر کنار تخته سنگى متوقف شد. رد گلوله از پهلوى چپ تا کلیهى راست به درد نشست و نعرهى سرباز هزار تکه شد و در دل کوه به نوسان درآمد.
«یعنى مرگ این طورى میآید؟»
و مرگ هنوز نیامده بود. صداى خفیف چند انفجار را از فاصلهاى دور شنید. چهار دست و پا به آن سو که گمان میکرد نیروهاى خودى را مییابد،حرکت کرد. به کنارجسدى رسید. جسد ازنیروهاى دشمن بود و به موازات کوه، طاقباز، رو در روى آسمان خوابیده بود و رد خون از خال پیشانى، هر دو چشم وى را انباشته بود. سرباز به خود لرزید.
«کاش میدانستم براى چه میمیرم.»
به پیشانى مرد، سوراخ گلوله و رد خون خیره شد. صاحب جسد جوانى بیست ساله مینمود و لابد با آرزوهایى در دل ؛ شاید دخترى به سن و سال سعیدهى خودش به انتظار نشسته بوده است، تا روزى با هم به خانهى بخت بروند . اما تیر سیمینوف سرباز، پیشانى او را شکافته بود. نوشتهى روى جیب پیراهن خاکى رنگ جوان عجیب مى نمود: یا زیارت یا شهادت.
درد باز هم هجوم آورد، این بار شدیدتر.
«یعنى مرگ این طورى میآید ؟»
و مرگ هنوز نیامده بود. خم شد و پیشانى جسد را بوسید. هیبت مرگ دل او را نرم کرده بود. اشک چشمانش با خون دلمه بستهى جوان درهمآمیخت. جسد را - انگار داماد خویش را - در آغوش گرفت، سر به شانهی او گذاشت و با صداى بلند گریست. درد با قدرت آمده بود و پیکر سرباز را تسخیر کرده بود و او در آغوش جوان به صداى بلند میگریست و از درد نعره مىزد. شکارچى به شکار خود پناه برده بود!
«کاش پناهنده مى شدم، مثل جاسم رزّاق که شبانه به کوه زد و خبر اسارتش رسید.»
در کنار جسد دراز کشید، بهانتظار مرگ گویا. سرخى غروب در سیاهى شب گم شده بود.
«اما دیگر خیلى دیر شده!»
خیلى دیر شده بود. شب بىرحمانه از راه رسیده بود و سرباز به مرگ مىاندیشید، مرگى که انگار خیال آمدن نداشت .
قم - اردیبهشت ۷۹ - امیر عباس جعفرى |