بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
روایت‏های آسمانی
صفحه اصلی ای میل مدیر وبلاگ
می نویسم و نگاهم به آسمان است، در انتظار سپیده!
یک نگاه
 امیر عباس در 15 سالگی

یک سخن
قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم که سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم: ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده ی دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت از شهادت فقط دم می‌زده ام، اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی. و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.

شیرینی و لذت زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن - علیهما السلام - از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی ‌از زندگی و مرگش رقم می‌خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بیاموزد … .

(برگرفته از داستان کوتاه «ویزای بهشت» نوشته ی امیر عباس)
فهرست موضوعی این وبلاگ
آرشیو این وبلاگ
از آرشیو وبلاگ‏های قبلی‏ام
بگذارید نام و یاد شهدا رنگ ثابت زندگی روزمره‏ی ما باشد. (مقام معظم ولایت)

تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

سه شنبه 8 اردیبهشت 1388
خارم ولی گلاب ز من می‌توان گرفت...

پایین - راست: امیر عباس

این عکس که در جزیره مجنون شمالی گرفته شده، دیروز پس از ۲۴ سال به دستم رسید. با توجه به اینکه از این مأموریت هیچ عکسی نداشتم و سال‌ها با پرس و جو به دنبال عکس‌های این منطقه بوده‌ام، خودتان تصور کنید چه همه از دیدنش خوش‌حال شدم. خاطرات آن روزها، پاسگاه‌ها و کمین‌های آبی، این بادگیر سبز رنگ که اغلب به تن داشتم، ماهی‌گیری با قلابی که از سنجاق می‌ساختم و نی‌هایی که به عنوان چوب ماهی‌گیری استفاده می‌شد و خیلی از لحظات زیبا و دست نایافتنی آن روزها، به یکباره پیش چشمانم جان گرفت. درست است آن قدر ضعیف هستم که از دیدن عکس‌ها و آثار خود ذوق می‌کنم، اما لطف این عکس ایستادن پیش پای سردار شهید عباس حاجی زاده است که بسیار به این حقیر لطف داشت. چند روزی بود که به عنوان بیسیمچی به کادر گروهانش رفته بودم و این عکس، چهره او را حدوداً یک هفته پیش از شهادت نشان می‌دهد.

در خصوص تدوین کتاب سردار شهید محمد بنیادی و به منظور حضور در یک جلسه، به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس قم رفته بودم. معاون ادبیات بنیاد گفت:«به عکسی برخوردم که احتمالاً تو هم در آن هستی؟!» این عکس را هدیه شهید محمد بنیادی می‌دانم که چندی است با یاد او هستم و خاطرات همرزمانش را می‌شنوم. آن قدر خصوصیات این شهید ارزشمند و والا و تأثیر گذار است و این روزها چنان روحیه‌ای گرفته‌ام که می‌توانم بگویم:

خارم ولی گلاب ز من می‌توان گرفت             از بس که بوی همدمی گل گرفته‌ام


جمعه 1 آذر 1387
به سرزمینم عشق می‏ورزم

سلام بر ایران ؛ نگارستان یزدان ؛ بهارستان ایمان. سلام بر ایران و مردان و زنان بسیجی‏اش. سلام بر آنان که بر پیشانی‏بندهای سرخ و سبزشان نام مقدس سید و سالار شهیدان (ع) را به یادگار می‌نگاشتند. سلام بر مردانی که در دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سربه فلک کشیده‏ی کردستان خود ندیدند و خدا را به نظاره نشستند.

در هفته‏ی بسیج، بر صفحه‏ی بی جان کاغذ چه می‏توانم بنگارم، جز نشان عاشقی و مردی و مردانگی، جز شجاعت و شعور و حضورشان؟! 

یاران بسیجی! در غربت من بودم و تنهایی دل. نشان از وطنم پرسیدند. گفتم: ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. 

با من گفت که وطنت را، سرزمینت را، ایرانت را، این گونه می‌شناسم: با حماسه سرای کهنش فردوسی و با سی‏هزار بیت عاشقی‏اش. گفتم: آری، دیگر چه؟ با من از رستم سخن گفت و گذر از هفت خانش. از حماسه‏های به یاد مانده در برگ برگ پر افتخار شاهنامه‏ی سرزمینم. با من از جوانی سهراب سخن گفت و آرش و کمانش که مرز ایران و توران را نگاشته است. با من از کاشی‏کاری‏های دل‏فریب اصفهان و سرپنجه‏ی هنرمندانه‏ی مردان و زنان اصفهانی سخن گفت که نقش عشق و کاشی‏های فیروزه‏ای‏اش دل و جان عاشقان را رو به سوی خویش می‏خواند. با من از تیشه‏ی شیدایی و نقش عشق در کوه بیستون سخن گفت و هیچ نگفتم. کلامش چو به پایان رسید، آرام برخاستم و این گونه لب به سخن گشودم: 

آری! ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. همه‏ی ایرانیان فردوسی و سی‏هزار بیت عاشقی‏اش را می ستایند. همه‏ی ایرانیان قامت رعنای رستم و پهلوانی‏اش و گذر از هفت خان و آنچه را که فردوسی در بیت بیت شاهنامه سروده است، از زبان پدربزرگ و مادربزرگ بارها شنیده‏اند و خواب ناز خویش را به صبح رسانیده‏اند. همه‏ی ایرانیان عشق به وطن را در کمان آرش بارها به نظاره نشسته‏اند. همه‏ی ایرانیان جوانی و پهلوانی سهراب را برای فرزاندشان بازگفته‏اند و نام او را در میان فرزندانشان زنده نگاه داشته‏اند. اما بگذار در مقابل پهلوانان اسطوره‏ای سرزمینم، اینک وطنم را، سرزمینم را، کوچه‏ی شیران و بیشه‏ی دلیران را به گونه‏ای دیگر برایت بسرایم. نام از رستم بردی؟ نام پهلوانان امروز سرزمینم را شنیده‏ای؟ یکی نام زین‏الدین دارد، فرمانده‏ رشید لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع). نام از رستم بردی؟ رستم امروز سرزمینم یکی نام چمران دارد! سجاده نشین کوی عشق و صفا ؛ چمران، که دهلاویه و سوسنگرد بارها در برابر عظمت و پهلوانی‏اش سر تعظیم فرود آورده است. آرش کمان گیر را می‏گویی و سهراب را؟ نام حسین فهمیده را شنیده‏ای؟ سیزده ساله بود و امام وطنم او را رهبر ایران زمین نامید. که را می‏ستایی؟ نام سردار سربه‏دار کردستان – بروجردی - را شنیده‏ای؟ هم او که قله‏های  هفت توانا، بازی دراز و شاخ شمیران، قله ۱۹۹۴ و قله ۱۸۸۴ بارها عظمت و مردی و مردانگی‏اش را به نظاره نشسته است. که را می ستایی؟ آرش را؟ در کمال عظمت آرش، بگذار شیرودی را برایت بسرایم! سهیلیان و چاقروند، فکوری، عباس دوران و او که سرلشکر شهید بابایی نام گرفت و آسمان وطنم در مقابل سربلندی‏اش سر تسلیم فرود آورده است. اصفهان را دیگر با کاشی‏کاری‏های دل‏فریبش نمی‏سرایند، با ۲۲ هزار گل رعنا قامت و مردان مردی که در لشکر امام حسین (ع) نشان عاشقی جستند. خوزستان را با جهان آرا و کریم و رحمان موسوی ، وقتی که گرداگردش یاران اهل دل جمع گردیده بودند و فرمان عاشقی می‏راند و خوزستان – خود - کربلا شده بود. در هویزه حسین علم‏الهدی را می‏توانستی ببینی و در خوزستان مردان مرد لشکر ولی عصر (عج) و قهرمانانی از لشکر ۹۲ زرهی را. در گیلان و مازندران - بهشت‏گونه‏ی وطنم - قامت رعنای حاج بصیر بود و حاج طوسی که فرمان عاشقی می‏راندند. کجا را برایت زمزمه کنم که رستم در مقابل عظمت بسیجیانش سر تسلیم فرود نیاورده باشد؟ باد صبا چو قصه‏ی پهلوانی فرزندان ایران زمین را با رستم گفت، با باد صبا گفت: به آینده برگرد و دیگر نام رستم را بر دل ننگار. نام فرزندان خمینی کبیر، یعنی نام همان مردان‏مردی را زمزمه کن که جهانیان در مقابل سربلندی و مسلمانی‏شان به تسلیم نشسته‏اند. تهران را، پایتخت سرزمینم را با حاج همت می‏شناسند، هم او که سردار لشکر پیروز محمد رسول الله (ص) بود.  آری! آذربایجان را با حمید و مهدی باکری می شناسند و با مردان مرد لشکر ۳۱ عاشورا. هم نشینان با ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا (ع) را با قهرمانان لشکر ۷۷ پیروز خراسان. قم که آغازگر انقلاب اسلامی بود، و دیار  سردار خیبر شهید آقا مهدی زین‏الدین، سرزمین مردان مرد لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب ، از سجاده نشینان کوی عشق و صفایی با تو سخن می گوید که دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سر به فلک کشیده‏ی کردستان بارها عظمت خط شکنانش را به نظاره نشسته است. 

به او گفتم: مقتدایم حسین(ع) است. رهبرم روح الله است. فرمانده‏ام سید علی است. 

گفتمش:ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. 

نگارستان یزدان است: ایران! 

بهارستان ایمان است: ایران! 

دلی دارد جهان آفرینش که ایران است، ایران است، ایران! 

سرزمین من! وطنم! سلامت باد! سلامت باد! سلامت باد!


جمعه 12 مهر 1387
نامه‌ای به شهید مظلوم علی غلامی / جنگ به روایت اخراجی‌ها (تکرار)

سلام علی جان. رفتی ولی نگفتی با تنهایی‌ام چه کنم؟ گفتی تا دیر نشده شهید شو! شهید نشدم و دیر شد. آن قدر دیر که غریبه شدم. آن قدر دیر شده که بال و پر پروازم زخمی شده. خوب شد که شهید شدی. فهمیدی چه کنی! اگر می‌ماندی رو به رو می‌شدی با این همه آدم خیالاتی. با این همه آدم که خیال می‌کنند جنگ را می‌فهمند، ولی نمی‌فهمند! خیال می‌کنند تو را می‌شناسند، ولی نمی‌شناسند. می‌ماندی در میان این همه آدمی که خیال می‌کنند استشهادی هستند، ولی نیستند! می‌ماندی بین آدم‌هایی که خیال می‌کنند ارزشی هستند، ولی نیستند. می‌ماندی بین کلی آدم که به تو می‌گفتند برو جنگ را به روایت اخراجی‌ها یاد بگیر! اصلاً هم فکر نمی‌کردند که تو خودت جنگ را دیده‌ای، می شناسی، تجربه کرده‌ای و حالا جرمت این است که مانده‌ای! به تو می‌گفتند غلط کرده‌ای که مانده‌ای و نمی‌دانی جنگ چیست و تازه از اخراجی‌ها هم تعریف نمی‌کنی! به تو می‌گفتند مگر نمی‌بینی که نسل سوم با سینمای جنگ آشتی کرد؟ می‌دیدی همان‌ها که تا دیروز می‌گفتند نسل سوم هیچ درکی از جنگ ندارد، حالا ازدحامش را جلو سینما نشانه‌ی موفقیت فیلم می‌دانند. اگر می‌ماندی می‌دیدی که خیلی‌ها ککشان نمی گزد که جماعت مخالف با تو می‌آیند به نام سینمای دفاع مقدس کرکر به ارزش‌هایت می‌خندند و آنها که از دست تو که رفتی و جنگیدی عقده دارند دلشان خنک می‌شود. کرکر می‌خندند و دلشان خنک می‌شود. آری علی جان! مردم با سینمای جنگ آشتی کردند!؟ کرکر خندیدند و رزمنده‌ها را مسخره کردند و از فروش افسانه‌ای حرف زدند و آشتی کردند!؟

راست: شهید غلامی - چپ: امیر عباس 

علی جان سرت را بالا بگیر! با افتخار بگو من شهید شدم. علی جان روز قیامت از تقصیرات این نسل می‌گذری یا نه؟ از تقصیرات من چه؟ که ماندم و نتوانستم از تو دفاع کنم؟ علی جان نوکرتم مرا ببخش. یادش به خیر! می گفتی:«نوکرتم!» می گفتم:«وظیفته». می‌گفتی:«وظیفم نیست ولی نوکرتم». می گفتم:«وظیفته» و تو برای اینکه دل بچه را خوش کنی می‌گفتی:«باشه وظیمه، نوکرتم.» حالا علی جان من از وظیفه‌ام که نوکری تو بوده عدول کرده‌ام. نتوانسته‌ام وظیفه‌ام را انجام دهم، ولی تو مرا ببخش. با همان بزرگواری که از تو در خاطرم مانده. علی جان دستم را بگیر. آن قدر مانده‌ام که بال‌هایم زخمی شده. وقت پرواز است و مشکل دارم. کمک کن علی جان. دستم را بگیر.


جمعه 29 شهریور 1387
یاد یاران سفر کرده به خیر

اشاره: تصمیم نداشتم در هفته‏ی دفاع مقدس این وبلاگ را به‏روز کنم. چون ورود این جانب به بحث باعث می‏شد برخی ضعف‏ها را گوش‏زد کنم که طبیعتاً با مذاق برخی دوستان سازگار نمی‏بود. اما دعوت برای حضور در جمع پیش‏کسوتان جهاد و شهادت، باعث شد چند خطی قلمی کنم و شاید فتح بابی برای یادداشت‏های بعدی باشد و از آنجا که خبرگزاری فارس گزارش جلسه را درج کرده است [لینک] این جانب به ذکر یک دو نکته و ارسال چند تصویر بسنده می کنم.

 

 

پیامکی از طرف مدیرکل محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‏های دفاع مقدس رسید که از همایش پیش‏کسوتان جهاد و شهادت و یادگاران دفاع مقدس، در بنیاد حفظ آثار استان قم خبر می‏داد. با خود گفتم بزرگ‏ترین اتاق بنیاد (اتاق مدیر کل) هم بیش از 20 نفر ظرفیت ندارد، چگونه در محل بنیاد این جلسه تشکیل خواهد شد؟! وقتی به بنیاد رسیدم متوجه شدم که ابتکار عمل به خرج داده شده و جلسه بر روی بام ساختمان شکل گرفته است.

دقایقی بعد از اینکه رسیدم، عبدالهی (مجری سنتی ِ چنین برنامه‏هایی) از دریادار شمخانی برای سخن‏رانی دعوت کرد. از سخنان رییس مرکز تحقیقات راهبردی دفاعی ایران برمیآمد که او شخصاً پی‏گیر تشکل غیر دولتی پیش‏کسوتان جهاد و شهادت باشد و چند بار ابراز امیدواری کرد که تمام پیش‏کسوتان جهاد و شهادت در سراسر کشور دستشان در دست هم قرار بگیرد.

شمخانی گفت که ما سیاسی هستیم، ولی پیرو خط ولایت فقیه می‏باشیم.

او تأکید کرد که تمام کسانی که در دفاع مقدس حضور داشتند، حتی آنها که بعداً اشتباهاتی هم داشته‏اند در بین ما جا دارند. انسان این‏گونه است و حتی فرزندان حضرت یعقوب(س) برادرکشی می‏کنند و خود حضرت یوسف(س) اگر خدا به او رحم نمی‏کرد منحرف می‏شد. دریادار شمخانی درست می‏گفت، آدم‏ها تغییر می‏کنند، خود بنده در میان جمع کسانی را دیدم که در رفتار و سکنات، حتی نسبت به دو سه هفته قبل‏شان تغییر کرده بودند! البته شاید بتوان اضافه کرد شرطش این است که هم‏رزمان ما هنوز به ارزش‏های دفاع مقدس، اصول اولیه‏ی انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی پایبند باشند.

پس از سخنان دریادار شمخانی، یکی دو نفر از ضعف مضمون و انحرافات موجود در محصولات ادبی، فرهنگی، هنری و رسانه‌ای انتقاد کردند که شمخانی پاسخ داد:«اگر دستمان در دست هم باشد این اتفاق نمی‌افتد» که به نظرم پاسخ مناسبی نیست. این درست همان موردی است که عرض شد بنا دارم بنویسم و به مذاق برخی خوش نخواهد آمد.

یکی از حاضرین نسبت به محل نامناسب همایش انتقاد کرد و از آماده نشدن موزه دفاع مقدس گلایه کرد. شمخانی در مورد موزه گفت:«ما دولتی نیستیم!»

پیش از سخنان شمخانی بنا بود بازی رایانه‏ای «عملیات انهدام» رونمایی شود که صوت و تصویر مشکل داشت و فقط یک کلاش و چند نخل و یکی دو مکالمه‏ی کوتاه بی‏سیم از کل بازی دیده و شنیده شد. همین کافی بود تا یادگاران دفاع مقدس سراغ سی‏دی را بگیرند. گفته شد که بازی در قم طراحی و آماده شده و پس از رونمایی تکثیر خواهد شد.

مجلس بی‏ریا بود و هر کس هر جا می‏شد می‏نشست. حاجی زاده (مدیر کل سیاسی امنیتی استاندار قم) بدون تشریفات و راهنمایی به صدر مجلس، در میان حضار نشسته بود. اتفاقاً در میان حضار، هم‏رزم دیروز خود، محمد حسین یکتا (مسئول ستاد راهیان نور) را هم دیدم که غریبانه نزدیک در نشسته بود. یکتا چند سالی است که کمتر با هم‏رزمانش جوشیده است و بیشتر به کارهای کلان پرداخته و باعث شده در جمع غریب باشد. دوست داشتم بعد از مراسم طبق رسم چنین جلساتی گپی با او بزنم. اما او خیلی زود، در اثنای مراسم، جلسه را ترک کرده و باز هم از رویارویی با هم‏رزمانش سرباز زده بود. 

سخن زیاد است عکس‏ها را مشاهده بفرمایید.

ادامه مطلب

جمعه 3 خرداد 1387
زندگی‌نامه سردار شهید سید محمد علی جهان آرا

 

تولد و کودکی: در سال ۱۳۳۳ در خانواده‌ای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (به‌ویژه پدرش) به اسلام باعث گردید که عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دوانَد و به فراگیری قرآن مجید بپردازد.

برای مطالعه‏ی زندگی‏نامه کامل و آگاهی از نحوه شهادت، لطفاً ادامه مطلب را کلیک کنید.

ادامه مطلب

پنجشنبه 2 خرداد 1387
آه و واو یلا کو جهان آرا ؟!

اشاره: اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵ ، به همراه جمعی از نویسندگان، سفری به کربلای جنوب داشتیم. برخی از همراهان عبارت بودند از : قاسمعلی فراست، دکتر محسن پرویز (معاون وزیر ارشاد)، محسن مؤمنی (مدیر مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری)، دکتر یعقوب آژند، حجة الاسلام پارسانیا (رئیس داشگاه باقرالعلوم)، رضا امیرخانی، محمد رضا بایرامی، محمود اکبرزاده، رضا رئیسی و ... . یادداشت‌های این سفر – که با یاد شهید سید مرتضی آوینی نگاشته شده بود - تیرماه همان سال در چند شماره‌ی روزنامه‌ی رسالت به چاپ رسید. در این مجال، به مناسبت ایام ، چند فراز کوچک از آن را به شما خوبان و همراهان وبلاگ روایت‌های آسمانی، تقدیم می‌کنم.

 

  • روز مبارک و سعادت بزرگی است. عید سعید غدیر در میان عده‌ای اهل دل قرار بگیری و عازم کربلای جنوب باشی. [...] آب پرتقال بعد از شیرینی بستنی را که می‌خورم، فکر می‌کنم چگونه با این وضع مدعی هستیم که اعزامی نزدیک به زمان جنگ خواهیم داشت؟ آن زمان در یک کوپه‌ی قطار درجه دو یا سه، ۹ نفر از رزمندگان جای می‌گرفتند، ولی اکنون در سالن غذاخوری فرودگاه، بلیط رفت و برگشت هواپیما را به دستمان می‌دهند: تذکره‌ی کربلا !
  • هواپیما که از زمین بلند می‌شود، ما نیز دل‌هایمان را از تهران کنده‌ایم و پیشاپیش به زیارت شهدایمان روانه کرده‌ایم.
  • به آبادان که می‌رسیم دلم می‌گیرد. فقر در برخی محله‌ها ریشه دوانده است. گرچه درخت فقر به گونه‌ای نیست که از پشت پنجره‌ی خودرو بتوان ریشه‌های آن را دید، ولی شاخ و برگ آن مشهود است. سراسر جنوب همین‌طور است. گاهی در کنار جاده چند کودک و نوجوان را می‌بینی که با پاهای برهنه به دنبال یک توپ زهوار در رفته روی خار و خاشاک می‌دوند و مثلاً فوتبال بازی می‌کنند و زمانی دخترک‌های خرد را می‌بینی که بارهای کلان بر دوش گرفته‌اند: ارث مظلومیت جوانان به معراج رفته‌شان!
  • راهی خرمشهر می‌شویم. زمانی که خرمشهر خونین‌شهر بود، حتی یک ساختمان سالم در آن یافت نمی‌شد و تو گویی اکنون شهر جدید ققنوس‌وار از از میان خاکسترها سربرآورده و دوباره خرمشهر گشته است. یاد شهید سید مرتضی آوینی به خیر که می‌گفت:«خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود» و اکنون لابد جز کوچه‌ای تنگ از زمین به آسمان راه نیست و «ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری / برحذر باش که سرمی‌شکند دیوارش».

 شهید محمد علی جهان آرا

  • خیابان‌های خرمشهر را که پشت سر می‌گذاریم، به یاد خون‌های مبارکی می‌افتم که وجب به وجب این خاک‌ها را آبیاری کرده است و زمزمه می‌کنم:«محمد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته، آه و واویلا، کو جهان آرا؟!» و آن‌گاه با خود می‌گویم:«ما زنده‌ایم یا شهدا؟» ناگهان سنگینی نگاه شهید محمد علی جهان آرا را بر خودم احساس می‌کنم که نگران ماست و چه کسی بیش از شهیدان دغدغه‌ی فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) را خواهد داشت؟
  • در خیابان‌های فرعی خرمشهر، آثار جنگ هنوز هویداست. آن قدر خانه‌های نیم‌ساخته به چشم می‌خورد که آدمی خیال می‌کند به یک شهر زلزله زده وارد شده است! از جلوی گلزار شهدا که عبور می‌کنیم، مشاهده می‌شود گلزار هنوز شکلی آبرومند به خود نگرفته و علت را که می‌پرسیم، آن برادر بسیجی خرمشهری می‌گوید:«گفته‌اند درد دل نکنیم!» و من خود از این مجمل حدیث مفصل می‌خوانم.
  • مهمانانی که برای زیارت قدوم شهدا به خرمشهر می‌آیند، حتماً سری هم به مسجد جامع می‌رنند و ما در میان دیگر کاروان‌های زائر، دوستانمان را می‌یابیم و دکتر آژند شاگردانش را و تو گویی محشر برپاشده ‌است و هر کس در میان دوستان خویش است. و اما من باز همان نگاه سنگین و نگران شهدا را حس می‌کنم که از فراز مسجد نظاره‌مان می‌کنند و یا به نظاره‌مان می‌خوانند! داخل مسجد نیز به عکس‌های شهیدان مزین شده است تا چشم‌های تن نیز ببینند و به خاطر داشته باشیم که استقلال و آزادی، و ایمان و دین‌داری خون می‌خواهد و نمازی را که اکنون به شکوه جماعت می‌خوانیم، به رایگان به ما نرسیده است.
  • هواپیما یک بار در دامن اصفهان به زمین می‌نشیند و بار دیگر بر سینه‌ی تهران. دوستان سرگرم خداحافظی و طلب حلالیت اند. چشمم که به سالن انتظار فرودگاه می‌افتد، بی‌اختیار زمزمه می‌کنم:«کجایید ای شهیدان خدایی». [...] در تهران که بسیاری در گرداب بی‌خبری خود و اختلاط‌های گناه آلود و بسی نفسانیات دیگر غوطه‌ورند و نه جنگ را دانسته‌اند و نه از شهیدان ایده‌ای دارند، جای خالی شهدا محسوس‌تر است!

دوشنبه 30 اردیبهشت 1387
ازدواج‏های مکتبی کم شده است

اشاره: شاید در ویژه‏نامه‏ی خرمشهر مطلبی با عنوان فوق کمی عجیب باشد. اما وقتی از شهدا یاد می‏کنیم و سیره‏ی ایشان را بررسی میکنیم، شاید گاهی به نظرمان برسد چه همه از سلوک ایشان دور شده‏ایم. شهدا ساده و بی‏تکلف بودند و ساده و بی‏تکلف هم زندگی می‏کردند. ازدواجشان نیز نه بر مبنای ظواهر دنیا که بر اساس آموزه‏های مکتب بود. بد نیست گاهی به این مسائل بیندیشیم و تلاش کنیم مکتبی باشیم. آنچه در ادامه ملاحظه می‏فرمایید، سخنان صغرا اکبر نژاد (همسر شهید محمد جهان آرا) است.

 

 

 

شهید جهان ارا

  • محمد خواستگاری را مستقیم طرح نکرد. یکی از دوستان را واسطه کرده بود. بعد خودش به تنهایی آمد و با خانواده‏ام صحبت کرد. خانواده‏ام مردّد بودند و زیاد موافق نبودند. محمد تحصیل در رشته‏ی مدیریت دانشگاه تبریز را نیمه‏کاره رها کرده بود و این از نظر خانواده‏ی ما نقطه ضعف بود. اما محمد به خاطر فعالیت برضد طاغوت این کار را کرده بود و من هم تصمیم خود را گرفته بودم که با او همراه شوم.
  • مهریه‏ی من یک جلد کلام الله مجید با یک سکه طلا بود. سکه را بعد از عقد به او بخشیدم، اما قرآن را پس از ازدواج خرید و روی صفحه‏ی اولش جملاتی نوشت. یکی از جملاتش این است:«امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب». حالا هر وقت خستگی بر من غلبه می‏کند، این جمله‏ها را می‏خوانم و آرام می‏گیرم.
  • عقدمان را بر سر مزار شهید علی جهان آرا (برادر  محمد) برگزار کردیم. یک روز عصر بود و خودمان دو نفر بودیم.متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی و در منزل ما – با حضور خانواده‏ی محمد و چند تن از دوستان – برگزار شد. این شروع زندگی ما بود و چند هفته بعدش راهی خرمشهر شدیم.
  • قبل از جنگ او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. طبق قرارمان یک روز در میان به خانه می‏آمد، البته ساعت 10 شب می‏‏آمد و 7 صبح می‏رفت و در این مدت کارهایش را با تلفن انجام می‏داد. فرصت اینکه بتواند به کارهای جنبی منزل برسد نداشت و بیشتر کارها بر عهده‏ی من بود. زندگی محمد به عنوان فرمانده سپاه، الگویی برای بچه‏های سپاه شده بود و احساس می‏کردند با وجود مشغله هم می‏توانند وارد زندگی مشترک شوند و ازدواج کردند.
  • در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. هر لحظه‏اش برایم خاطره است. یکی از خصوصیات محمد هدیه دادنِ ایشان به من بود. شاید خیلی از آقایان سالگرد عقد و ازدواجشان را فراموش کنند، اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم، باز او با ارسال نامه‏ای از این روزها یاد می‏کرد. در نامه‏ها مسئولیت‏های خودش و مرا می‏نوشت. نامه‏ای نبود که بنویسد و از امام [ره] یادی نکند. همه‏ی این نامه‏ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را می‏خوانم می‏بینم که این جوان 25 ساله چه روحیه‏ی لطیف و عمیقی داشته است. روحیه‏ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.
  • محمد متواضع بود و خودش را نمی‏دید. آنچه می‏دید انقلاب و امام [ره] بود.
  • یک روز از من پرسید:«اگر شهید شوم چطور برخورد می‏کنی؟» من هم یک جواب داشتم:«چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را می‏دهد.» و همان چیزی را که از خالق خودمان انتظار داریم، به من عطا کرد: همان صبر را!
  • یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می‏دیدم موقع نماز قنوت‏هایش عوض شده و بیش از حد در قنوت می‏ایستد. همین نشانه‏ها مرا به فکر فرو برد که شهادت محمد نزدیک است. در روزهای آخر برخوردهای عاطفی‏اش بیشتر شده بود. موقع آخرین خداحافظی با حالت عجیبی حمزه را بغل کرد. حمزه کمتر از یک سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت که گمان کردم با تمام وجود دارد او را می‏بوید. انگار سیر نمی‏شد، بعد کنده شد و رفت. یک ماه بعد هم در پزشکی قانونی چشمم به عکسش افتاد. و بعد در مراسم هم جنازه‏اش را دیدم. بعد از گذشت این همه سال هنوز چهره‏اش برایم تازه است و این آرامش مرا سرپا نگه داشته است.

پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387
خرمشهر پابرجا ایستاد

خالد سلمان محمود کاظمی، یکی از افسران بلند پایه عراقی است که در اشغال خرمشهر شرکت داشته است. وی در خاطراتش می‏نویسد:

با تلخی هر چه تمام‏تر اعتراف می‏کنم که اشغال خرمشهر یک اشتباه استراتژیکی برای عراق بود۱؛ زیرا خرمشهر شهری نبود که با یک گلوله‏ی دشمن از پا درآید. خرمشهر در طول دوران اشغال همچنان پابرجا ایستاد و با تمام توان با ما مقابله کرد. همین مسئله باعث شد تا فرماندهی ما در محاسباتش تجدید نظر کند. قائد ما می‏پنداشت که به محض رسیدن تانک‏ها به خرمشهر، مردم با دسته‏های گل به استقبالمان می‏آیند و برای آزاد سازی(؟) به ما تبریک می‏گویند. قائد ما چنین می‏پنداشت یا حداقل با چنین تصوری افسرانش را فریب می‏داد؛ اما بعد چه شد؟ مردم این شهر با گلوله و سرنیزه و سخنانی درشت از ما استقبال کردند. آنها به معنای واقعی کلمه خمینی گونه و پیرو حسین (ع) بودند. آنها یکپارچه قیام  و مبارزه شدند، زمین را به لرزه درآوردند و دشمنان را از شهر بیرون ریختند.

پ.ن: ۱- این افسر عراقی فراموش کرده بگوید که اصولاً حمله به ایران اشتباه احمقانه‏ای بود.


شنبه 21 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - بخش پایانی

۱۳۶۱/۳/۲  – آغاز مرحله‌ی چهارم: در ساعت ۲۲:۲۵ هجوم از سه نقطه آغاز و محاصره‌ی خرمشهر کامل می‌شود؛ اما بنا به دستور اکید فرماندهی کل قوای عراقی و وعده های فرمانده نیروهای دشمن و تشویق آنها، مقاومت دشمن در خرمشهر ادامه دارد. بر اساس یکی از سندهای به دست آمده از سنگرهای نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر، ثابت می شود که این شهر برای دشمن از اهمیت زایدالوصفی برخوردار بوده است:« دفاع از خرمشهر نگهبانی از پیروزی است ؛ دفاع از خرمشهر، شرافت آزادگان عراقی(؟) را به همراه خواهد داشت؛ دفاع از خرمشهر، نابودی دشمن فارسی(؟) را تضمین می کند                  

 

اشغالگران خرمشهر

نیروهای متجاوز عراقی مستقر در خرمشهر

 

۱۳۶۱/۳/۳ – فتح بزرگ: حلقه‌ی محاصره‌ی خرمشهر به قدری تنگ شده است که حتی فرماندهان نیروهای عراقی نیز ناامید شده‌اند و درصدد نجات نیروهایشان هستند. فرمانده نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر کشته می‌شود. انواع کلاه‌ها و پوتین‌ها، به طرز حیرت آوری در کنار اروندرود به نشانه‌ی فرار مذبوحانه‌ی سربازان و فرماندهان عراقی تل انبار می‌شود. بسیاری از سربازان در حال فرار غرق می‌شوند. صدای رزمندگان اسلام از بلندگوها پخش می‌شود و نیروهای عراقی را به تسلیم دعوت می‌کند. عراقی‌هایی که تا ساعاتی پیش غرور ناشی از تجاوز در چهره‌شان موج می‌زد، رام و وحشت زده، دسته دسته خود را تسلیم می‌کنند. در دست بعضی از آنها عکس امام(ره) و قرآن دیده می‌شود. باز هم دشمن غافلگیر شده است. 

 

اسرای عراقی در عملیات بیت المقدس

  

خرمشهر بعد از ۵۷۵ روز اشغال، آغوش خود را به روی رزمندگان اسلام گشوده است. شهری که بدون سلاح و امکانات و با وجود خیانت‌های عناصر خود فروخته، پس از ۳۴ روز مقاومت، به دست دشمن افتاده بود، اکنون در مدت ۲۵ روز آزاد شده است. رزمندگان برای ادای نماز شکر به مسجد جامع رفته‌اند و خبر آزادی خرمشهر در ساعت ۱۴ از صدای جمهوری اسلامی ایران اعلام می‌شود. 

                              

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادی

  

خرمشهر را خدا آغاز کرده است و رزمندگان و مردم مغرور نیستند. همه نماز شکر به‌جا‌می‌آورند و با فرارسیدن شب بر فراز بام ها ندای تکبیر سر می‌دهند. رزمندگان، مردم و مسئولین در برابر خالق متعال رفتاری خالصانه و خاضعانه دارند. در آستانه‌ی آزادسازی خرمشهر توسط رزمندگان اسلام، یکی از فرماندهان به محضر حضرت امام خمینی(ره) رفته بود و وقتی به توانایی رزمندگان برای بازپس گیری خرمشهر اذعان کرده بود، امام(ره) فرموده بودند:«الحمدلله» سپس دعا کرده و فرموده بودند: «ما باید به خدا توکل کنیم.» در زمان اشغال خرمشهر توسط ارتش بعث نیز، وقتی حضرت امام(ره) مهیای اقامه‌ی نماز و آماده‌ی گفتن تکبیرة الاحرام بودند، خبر سقوط شهر را به ایشان گفته بودند و امام فقط فرموده بودند: «جنگ است دیگر» و رو به قبله کرده و قامت بسته بودند:«الله اکبر.»

 

خرمشهر را خدا آزاد کرد - امام خمینی


جمعه 20 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - ۲

۱۳۶۱/۲/۹- آغاز مرحله‌ی دوم: ساعت ۲۲:۳۰ است که دستور مرحله‌ی دوم عملیات، به منظور رسیدن به مرز بین المللی و محاصره‌ی خرمشهر صادر می‌شود. رزمندگان اسلام به سرعت جاده‌ی مرزی و مرز بین‌المللی می‌رسند. دشمن سر در گم می‌شود و نسبت به ادامه‌ی حضور در منطقه و اجرای ضدحمله، دچار تردید جدّی می‌شود. برتری رزمندگان اسلام نسبت به دشمن قطعی شده است و ابتکار عمل به طور کامل در اختیار نیروهای اسلام است.

 درادامه‌ی این مرحله، محاصره‌ی خرمشهر تشدید می‌شود و مواضع رزمندگان اسلام تثبیت و ارتباط خط مقدم با عقبه، از طریق جاده‌ی اهواز خرمشهر برقرار می گردد.

  

خرمشهر 

 

۱۳۶۱/۲/۱۹ – آغاز مرحله‌ی سوم: نیمه‌های شب است و نیروهای ارتش عراق دستپاچه عقب نشینی می‌کنند. فرماندهان ارشد عراقی، بصره را در خطر هجوم رزمندگان اسلام دیده‌اند و برای پدافند آن عقب نشینی می‌کنند. دیگر مقاومت دشمن در خرمشهر بی‌فایده است. این مرحله در ساعت ۲۲ آغاز می‌گردد و روز بعد نیز ادامه می‌یابد و علاوه بر انهدام نیروهای دشمن، نحوه‌ی آرایش دشمن مشخص می‌شود و همین زمینه ساز طراحی دقیق مرحله پایانی عملیات است.

 

... ادامه دارد.


سه شنبه 17 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - ۱

اشاره: سال‏روز فتح خرمشهر را امسال در حالی جشن می‌گیریم که ایران اسلامی اکنون به عنوان یک کشور قدرتمند و هسته‏ای پذیرفته شده است، در بسیاری از زمینه‏های علمی از جمله علوم پزشکی و ژنتیک و هوا فضا به موفقیت‏های چشم‏گیری نائل شده‏ و امریکای جهان‏خوار را به زانو درآورده ‏است و اکنون استکبار هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و بسیاری از ملت‏های آزاده و تحت ستم چشم امیدشان را به جمهوری اسلامی ایران دوخته‏اند. از طرفی بیش از یک سال است که صدام یزید(!) مرد شماره یک تجاوز به ایران، در گوری که سال‏ها با دستان خویش می‏کند، فرو رفته است و نفرین ابدی را برای خود تضمین نموده است.

 

عملیات بیت المقدس

 

افول حکومت بعث: بدون اغراق، شمارش معکوس افول حکومت بعث، از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر آغاز شد. عملیاتی که طی ۲۵ روز و در ۴ مرحله، دستاوردهایی چون:«آزادسازی خرمشهر، پادگان حمید، هویزه، جفیر و حسینیه؛ ۱۹۰۰۰ تن اسیر و ۱۶۵۰۰ تن کشته و زخمی از دشمن؛ انهدام عدوات جنگی دشمن و غنایم متعدد» به همراه داشت.

 سرعت عمل نیروهای اسلام و طرح مانور عالی، حامیان منطقه‌ای و جهانی صدام را به وحشت واداشت. تا حدی که برخی تحلیلگران، از توانایی ایران در برقراری نظام جمهوری اسلامی در عراق، ابراز نگرانی کردند. با این توضیح، مروری بر عملیات پرافتخار بیت‌المقدس خالی از لطف نیست.

  

۱۳۶۱/۲/۹ – آغاز مرحله‌ی اول عملیات: شب از نیمه گذشته است و نیروها در مواضع خود مستقر شده‌اند و آماده‌ی صدور فرمان عملیات هستند. فرمانده سپاه به دلیل ابهامش در مورد رفتن به سمت خرمشهر و چگونگی پاتک دشمن، استخاره می‌کند. آیه با نقل داستان حضرت موسی(ع)، این نوید را به همراه دارد:«نترسید، ما شما را از قوم ظالمین نجات خواهیم داد.» فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه مرکزی کربلا گرد آمده‌اند و شهید آیت الله صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی هم حضور دارند.

آیاتی از سوره‌ی فتح تلاوت می شود و در ساعت ۲۴:۳۰ رمز عملیات توسط فرماندهی قرارگاه اعلام می‌شود: یا علی بن ابی طالب! روز ۱۳ رجب است و صادق آهنگران روضه می‌خوانَد و دعای ملکوتی توسل، فضای قرارگاه مرکزی را عطرآگین کرده است. در کنار هدایت نیروها توسط فرماندهان، شهید صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی(ره)، برای رزمندگان پیام می‌فرستند. رزمندگان ضمن عدول از نظر متخصصان مجرّب جنگ، با طرحی ابتکاری و بر خلاف انتظار و آرایش دشمن، از کارون عبور می کنند و از پهلو به دشمن می‌زنند. اگر چه ارتش عراق قبل از شروع عملیات در مورد تهاجم رزمندگان اسلام هوشیار بوده است، اما نسبت به «زمان» و «تاکتیک» غافل‌گیر می شود و در پایان روز نخست، دستاوردهای نبرد، فراتر از محاسبات است و تعادل دشمن بر هم خورده است. 

... ادامه دارد.


یکشنبه 26 اسفند 1386
خاطره ای از جوانان سال ۶۶ برای جوانان امروز و آینده

اشاره: یکی از خاطرات عملیات والفجر ۱۰ (۱) را پیش رو دارید.(کامل)

آرامش که بر شام کوهستان حاکم می‏شود، نیروها هم در سنگر جا ‏گرفته‏اند؛ نفسی می‏کشیم. داخل کیسه خواب می‏روم و زیپش را تا زیر چانه بالا می‏کشم. سردار شهید فیض می‏گوید:«جعفری این طوری نرو تو کیسه خواب. بچه‏ها تو این سرما دارند پست می‏دهند!» بلند می‏شوم و تکیه می‏دهم به دیواره داخل سنگر. سنگر را همین امروز در سراشیبی کوه و پایین‏تر از خط الرأس جغرافیایی و نظامی علم کرده‏ایم. ناگهان تیرهای سرخ از هفت هشت ده متری پشت سرمان شلیک می‏شود و از بالای سرمان به سمت بالای ارتفاع می‏رود.! ترس ناگهانی وجودم را تکان می‏دهد. با خود می‏گویم: دور خوردیم و کار ِگُردان تمام شد! چنگ می‏زنم و گوشی بی‏سیم را برمی‏دارم. گردان را به گوش می‏کنم و می‏گویم:«خان تو مایه است (دشمن حمله کرده)». بی‏سیم‏چی گردان شخصی است به نام نوری (۲). از ابتدای مأموریت خودش یک‏بند پشت بی‏سیم بوده. صدایش خش برمی‏دارد. ترس از شکست گویا به جان او هم دویده. می‏گوید که متوجه تیراندازی شده و گزارش دقیق‏تری بفرستم.

 از سنگر سرک می‏کشم، جر تاریکی نمی‏بینم. ناگهان دوباره تیراندازی می‏شود و تیرهای رسّام درست از بالای سرم رد می‏شود. در آتش دهانه‏ی سلاح هیکل تنومندی را می‏بینم و دیگر هیچ. به این نتیجه می‏رسم که خبری از حمله نیست و احتمالاً یک گروه کوچک گشتی عراقی با نیروهایمان درگیر شده‏اند، آن هم در ۱۰ متری سنگر ما (فرماندهی) و درست زیر گوشمان. همین طور که نگاه می کنم به احمد مساعی منش (۳) می‏گویم که برود روی فرکانس محور و گوشی را به من بدهد. بی‏سیمچی محور هم دستپاچه است. ناگهان صدای آشنای فرمانده لشکر را می‏شنوم. حاج غلامرضا جعفری (۴) به آرامی می‏گوید:«نباید موضوع مهمی باشد. سریع‏تر بررسی کنید بگویید وضعیت چی است.» سردار شهید محمدرضا فیض از سنگر بیرون می‏پرد و به سمت بالای ارتفاع و سنگرهای نگهبانی می‏رود. ابوالفضل ارج (۵) کلت منور را یافته است و اولین تیر را به سمت دره شلیک می‏کند. در سراشیبی تپه مجروحی را می‏بینیم و کسی که با سرعت می‏گریزد. با کلاش به سمتش تیراندازی می‏کنیم. در میان تخته‏سنگ‏ها ناپدید می‏شود و دیگر او را نمی‏بینیم. مجروح را به سنگرمان منتقل می‏کنیم. با بی‏سیم وضعیت را گزارش می‏کنم و دوباره سکوت رادیویی برقرار می‏شود. مجروح کسی نیست جز مجتبی افخمی، فرمانده‏ی یکی از دسته‏های گروهان یک. ساعتی پیش به معاونش گفته است:«به نیروها بگو بدون سلاح و تنهایی جایی نروند و بی‏مورد سنگرشان را ترک نکنند.» در حال سرکشی به سنگرهای اجتماعی بوده که می‏بیند کسی در تاریکی نشسته است. (مجتبی خودش بدون سلاح و تنها بوده است!) می‏گوید:«اخوی چرا اینجا نشسته‏ای؟ برو توی سنگرت.» جوابی نمی‏شنود. می‏پرسد:«کی هستی اخوی؟» که با برخاستن ِ او و گلن گدن کشیدنش مواجه می‏شود. سلاح او را با دو دست می‏گیرد و با هم گلاویز می‏شوند. در لحظه‏ای که گمان می‏کند حریف نامتعادل است او را به سمت سراشیبی ارتفاع هل می‏دهد. نیروی عراقی پرت نمی‏شود و در عوض رگبار گلوله را به سوی مجتبی افخمی می‏گشاید. همه اینها را خودش بریده بریده و با آه و ناله‏ی فراوان بیان می‏کند. وقتی می‏بیند عراقی زمین نخورد فرار می‏کند و از پشت ۱۲ – ۱۰ گلوله می‏خورد. امدادگر گردان با بار و بندیل به سنگرمان می‏آید و مشغول پانسمان او می‏شود. خون‏ریزی خاصی ندارد ولی درد امانش را بریده. امپول والیوم هم چندان تأثیری ندارد. ابراهیم زارع (معاون گروهان یک) به او می‏گوید:«مجتبی روحیه‏ات را حفظ کن کمتر ناله کن!» افخمی می‏گوید:«ابراهیم من روحیه‏ام خوب است، اما درد دارم.» بعد اضافه می‏کند:«ابراهیم همه جایم تیر خورده، می‏دانی یعنی چه؟»

ساعت حدود ۱۰ شب بود. به سردار شهید محمدرضا فیض گفتم:«بروم گشتی در اطراف بزنم؟» گفت:«نه بخواب ساعت ۱ بیدارت می‏کنم.» در حالی که فرورفتن در کیسه‏خواب با شنیدن ناله‏های مجتبی هیچ لطفی نداشت. مجتبی تا صبح ناله کرد و نماز صبحش را هم با آه و ناله خواند و پس از روشن شدن هوا به عقب منتقل شد(۶). دو روز بعد جنازه‏ی آن عراقی را در ته دره پیدا کردیم که از هول تیرهای ما، در حین فرار از تپه پرت شده بوده و احتمالاً مرگی سخت و تدریجی داشته است. مدارکش می‏گفت که افسر توپخانه است و احتمالاً آدمی مغرور بوده که به تنهایی برای شناسایی آمده بوده است.

 

پی‌نوشت: ۱- در متن خاطره آمده است که مجتبی خون‌ریزی خاصی نداشت، باید توضیح دهم که در ظاهر این گونه بود و به دلیل درد شدید او و چندین گلوله‌ای که خورده بود، خون‌ریزی‌های پراکنده به چشم نمی‌آمد. به هنگام انتقال برانکار، آن همه خون در آن جمع شده بود که یکی می‌گفت یک برانکار دیگر بیاورید و امدادگر گردان به شوخی می‌گفت:«چقدر هم خون دارد!» ۲- این‌جانب مجروحیتی شدیدتر از این مورد به یاد ندارم ؛ وضع مجتبی آن همه وخیم بود و آن همه درد داشت که سردار شهید سید محمد رضا فیض تا صبح دو بار برای او گریه کرد!

 

پاورقی: ۱- خاطره مربوط است به عملیات والفجر ۱۰ – لشکر ۱۷ علی بن ابی‏طالب(ع) - گردان حضرت معصومه (س). زمان روزهای پایانی سال ۱۳۶۶. ۲- نوری (بی‏سیمچی گردان) اکنون کارمند است و در یکی از ادارت استان قم مسئولیت دارد. ۳- احمد مساعی منش یکی از بی سیمچی‏ها بود که اکنون در شرکت هود مس قم روزگار می‏گذراند. ۴- سردار غلامرضا جعفری اکنون مسئولیت تدوین کتاب مأموریت ها و عملیات های لشکر ۱۷ علی بن ابی‌طالب را برعهده دارد. ۵- یکی از همکاران گروهان یک بود. اکنون بازنشسته سپاه و خادم افتخاری جمکران است. ۶- مجتبی افخمی اکنون در قم دفتر بیمه دارد و با در دست داشتن یک عصا کمی می‌لنگد. ۷- راوی امیر عباس است که از جنگ چیزی نفهمید و اکنون با همان بی‏معرفتی در خدمت شماست.


پنجشنبه 23 اسفند 1386
غافلگیری

اشاره: یکی از خاطرات عملیات والفجر ۱۰ را پیش رو دارید. (قسمت یکم)

آرامش که بر شام کوهستان حاکم می‏شود، نیروها هم در سنگر جا ‏گرفته‏اند؛ نفسی می‏کشیم. داخل کیسه خواب می‏روم و زیپش را تا زیر چانه بالا می‏کشم. سردار شهید فیض می‏گوید:«جعفری این طوری نرو تو کیسه خواب. بچه‏ها تو این سرما دارند پست می‏دهند!» بلند می‏شوم و تکیه می‏دهم به دیواره داخل سنگر. سنگر را همین امروز در سراشیبی کوه و پایین‏تر از خط الرأس جغرافیایی علم کرده‏ایم. ناگهان تیرهای سرخ از هفت هشت ده متری پشت سرمان شلیک می‏شود و از بالای سرمان به سمت بالای ارتفاع می‏رود.! ترس ناگهانی وجودم را تکان می‏دهد. با خود می‏گویم: دور خوردیم و کار ِگُردان تمام شد! چنگ می‏زنم و گوشی بی‏سیم را برمی‏دارم. گردان را به گوش می‏کنم و می‏گویم:«خان تو مایه است (دشمن حمله کرده)». بی‏سیم‏چی گردان شخصی است به نام نوری. از ابتدای مأموریت خودش یک‏بند پشت بی‏سیم بوده. صدایش خش برمی‏دارد. ترس از شکست گویا به جان او هم دویده. می‏گوید که متوجه تیراندازی شده و گزارش دقیق‏تری بفرستم.

ادامه‌‌ی خاطره را مطالعه بفرمایید [لینک]

 

پ.ن: ۱- خاطره مربوط است به عملیات والفجر ۱۰ – لشکر ۱۷ علی بن ابی‏طالب(ع) - گردان حضرت معصومه (س). زمان روزهای پایانی سال ۱۳۶۶. ۲- نوری (بی‏سیمچی گردان) اکنون کارمند است و در یکی از ادارت استان قم مسئولیت دارد.


دوشنبه 20 اسفند 1386
یادی از یک خبرنگار آسمانی

در عملیات والفجر هشت (فتح فاو عراق) من قایق‌ران بودم.

چند روز از عملیات گذشته بود. پیش از ظهر بود و قایقم از موشک‌های مینی کاتیوشا پر شده بود. وقتی که پشت سکان قرار گرفتم تا آبراه را دور بزنم و به سمت اروند بروم، دیدم یک اکیپ فیلم برداری قایق مرا زیر نظر دارند. رفتن من به ساحل شهر فاو عراق، تخلیه موشک‌ها و برگشتنم به آبراه لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) ، حدود ۴۵ دقیقه طول کشید. به محض اینکه به آبراه رسیدم دیدم اکیپ خبری هنوز کنار ساحل هستند (بدون اینکه به سنگر رفته باشند) و از دیدن من خوش‌حال شدند. همه لاوژاکت پوشیده و آماده‌ی سوار شدن به قایق.

فرمانده ما (شخصی به نام نظری تا آخرین خبری که هفت - هشت سال پیش از او داشتم هنوز در سپاه پاسداران خدمت می‌کرد) با لبخند به طرف من آمد و گفت :«اینها می‌خواهند با قایق تو گشتی در اروند بزنند.»

یکی از آنها شخصی بود به سن و سال امروز من. با ریش توپی سیاه رنگ و صدایی مایه دار و زیبا. میکروفون در دست داشت و گویا تهیه کننده هم خودش بود. گفته بود که من فقط می‌خواهم با این نوجوان ۱۶ ساله بروم. من هم از خدا خواسته. می‌گفت که همه چیز را ضبط کنند. وقتی که من با موشک‌های مینی کاتیوشا رفتم، فیلم گرفته بودند و به محض پیدا شدن قایق من از دور ، باز هم فیلم برداری را شروع کرده بودند. گفت به سمت ساحل عراق بروم (که البته دست خودمان بود). رفتم. شروع کرد به مصاحبه با من. وقتی خودش برای دوربین حرف می‌زد من چیزی نمی‌شنیدم. با توجه به نوع میکروفون بسیار آرام صحبت می‌کرد. از موانع خورشیدی پرسید و شب عملیات. من پشت سکان ایستاده بودم و او میکروفون را جلو صورتم گرفته بود. مصاحبه که تمام شد، دوربین عکاسی را بیرون آورد و خودش در همان حال یک عکس از من گرفت. بعد گفت که به سمت پل شناور بروم. پل شناوری که ایران بر روی اروند زده بود ، زبان‌زد رسانه‌های داخلی و بین المللی بود. پل از دور پیدا بود. گفتم:« زیر آتشه ، نگاه نکنید الآن خبری نیست، موقتی است؛ یک دفعه شروع می شود.»

همراهانش با دلهره گفتند که جلو نرویم و از همان فاصله فیلم بگیرند و من روی تصاویر در حال ضبط توضیح بدهم؛ اما او به آرامی اشاره کرد که مهم نیست و به پل نزدیک شوم. به سمت پل که می رفتیم سر و کله‌ی هواپیماهای عراقی پیدا شد. با توجه به ارتفاع پرواز و مسیر حرکتشان ، به اکیپ گفتم که این هواپیماها با پل کاری ندارند.

دوربین روی شانه فیلم بردار بود و همه چیز را ثبت می کرد. همراهان می‌ترسیدند و یکی دو نفر حتی بدنشان از ترس به لرزه افتاده بود و هیچ تلاشی برای مخفی کردن ترس خود نداشتند. نزدیک پل که رسیدیم چند گلوله توپ (احتمالاً از نوع اتریشی) پی در پی کنار پل فرود آمد. یکی از افراد که پایه دوربین را در بغل داشت با لحن جالبی داد زد :«برگرد» و نگاه به تهیه کننده کرد. خطابش به من بود، اما لحن و نگاهش به گونه‌ای بود که با التماس به تهیه کننده می گفت:« بگو برگردد.» با همان طمأنینه به من اشاره کرد که بازگردم. دور زدم و آنها را کنار اسکله‌ای در ساحل فاو عراق پیاده کردم.

دیگر آن اکیپ را ندیدم. در همان منطقه شنیدم که یکی از خبرنگاران صدا و سیما به شهادت رسیده است. بعدها که تصویرش را از تلویزیون دیدم خودش بود. همان مرد حدوداً 35 ساله با ریش‌های توپی سیاه و چهره آرام و دوست داشتنی. همو که آمده بود تا حوادث جنگ را ثبت کند. همو که از من خوشش آمده بود و به من محبت کرده بود. تصاویر من ، که پشت سکان قایق ایستاده بودم و در آبراه و وسط اروند رود می‌راندم ، بارها و بارها از تلویزیون به صورت یک نماهنگ مهیج پخش شد. عکسی هم از من در نمایشگاهی (نماز جمعه تهران) به نمایش درآمده بود و اقوام دیده بودند. آن عکس را خودم هیچ گاه ندیدم.

نام خبرنگار را به خاطر ندارم. می توان به اسناد دفاع مقدس مراجعه کرد. اما بعد از آن چند بار خواب او را دیدم و هر جا صحبت از خبر و خبرنگار می شود و در تمام مدتی که خودم کم و بیش در این حیطه کار کردم ، او را به یاد داشته ام. دلم می خواهد پیام ادب و ارادت من به خانواده‌ی او برسد.


یکشنبه 19 اسفند 1386
هالوکاست در غزه / وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد

این یادداشت ۴۴ روز پیش، یعنی در تاریخ ۵/۱۱/۸۶ در همین وبلاگ منتشر شده است. به خاطر همراهی با جنبش وبلاگی ضدصهیونیستی، به منظور دفاع از مردم مظلوم فلسطین (به ویژه نوار غزه) مجدداً درج می‌شود.

حرف نخست: چند روزی است که می‌خواهم در این باره بنویسم، اما دستم به قلم نمی‌رود. خواهران و برادران ما در نوار غزه روزهایی سخت را می‌گذرانند و ما در آسایش و رفاه کامل به امور روزمره مشغولیم و گاه ناشکری هم می‌کنیم. ای کاش اجازه داشتیم در کنار برادرمان حاضر و در سختی‌ها و بذل جان با ایشان شریک ‌شویم!

کودک مظلوم، بی گناه و بی دفاع فلسطینی در نوار غزه --- یا اباصالح پس کی می آیی؟ 

هالوکاست در غزه: محاصره‌ی غزه، قطع منابع انرژی و رقم زدن مرگ تدریجی برای زنان و کودکان و همه‌ی ساکنان مظلوم و مسلمان غزه، حاکی از این است که تروریزم دولتی امریکا با رها کردن مهار سگ دست آموز خود (رژیم صهیونیستی) به نسل کشی روی آورده است و لکه‌ی ننگ دیگری بر پیشانی چرکین خود حک کرده است؛ غافل از اینکه نظام آفرینش به گونه‌ای برپا شده است که جانیان در آن دیرنمی‌پایند و عمر ظلم و ستم کوتاه است.

چهرهی وهابیت: اسلام امریکایی را می‌توان اکنون در سرزمین وحی دید. امریکا و انگلستان با این گمان که انحراف عربستان به استحاله‌ی اسلام ناب محمدی(صلّ الله علیه و اله و سلّم) می‌انجامد، مذهبی جعلی با نام وهابیت را در سرزمین ظهور اسلام نفوذ داد. استکبار نمی‌داند که نور خدا فانی نمی‌شود. وهابیون، مسلمانان واقعی را دشمن دین معرفی می‌کنند و با دروغ و تهمت سعی دارند مسلمانان راستین را منحرف بخوانند. پس عجیب نیست که بزرگان وهابیت شانه به شانه‌ی نفر اول ظلم و ترور و جنایت‌های ضد بشری (یعنی جورج بوش) برقصند و چشمان دروغ‌گویشان را به روی کشتار مردم مظلوم، مسلمان و بی‌دفاع فلسطین ببندند! افتخار ما به عنوان شیعه‌ی راستین رسول الله(صلّ الله علیه و اله و سلّم) این است که حاضریم برای اعتلای کلمه‌ی توحید در کنار برادران اهل سنّت فلسطینی‌مان به شهادت برسیم، اما سردمداران مذهبی که مزار فرزندان پیامبر خدا را – العیاض بالله – با ویرانه برابر می‌داند و مذهبی که بوسیدن حجرالاسود را در حالی کفر می‌داند که استلام حجر سنت است، عجیب نیست که کشتار مسلمانان مظلوم فلسطین نگرانشان نکند و دو روز سلطنت دنیا را به عمر جاودان در آخرت بفروشند!

حکام عربی: اکنون وقت آن رسیده که حکام مسلمان عربی، مسلمانی‌شان را ثابت کنند و به جای خوش رقصی برای بوزینه‌ای چون جورج بوش، به دفاع واقعی و عملی از مسلمانان مظلوم فلسطین بپردازند و به یاد داشته باشند که تاج و تخت ماندنی نیست و کسی رستگار است که امکانات دنیا را برای تحصیل آخرت هزینه کند.

آدمکش در رأس: دروغ بزرگ معاصر «سازمان ملل، سازمان حقوق بشر و شورای امنیت» است! این چه حقوق بشری است که بشریت در پیش چشمانش به مسلخ می‌رود و این چه شورای امنیتی است که متهم اصلی، قطعنامه‌های آن را باطل می‌کند؟ وقت آن رسیده است که ملت‌های آزاده در صدد ایجاد سازمان قدرتمندی باشند که سازمان ملل و شورای امنیت دروغین فعلی را به سرجایش بنشاند.

و الله معنا: مصاحبه‌ای با یکی از فلسطینیان ساکن در نوار غزه پخش می‌شد که یک برادر فلسطینی پس از تشریح مجموعه‌ی نابسامانی‌ها و جنایات رژیم صهیونیستی، در پایان گفت که ما نمی‌ترسیم و اضافه کرد:«و الله معنا». ملتی که چنین می‌اندیشد شکست ناپذیر است!

پیروزی با رمز یا حسین: امریکا و رژیم صهیونیستی حتماً به یاد دارند که در گذشته‌ای نه چندان دور، رژیم طاغوت در ایران، به ظاهر آن همه قدرتمند بود که ارباب او (امریکای جنایت پیشه) به خواب هم نمی‌دید که روز افول قدرت شاه خائن را ببینید. اما تاریخ ورق خورد و جهانیان دیدند حاج آقا روح اللهِ بدون عِدّه و عُدّه، با اقتدا به مکتب حسین بن علی (علیهما السلام) در مقابل طاغوت ایستاد و با انفاس قدسی او موج بیداری ملت ایران روز به روز خروشان‌تر شد، تا اینکه در بهمن 1357 بار دیگر قدرت ذاتی و همیشگی فرهنگ حسینی جلوه‌گر شد. بعد از اعلام آخرین حکومت نظامی و قصد بختیار معدوم، برای یک کشتار بی‌سابقه، حضرت امام خمینی(رضوان الله علیه) بدون اینکه حکم جهاد بدهند، فقط به مردم گفتند که به خیابان‌ها بریزند؛ مردم مسلمان و شهادت طلب ایران با فریاد یا حسین به خیابان‌ها ریختند و رژیم طاغوت سرنگون گردید. حضرت امام خمینی(رضوان الله علیه) پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران نیز همواره بر زنده نگه داشتن یاد و نام حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) تأکید داشتند و می‌فرمودند:«ما هر چه داریم از این محرم است.» اکنون نیز برادران مسلمان ما در غزه می‌دانند که رمز پیروزی فقط در خدا باوری و آمادگی برای شهادت است، چرا که شیطان برای مقابله با ملتی که از مرگ نمی‌هراسد، حربه‌ای ندارد!

وای اگر خامنه‌ای حکم جهادم دهد: رژیم صهیونیستی این روزها مست از پیروزی بر مردم محروم و دست خالی غزه است و به نظر این‌گونه می‌رسد که کسی جلودار ددمنشی‌ها و قتل و ترورهای لجام گسیخته‌اش نیست، اما صهیونیست‌ها به این فکر نکرده‌اند که اگر وقتش فرا برسد و اگر لازم باشد، و اگر رهبرمان اشاره به جهاد فرمایند، ابتدا سیل موشک‌های حزب الله بر سر اسرائیل وحشی باریدن می‌گیرد و سپس سیل بسیجیان ایران و جهان به طرفش سرازیر خواهد شد. قدرت جنگی کشورهای مسلمان، آن روز چشم جهانیان را خیره خواهد ساخت و در آن روز رژیم صهیونیستی یک هفته هم دوام نخواهد آورد و برای امریکا کوتاه آمدن در برابر اسلام راحت‌تر از حفظ رژیم صهیونیستی خواهد بود و امریکا ثابت کرده که برای بقای خود دست به هر کاری خواهد زد.

مولایمان چه حالی دارند؟ نمی‌دانم این روزها بر آقا و مولایمان، حضرت حجت بن الحسن العسکری (عجلّ الله تعالی فرجه الشّریف) چه می‌گذرد؟! شاید قلب آقا این روزها جریحه‌دار است. خدایا به قلب مبارک و نازنین حضرت مهدی (علیه السلام) قسمت می‌دهیم که اسلام و مسلمین را پیروز گردانی و کفار و منافقین - و صهیونیست‌ها را به خصوص - به خاک مذلت بنشانی. خدایا قلب مهربان فرزند فاطمه (سلام الله علیهما) را به پیروزی مسلمین و نابودی متجاوزین شاد فرما!

 

مشارکت در بحث (۳۰) 

 


اعضای بلاگ اسکای نام کاربری خود را وارد کنند و بقیه در خبرنامه وبگذر (پایین سمت راست) عضو شوند
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 145017







Powered by WebGozar

Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت‌های این وبلاگ
به نام خداوند جان و خرد. فکر می کنم در زمینه تخصصی ام کارهای زیادی هست که باید انجام بدهم و هنوز کارم را آغاز نشده می دانم. با این امید زندگی می کنم که در آینده طرح های بی شمار ادبی و فرهنگی خود را به نتیجه برسانم.
شناسنامه کامل من...