X
تبلیغات
نماشا
رایتل
بسم اللهِ الرَّحمن الرَّحیم
روایت‏های آسمانی
صفحه اصلی ای میل مدیر وبلاگ
می نویسم و نگاهم به آسمان است، در انتظار سپیده!
یک نگاه
 امیر عباس در 15 سالگی

یک سخن
قطعنامه که پذیرفته شد و آتش بس که اعلام شد، من یک باره به خودم آمدم، دیدم که سفره را برچیده اند و نصیب من از روزی شهادت فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسیدم: ابراهیم! آیا حقیقتاَ درجستجوی شهادت بوده ای؟ دیدم که نه. باز از خودم پرسیدم: ابراهیم! اکنون چه؟ آیا آماده ی دیدار حق هستی؟ و باز پاسخ درونی ام حاصلی جز حسرت و اندوه نداشت. دیدم که با تمام وجود به این قفس خاکی چسبیده ام و بال و پر پروازم نیست. تعارف با خودم را کنار گذاشتم. دیدم که در این مدت از شهادت فقط دم می‌زده ام، اما بارها آن را رد کرده ام. دیدم شهادت هدیه ای است از طرف خدا که ابتدا باید بپذیری، بعد به آن برسی. و بدا به حال من! من در جام زهری که امام نوشید، آب حیات یافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم.

شیرینی و لذت زندگی در آن است که مرد در انتظار مرگ ننشیند، بلکه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بکشد. شیرینی زندگی در آنجاست که حلاوت مرگ را دریابی و اینچنین است که قاسم بن الحسن - علیهما السلام - از مرگ تعبیر «احلی من العسل» دارد. شرافت و کرامت آدمی ‌از زندگی و مرگش رقم می‌خورد و من همواره از خدای لایزال خواسته ام که چگونه زیستن و چگونه مردن، هر دو را، او به من بیاموزد … .

(برگرفته از داستان کوتاه «ویزای بهشت» نوشته ی امیر عباس)
فهرست موضوعی این وبلاگ
آرشیو این وبلاگ
از آرشیو وبلاگ‏های قبلی‏ام
بگذارید نام و یاد شهدا رنگ ثابت زندگی روزمره‏ی ما باشد. (مقام معظم ولایت)

جمعه 1 آذر 1392
علی منتظری - والفجر 10

امروز داشتم عکس های قدیمی را اسکن می کردم که برخوردم به یکی از عکس های دوست خوبم دکتر علی منتظری. به این چهره آرام نگاه نکنید، ماشاأالله دیوانه ای بود برای خودش! گذشته از شوخی همیشه خندان و سرزنده بود و سری نترس داشت. این عکس به گمانم قبل از عملیات والفجر 10 توسط تبلیغات گردان حضزت معصومه (س) گرفته شده. بنده و علی منتظری هر دو جزو کادر سردار شهید سیدمحمد رضا فیض بودیم. امید است آن شهید عزیز دستمان را بگیرد.

  

برای دیدن عکس بزرگ تر روی عکس کلیک کنید.


چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389
فقط از شهیدان خجالت می‏کشم

اخیراً ریاست محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‏های دفاع مقدس قم، طی پیامکی به این جانب گفته است:«آیا شهیدان از این نوع کار کردن راضی هستند؟» ماجرا چیست؟

14 ماه پیش از بنیاد حفظ آثار قم درخواست کردم زمینه‏ی مصاحبه با چند تن از یادگاران دفاع مقدس را فراهم آورد تا در خصوص شهید ... کتابی را آماده چاپ کنم. ایشان پیشنهاد دادند در مورد سردار شهید بنیادی کاری صورت گیرد و بنده نیز قبول کردم که به موقع شرح می‏دهم. مشکل اینجا بود که آقایان کار را 20 روزه می‏خواستند. یعنی ایشان مصاحبه با یاران شهید، به اضافه‏ی نگاشتن یک داستان بلند را 20 روزه می‏خواستند! به ایشان گفتم قولی نمی‏دهم ولی سعی‏ام ‏را می‏کنم. مشکل دیگر و همیشگی بنده این است که قائل به سری نویسی و سرهم بندی نیستم و برعکس آقایان، یک کتاب را به منظور بیلان کار و رسانه‏ای ‏کردن و رسانه‏ای ‏شدن آماده چاپ و نشر نمی‏کنم؛ بلکه معتقدم کار باید کامل باشد و برای ماندن و ماندگار شدن آماده شده باشد.

از قضا در دیدار با سردار جعفری، ایشان گفت:«برای این کتاب باید دست کم 3 سال وقت بگذاری.» گفتم:«تعهد شفاهی داده‏ام.» سردار گفت:«خوب اگر کار را تحویل ندهی چه می‏شود؟» همین‏ها را به بنیاد حفظ قم گفتم، ولی ایشان بیش از نگرانی برای خوب و کامل شدن کتاب، نگران اعلام چاپ کتاب و آبرویشان نزد رسانه‏ها و شاید هم بنیاد مرکز بودند؟!

بنده نیز از یک طرف عزمم جزم بود کاری که به نام شهید انجام می‏شود باید به بهترین شکل باشد و از طرف دیگر از آقایان خجالت می‏کشیدم که نمی‏توانم طبق میل ایشان سروته کتاب را به هم بدوزم و کار را باری به هر جهت تحویلشان دهم، از این رو گاهی از خجالت تماس‏هایشان را بی‏پاسخ می‏گذاشتم. در همین اثنا، چنان که گذشته و یاران امیرعباس کم و بیش می‏دانند، آن همه از مسئولین نامهربانی دیده‏ام ‏که بارها برای تعطیل کردن تمام فعالیت‏های ارزشی وسوسه شده‏ام. افرادی را می‏شناسم که با خیلی کمتر از این ناملایمات از کوره دررفته‏اند و به صف معاندین نظام پیوسته‏اند و فقط خدا را شاکرم که بصیرتی عنایت فرموده تا حساب اشخاص را به انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی گره نزنم. اما همه این ناملایمات یک حسن را داشته است و آن اینکه دیگر از این مسئولین محترم خجالت نمی‏کشم و با صراحت به ایشان می‏گویم: نگران بیلان و گزارش کار شما نیستم، برای این قرارداد هم هیچ پولی نمی‏خواهم، اما تا زمانی که شخصاً از انجام کار راضی نباشم، آن را ارائه نخواهم. سخن دیگر بنده با آقایان این است که کسی حق ندارد از طرف شهیدان صحبت کند، ولی اگر بخواهیم حدس بزنیم، باید بگوییم شهیدان با تکالیف صرفاً بیلان کاری و گزارش پرکن موافق نیستند، ایشان کار خوب و خالصانه را می‏پسندند. آری، دیگر با حضرات رودربایستی ندارم و فقط از شهیدان خجالت می‏کشم، همین!

پینوشت: تصمیم داشتم برخی از ناملایماتی را که فقط از طرف بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‏های دفاع مقدس قم شاهد بوده‏ام ‏بیان کنم تا خود آقایان با نگاهی در آینه ببینند که آیا شهیدان از این عمل‏کرد رضایت دارند؟ اما فعلاً از این کار خودداری می‏کنم. دعا بفرمایید.


پنج‌شنبه 22 بهمن 1388
دوم خردادی امام خمینی (ره) باشید

اشاره: آنچه پیش رو دارید، بخش­هایی از سخنان حضرت امام خمینی(ره) است که در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۵۸ و در میان دانشجویان و فرهنگیان شهر اهواز ایراد شده است. نمی­دانم شما آقا یا خانم محترمی که این یادداشت را ملاحظه می­فرمایید، چگونه فکر می­کنید؟ اما اگر همچون سیل خروشان ملت بزرگ ایران، ارادتی به حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) دارید، پیشنهاد می­کنم این جام را، جرعه جرعه تا به آخر بنوشید. خیلی خوب است به صحیفه امام(ره)، جلد ۷، صفحات ۴۵۴ تا ۴۶۵ مراجعه فرمایید و این سخن­رانی را به صورت کامل مطالعه بفرمایید، اما اگر برایتان مقدور نیست، همین مقدار نیز بسیار شیرین و خواندنی است. دعا بفرمایید. 

امام خمینی(ره)

همه گفتیم جمهورى اسلامى، باید همین معنا را حفظ کنیم و در خلال این معنا یک توجه خاصى همه ملت ایران به جمعیت­هایى که در شرف تشکیل هستند، یا تشکیل شدند و دارند تشکیلات خودشان را بیشتر مى‏کنند، یک توجهى به اینها بکنیم ببینیم که اینها مسیرشان مسیر ملت است یا مسیرشان با ملت فرق دارد. علامت اینکه مسیر همان مسیر ملت باشد این است که در صحبت­هایى که مى‏کنند، در مقالاتى که مى‏نویسند، در میتینگ­هایى که مى‏دهند، همان طورى که ملت هر جا با هم مجتمع بشود و هر جا میتینگ بخواهد بدهد و هر وقت قلم دست نویسندگان ملت مى‏افتد- ملى افتد، اینها همه فریاد مى‏زنند و مى‏نویسند «جمهورى اسلامى»، اگر این جمعیتهایى که حالا در شرف تکوین است یا تکوین شده است و دارند تقویت مى‏کنند خودشان را، و مردم را از اطراف جذب مى‏کنند، اگر اینها هم همین مطلب را بگویند جمهورى اسلامى، مضایقه‏اى نیست از اینکه اینها ... هر کدام یک اجتماعى داشته باشند؛ ملت هم با آنها، آنها هم با ملت اند. اما اگر دیدید که در حرف­هایشان از خدا خبرى نیست، از اسلام هم خبرى نیست، هیچ به جمهورى اسلام فکر نمى‏کنند، هیچ دمى نمى‏زنند از جمهورى اسلامى، از آنکه ملت همه با هم رأى دادند به اتفاق کلمه که ما جمهورى اسلامى مى‏خواهیم، اگر شما دیدید که این جمعیت­هایى که الآن مشغول فعالیت هستند، جمهورى که مى‏گویند، یا «جمهورى» مى‏گویند یا «جمهورى دمکراتیک» مى‏گویند یا «جمهورى دمکراتیک اسلامى»، اگر اینها جمهورى گفتند، این همان معنایى است که دشمن­هاى ما مى‏خواهند، دشمن­هاى ما از جمهورى نمى‏ترسند، از اسلام مى‏ترسند. از جمهورى صدمه ندیدند، از اسلام صدمه دیدند. آنکه تودهنى به آنها زد جمهورى نبود، جمهورى دمکراتیک هم نبود، جمهورى دمکراتیک اسلامى هم نبود؛ جمهورى اسلامى بود.

...

همان طورى که شیطان از بسم اللَّه مى‏ترسد اینها از اسلام مى‏ترسند! علامت اینکه شما بشناسید اشخاصى که از مسیر شما خارج است، از مسیر این ملتى که خونش را داد در راه اسلام، اینهایى که خون دادند، جوان­هاى ما که به خیابان ریختند، بانوان ما که به خیابان ریختند، و تظاهر کردند و با مشت گره کرده این دشمن بزرگ را از بین بردند، باید دید که اینها اشخاصى بودند که دمکراتیک بودند؟ مذاقشان و مسلکشان دمکراتیک بود؟ اینها جمهورى مى‏خواستند مثل جمهورى که شوروى مى‏خواهد؟ شوروى هم جمهورى است مثل جمهورى که سایر ممالک دشمن ما مى‏خواهد؛ امریکا هم جمهورى است. ملت ما که خون خودش را ریخت و فریاد کرد «اللَّه اکبر» و فریاد کرد «جمهورى اسلامى»، اسلام اینها را وادار کرد به یک همچو جانبازى و خونریزى و فدایى دادن یا آن معنایى که شوروى‏ها مى‏خواهند؟ یا آن معنایى که امریکایى‏ها مى‏خواهند؟ یا آن معنایى که اسرائیل مى‏خواهد؟ آنها هم جمهورى‏اند. اینهایى که مى‏گویند جمهورى، «اسلامى» را دنبال آن نمى‏گذارند- و فقط این دو کلمه، که من از اول فریاد زدم که ما همین دو کلمه را مى‏خواهیم: «جمهورى اسلامى»- اگر دیدید یک کلمه‏اى اضافه شد، بدانید مسیرشان با شما مختلف است. اگر کلمه اسلام پهلویش گذاشتند مى‏خواهند شما را بازى بدهند. اگر دیدید که یک کلمه از آن افتاد و گفتند جمهورى، بدانید مسیرشان با شما مختلف است.

...

دشمن ما فقط محمد رضا خان نبود؛ هر کس که مسیرش مسیر اسلام نباشد دشمن ماست، با هر اسم مى‏خواهد باشد. هر کس جمهورى را بخواهد دشمن ماست، براى اینکه دشمن اسلام است. هر کس پهلوى جمهورى اسلامى «دمکراتیک» بگذارد این دشمن ماست، هر کس «جمهورى دمکراتیک» بگوید، این دشمن ماست، براى اینکه این اسلام را نمى‏خواهد. ما اسلام را مى‏خواهیم. ما این همه فداکارى کردیم، جوانهاى ما این همه در مبارزات وارد شدند و زحمت کشیدند و رنج کشیدند و خون دادند، براى این بود که اسلام را مى‏خواستند. آنى که این نهضت را پیش برد آنى بود که مى‏گفت من شهادت را فوز مى‏دانم. شهادت را براى «دمکراتیک» فوز مى‏داند؟ شهادت را براى مسیر چپ یا راست فوز مى‏داند انسان؟ بچه‏هاى ما براى اینکه همان جمهورى که در شوروى هست، همان جمهورى که کمونیستها مى‏خواهند، فریاد بزنیم دنبالش؟! ما خون دادیم براى آن جمهورى؟! ما خون دادیم براى جمهورى غرب؟! ما براى اسلام خون دادیم. جوانهاى ما براى اسلام خون دادند.

...

مسیر ما اسلام است؛ ما اسلام مى‏خواهیم. ما آزادى که اسلام تو [ى‏] آن نباشد نمى‏خواهیم. ما استقلالى که اسلام تو [ى‏] آن نباشد نمى‏خواهیم. ما اسلام مى‏خواهیم. آزادى که در پناه اسلام است، استقلالى که در پناه اسلام است ما مى‏خواهیم. ما آزادى و استقلال بى‏اسلام به چه دردمان مى‏خورد؟ وقتى اسلام نباشد، وقتى پیغمبر اسلام مطرح نباشد، وقتى قرآن اسلام مطرح نباشد، هزار تا آزادى باشد. ممالک دیگر هم آزادى دارند. ما آن را نمى‏خواهیم. دشمن خودتان را بشناسید؛ من حالا دارم معرفى مى‏کنم. و این نوارى که من مى‏گویم، امروز، امشب- یا هر وقت که مى‏شود- باید در رادیو، بى‏یک کلمه این طرف و آن طرف، اگر یک حرف اهل روزنامه یا رادیو این ور و آن ور بکنند من خراب مى‏کنم آن روزنامه را، براى اینکه بر خلاف مسیر ملت است؛ آزادى نیست، توطئه است. ما توطئه را مى‏شکنیم. بشناسید آنها را! من حجت را دارم تمام مى‏کنم براى ملت ایران. من مى‏بینم بدبختیهایى که از دست همین اشخاصى که فریاد آزادى مى‏کشند براى ملت ایران، من بدبختى را دارم مى‏بینم. بدبختى ملت ما آن وقتى است که ملت ما از قرآن جدا باشند، از احکام خدا جدا باشند، از امام زمان جدا باشند. ما آزادى در پناه اسلام مى‏خواهیم، استقلال در پناه اسلام مى‏خواهیم، اساسِ مطلبْ اسلام است!

...

این همه تبلیغاتى که مى‏کنند اهل قلم- نمى‏دانم- اهل بیان، تبلیغاتى که مى‏کنند که ما از آن دیکتاتورى فارغ شدیم، دیکتاتورى عمامه و کفش آمده است، اینها ضد اسلام اند. مى‏دانند که آخوند دیکتاتور نیست، آخوند مى‏خواهد مردم آزاد باشند، آخوند مى‏خواهد استقلال باشد، آخوند با توطئه مخالف است نه با آزادى. اینها مى‏خواهند که روحانیت را کنار بگذارند.

...

آزادى که در آن پیغمبر اسلام نیست. ملت ما این را مى‏خواهد؟ خونش را داد براى این؟ براى آزادى داد؟ براى خدا داد. ملت ما تبع حضرت سید الشهداء شد. او خونش را براى کى داد؟ حکومت مى‏خواست؟ استقلال مى‏خواست؟ آزادى مى‏خواست؟ او خدا را مى‏خواست، او اسلام را مى‏خواست، او مى‏خواست که اسلام در خارج تحقق پیدا بکند. روحانى اسلام را مى‏خواهد، روحانى آزادى در پناه اسلام را مى‏خواهد.

...

اگر دیدید که با روحانیت شما موافق اند، بدانید با قرآن هم موافق اند؛ بدانید با اسلام هم موافق اند. اگر گفتند اسلام منها [ى‏] روحانیت، بدانید با اسلام موافق نیستند. این را براى گول زدن مى‏گویند، این را براى اینکه این دژ را بشکنند. دنبالش اسلام رفته است! دیگر محتاج به [کوبیدن‏] نیست. اسلامى که گوینده اسلامى ندارد این اسلام نیست. اسلام که توى کتاب نیست؛ کتابش را هم فردا از بین مى‏برند. آنى که روحانیت را مى‏خواهد ببرد، کتاب روحانیت را هم مى‏خواهد بریزد دور. اگر روحانیت رفت، تمام کتب دینى ما به دریا ریخته مى‏شود، آتش زده مى‏شود. این برنامه کوتاه مدت براى ملت ما؛ اللهُمَّ قَد بَلَّغتُ، من رساندم به شما ملت مطلب را، گفتم به شما؛ و باید هم گفته بشود. من مسائلى که مى‏دانم و مى‏فهمم وظیفه‏ام این است که بگویم، و گفتم. من حجتى که خدا برایم دارد ادا کردم.  

توجه: برای مطالعه سخن­رانی کامل رجوع شود به: صحیفه امام(ره)، جلد ۷، صفحات ۴۵۴ تا ۴۶۵.


دوشنبه 12 بهمن 1388
از جمهوری اسلامی پاسداری می‏کنیم

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏شوم و به محل قرار با پدر می‏روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ی سکه 10 تومانی فعلی) روی دیوار گچی می‏نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏کند و پدر می‏گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏کند به نزدشان بروم. پدر می‏گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏کند. کیفم را که در منزل باز می‏کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آماده‏ی جبران است. در خیابان که راه می‏روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏بینی. می‏دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏ای است. خیلی زود با تو انس می‏گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏کند. پدر اخم‏‏هایش در هم می‏رود. اما صبر می‏کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏گوید کتاب‏های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏خوانی!

چنتهی توده‏ای‏ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیکشان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏آورد، سرخ می‏شود و به لکنت می‏افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏ها نمی‏توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏زند و بحث می‏کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏رویم. به کوچه آبشار قم می‏رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 15 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏آید و می‏گوید:«سر و صدا اذیت‏تان نمی‏کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏کنند.» و من در دل می‏گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏ترسیم. » دانش‏آموزان یکی یکی فراخوانده می‏شوند. والدین در پی‏شان آمده‏اند. پدر به دنبالت می‏آید. در راه صدای گلوله می‏آید. به پدر می‏گویی که آقای طیب‏نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏گوید:«آقای طیب‏نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏آید: مدارس به کلی تعطیل می‏شود. بوی حکومت اسلامی می‏آید. این جمله را پدر به هر که می‏رسد با خوش‏حالی می‏گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏ها که برای حفظ پایه‏های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏شود. گاهی هم الله اکبر می‏گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏شود. فریاد می‏زند:«به خدا می‏دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏اش اهمیتی نمی‏دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏گیرد. کمی که التهاب کم می‏شود، میرزا رضا به پدر می‏گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏ها که مرور می‏شود شهید بیتا اشک می‏ریزد. تعجب مرا که می‏بیند، موهای سرم را می‏بوسد و می‏گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏های دیگر هم هستند که جانشان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏شان را می‏شناسیم و می‏شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏کنیم. در صحنه می‏مانیم و از هزینه دادن نمی‏ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏تر نیست! هر چه داریم فدا می‏کنیم و نظام و ارزش‏هایمان را حفظ می‏کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏ام، می‏خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏زنند، می‏گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدانمان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.


شنبه 20 تیر 1388
خارم ولی گلاب ز من می‌توان گرفت...

پایین - راست: امیر عباس

این عکس که در جزیره مجنون شمالی گرفته شده، دیروز پس از ۲۴ سال به دستم رسید. با توجه به اینکه از این مأموریت هیچ عکسی نداشتم و سال‌ها با پرس و جو به دنبال عکس‌های این منطقه بوده‌ام، خودتان تصور کنید چه همه از دیدنش خوش‌حال شدم. خاطرات آن روزها، پاسگاه‌ها و کمین‌های آبی، این بادگیر سبز رنگ که اغلب به تن داشتم، ماهی‌گیری با قلابی که از سنجاق می‌ساختم و نی‌هایی که به عنوان چوب ماهی‌گیری استفاده می‌شد و خیلی از لحظات زیبا و دست نایافتنی آن روزها، به یکباره پیش چشمانم جان گرفت. درست است آن قدر ضعیف هستم که از دیدن عکس‌ها و آثار خود ذوق می‌کنم، اما لطف این عکس ایستادن پیش پای سردار شهید عباس حاجی زاده است که بسیار به این حقیر لطف داشت. چند روزی بود که به عنوان بیسیمچی به کادر گروهانش رفته بودم و این عکس، چهره او را حدوداً یک هفته پیش از شهادت نشان می‌دهد.

در خصوص تدوین کتاب سردار شهید محمد بنیادی و به منظور حضور در یک جلسه، به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس قم رفته بودم. معاون ادبیات بنیاد گفت:«به عکسی برخوردم که احتمالاً تو هم در آن هستی؟!» این عکس را هدیه شهید محمد بنیادی می‌دانم که چندی است با یاد او هستم و خاطرات همرزمانش را می‌شنوم. آن قدر خصوصیات این شهید ارزشمند و والا و تأثیر گذار است و این روزها چنان روحیه‌ای گرفته‌ام که می‌توانم بگویم:

خارم ولی گلاب ز من می‌توان گرفت             از بس که بوی همدمی گل گرفته‌ام


جمعه 1 آذر 1387
به سرزمینم عشق می‏ورزم

سلام بر ایران ؛ نگارستان یزدان ؛ بهارستان ایمان. سلام بر ایران و مردان و زنان بسیجی‏اش. سلام بر آنان که بر پیشانی‏بندهای سرخ و سبزشان نام مقدس سید و سالار شهیدان (ع) را به یادگار می‌نگاشتند. سلام بر مردانی که در دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سربه فلک کشیده‏ی کردستان خود ندیدند و خدا را به نظاره نشستند.

در هفته‏ی بسیج، بر صفحه‏ی بی جان کاغذ چه می‏توانم بنگارم، جز نشان عاشقی و مردی و مردانگی، جز شجاعت و شعور و حضورشان؟! 

یاران بسیجی! در غربت من بودم و تنهایی دل. نشان از وطنم پرسیدند. گفتم: ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. 

با من گفت که وطنت را، سرزمینت را، ایرانت را، این گونه می‌شناسم: با حماسه سرای کهنش فردوسی و با سی‏هزار بیت عاشقی‏اش. گفتم: آری، دیگر چه؟ با من از رستم سخن گفت و گذر از هفت خانش. از حماسه‏های به یاد مانده در برگ برگ پر افتخار شاهنامه‏ی سرزمینم. با من از جوانی سهراب سخن گفت و آرش و کمانش که مرز ایران و توران را نگاشته است. با من از کاشی‏کاری‏های دل‏فریب اصفهان و سرپنجه‏ی هنرمندانه‏ی مردان و زنان اصفهانی سخن گفت که نقش عشق و کاشی‏های فیروزه‏ای‏اش دل و جان عاشقان را رو به سوی خویش می‏خواند. با من از تیشه‏ی شیدایی و نقش عشق در کوه بیستون سخن گفت و هیچ نگفتم. کلامش چو به پایان رسید، آرام برخاستم و این گونه لب به سخن گشودم: 

آری! ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. همه‏ی ایرانیان فردوسی و سی‏هزار بیت عاشقی‏اش را می ستایند. همه‏ی ایرانیان قامت رعنای رستم و پهلوانی‏اش و گذر از هفت خان و آنچه را که فردوسی در بیت بیت شاهنامه سروده است، از زبان پدربزرگ و مادربزرگ بارها شنیده‏اند و خواب ناز خویش را به صبح رسانیده‏اند. همه‏ی ایرانیان عشق به وطن را در کمان آرش بارها به نظاره نشسته‏اند. همه‏ی ایرانیان جوانی و پهلوانی سهراب را برای فرزاندشان بازگفته‏اند و نام او را در میان فرزندانشان زنده نگاه داشته‏اند. اما بگذار در مقابل پهلوانان اسطوره‏ای سرزمینم، اینک وطنم را، سرزمینم را، کوچه‏ی شیران و بیشه‏ی دلیران را به گونه‏ای دیگر برایت بسرایم. نام از رستم بردی؟ نام پهلوانان امروز سرزمینم را شنیده‏ای؟ یکی نام زین‏الدین دارد، فرمانده‏ رشید لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع). نام از رستم بردی؟ رستم امروز سرزمینم یکی نام چمران دارد! سجاده نشین کوی عشق و صفا ؛ چمران، که دهلاویه و سوسنگرد بارها در برابر عظمت و پهلوانی‏اش سر تعظیم فرود آورده است. آرش کمان گیر را می‏گویی و سهراب را؟ نام حسین فهمیده را شنیده‏ای؟ سیزده ساله بود و امام وطنم او را رهبر ایران زمین نامید. که را می‏ستایی؟ نام سردار سربه‏دار کردستان – بروجردی - را شنیده‏ای؟ هم او که قله‏های  هفت توانا، بازی دراز و شاخ شمیران، قله ۱۹۹۴ و قله ۱۸۸۴ بارها عظمت و مردی و مردانگی‏اش را به نظاره نشسته است. که را می ستایی؟ آرش را؟ در کمال عظمت آرش، بگذار شیرودی را برایت بسرایم! سهیلیان و چاقروند، فکوری، عباس دوران و او که سرلشکر شهید بابایی نام گرفت و آسمان وطنم در مقابل سربلندی‏اش سر تسلیم فرود آورده است. اصفهان را دیگر با کاشی‏کاری‏های دل‏فریبش نمی‏سرایند، با ۲۲ هزار گل رعنا قامت و مردان مردی که در لشکر امام حسین (ع) نشان عاشقی جستند. خوزستان را با جهان آرا و کریم و رحمان موسوی ، وقتی که گرداگردش یاران اهل دل جمع گردیده بودند و فرمان عاشقی می‏راند و خوزستان – خود - کربلا شده بود. در هویزه حسین علم‏الهدی را می‏توانستی ببینی و در خوزستان مردان مرد لشکر ولی عصر (عج) و قهرمانانی از لشکر ۹۲ زرهی را. در گیلان و مازندران - بهشت‏گونه‏ی وطنم - قامت رعنای حاج بصیر بود و حاج طوسی که فرمان عاشقی می‏راندند. کجا را برایت زمزمه کنم که رستم در مقابل عظمت بسیجیانش سر تسلیم فرود نیاورده باشد؟ باد صبا چو قصه‏ی پهلوانی فرزندان ایران زمین را با رستم گفت، با باد صبا گفت: به آینده برگرد و دیگر نام رستم را بر دل ننگار. نام فرزندان خمینی کبیر، یعنی نام همان مردان‏مردی را زمزمه کن که جهانیان در مقابل سربلندی و مسلمانی‏شان به تسلیم نشسته‏اند. تهران را، پایتخت سرزمینم را با حاج همت می‏شناسند، هم او که سردار لشکر پیروز محمد رسول الله (ص) بود.  آری! آذربایجان را با حمید و مهدی باکری می شناسند و با مردان مرد لشکر ۳۱ عاشورا. هم نشینان با ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا (ع) را با قهرمانان لشکر ۷۷ پیروز خراسان. قم که آغازگر انقلاب اسلامی بود، و دیار  سردار خیبر شهید آقا مهدی زین‏الدین، سرزمین مردان مرد لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب ، از سجاده نشینان کوی عشق و صفایی با تو سخن می گوید که دشت تفتیده‏ی جنوب و قله‏های سر به فلک کشیده‏ی کردستان بارها عظمت خط شکنانش را به نظاره نشسته است. 

به او گفتم: مقتدایم حسین(ع) است. رهبرم روح الله است. فرمانده‏ام سید علی است. 

گفتمش:ایرانی‏ام، اهل دلم، بسیجی‏ام، به سرزمینم عشق می‏ورزم. 

نگارستان یزدان است: ایران! 

بهارستان ایمان است: ایران! 

دلی دارد جهان آفرینش که ایران است، ایران است، ایران! 

سرزمین من! وطنم! سلامت باد! سلامت باد! سلامت باد!


جمعه 12 مهر 1387
نامه‌ای به شهید مظلوم علی غلامی / جنگ به روایت اخراجی‌ها (تکرار)

سلام علی جان. رفتی ولی نگفتی با تنهایی‌ام چه کنم؟ گفتی تا دیر نشده شهید شو! شهید نشدم و دیر شد. آن قدر دیر که غریبه شدم. آن قدر دیر شده که بال و پر پروازم زخمی شده. خوب شد که شهید شدی. فهمیدی چه کنی! اگر می‌ماندی رو به رو می‌شدی با این همه آدم خیالاتی. با این همه آدم که خیال می‌کنند جنگ را می‌فهمند، ولی نمی‌فهمند! خیال می‌کنند تو را می‌شناسند، ولی نمی‌شناسند. می‌ماندی در میان این همه آدمی که خیال می‌کنند استشهادی هستند، ولی نیستند! می‌ماندی بین آدم‌هایی که خیال می‌کنند ارزشی هستند، ولی نیستند. می‌ماندی بین کلی آدم که به تو می‌گفتند برو جنگ را به روایت اخراجی‌ها یاد بگیر! اصلاً هم فکر نمی‌کردند که تو خودت جنگ را دیده‌ای، می شناسی، تجربه کرده‌ای و حالا جرمت این است که مانده‌ای! به تو می‌گفتند غلط کرده‌ای که مانده‌ای و نمی‌دانی جنگ چیست و تازه از اخراجی‌ها هم تعریف نمی‌کنی! به تو می‌گفتند مگر نمی‌بینی که نسل سوم با سینمای جنگ آشتی کرد؟ می‌دیدی همان‌ها که تا دیروز می‌گفتند نسل سوم هیچ درکی از جنگ ندارد، حالا ازدحامش را جلو سینما نشانه‌ی موفقیت فیلم می‌دانند. اگر می‌ماندی می‌دیدی که خیلی‌ها ککشان نمی گزد که جماعت مخالف با تو می‌آیند به نام سینمای دفاع مقدس کرکر به ارزش‌هایت می‌خندند و آنها که از دست تو که رفتی و جنگیدی عقده دارند دلشان خنک می‌شود. کرکر می‌خندند و دلشان خنک می‌شود. آری علی جان! مردم با سینمای جنگ آشتی کردند!؟ کرکر خندیدند و رزمنده‌ها را مسخره کردند و از فروش افسانه‌ای حرف زدند و آشتی کردند!؟

راست: شهید غلامی - چپ: امیر عباس 

علی جان سرت را بالا بگیر! با افتخار بگو من شهید شدم. علی جان روز قیامت از تقصیرات این نسل می‌گذری یا نه؟ از تقصیرات من چه؟ که ماندم و نتوانستم از تو دفاع کنم؟ علی جان نوکرتم مرا ببخش. یادش به خیر! می گفتی:«نوکرتم!» می گفتم:«وظیفته». می‌گفتی:«وظیفم نیست ولی نوکرتم». می گفتم:«وظیفته» و تو برای اینکه دل بچه را خوش کنی می‌گفتی:«باشه وظیمه، نوکرتم.» حالا علی جان من از وظیفه‌ام که نوکری تو بوده عدول کرده‌ام. نتوانسته‌ام وظیفه‌ام را انجام دهم، ولی تو مرا ببخش. با همان بزرگواری که از تو در خاطرم مانده. علی جان دستم را بگیر. آن قدر مانده‌ام که بال‌هایم زخمی شده. وقت پرواز است و مشکل دارم. کمک کن علی جان. دستم را بگیر.


جمعه 29 شهریور 1387
یاد یاران سفر کرده به خیر

اشاره: تصمیم نداشتم در هفته‏ی دفاع مقدس این وبلاگ را به‏روز کنم. چون ورود این جانب به بحث باعث می‏شد برخی ضعف‏ها را گوش‏زد کنم که طبیعتاً با مذاق برخی دوستان سازگار نمی‏بود. اما دعوت برای حضور در جمع پیش‏کسوتان جهاد و شهادت، باعث شد چند خطی قلمی کنم و شاید فتح بابی برای یادداشت‏های بعدی باشد و از آنجا که خبرگزاری فارس گزارش جلسه را درج کرده است [لینک] این جانب به ذکر یک دو نکته و ارسال چند تصویر بسنده می کنم.

 

 

پیامکی از طرف مدیرکل محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‏های دفاع مقدس رسید که از همایش پیش‏کسوتان جهاد و شهادت و یادگاران دفاع مقدس، در بنیاد حفظ آثار استان قم خبر می‏داد. با خود گفتم بزرگ‏ترین اتاق بنیاد (اتاق مدیر کل) هم بیش از 20 نفر ظرفیت ندارد، چگونه در محل بنیاد این جلسه تشکیل خواهد شد؟! وقتی به بنیاد رسیدم متوجه شدم که ابتکار عمل به خرج داده شده و جلسه بر روی بام ساختمان شکل گرفته است.

دقایقی بعد از اینکه رسیدم، عبدالهی (مجری سنتی ِ چنین برنامه‏هایی) از دریادار شمخانی برای سخن‏رانی دعوت کرد. از سخنان رییس مرکز تحقیقات راهبردی دفاعی ایران برمیآمد که او شخصاً پی‏گیر تشکل غیر دولتی پیش‏کسوتان جهاد و شهادت باشد و چند بار ابراز امیدواری کرد که تمام پیش‏کسوتان جهاد و شهادت در سراسر کشور دستشان در دست هم قرار بگیرد.

شمخانی گفت که ما سیاسی هستیم، ولی پیرو خط ولایت فقیه می‏باشیم.

او تأکید کرد که تمام کسانی که در دفاع مقدس حضور داشتند، حتی آنها که بعداً اشتباهاتی هم داشته‏اند در بین ما جا دارند. انسان این‏گونه است و حتی فرزندان حضرت یعقوب(س) برادرکشی می‏کنند و خود حضرت یوسف(س) اگر خدا به او رحم نمی‏کرد منحرف می‏شد. دریادار شمخانی درست می‏گفت، آدم‏ها تغییر می‏کنند، خود بنده در میان جمع کسانی را دیدم که در رفتار و سکنات، حتی نسبت به دو سه هفته قبل‏شان تغییر کرده بودند! البته شاید بتوان اضافه کرد شرطش این است که هم‏رزمان ما هنوز به ارزش‏های دفاع مقدس، اصول اولیه‏ی انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی پایبند باشند.

پس از سخنان دریادار شمخانی، یکی دو نفر از ضعف مضمون و انحرافات موجود در محصولات ادبی، فرهنگی، هنری و رسانه‌ای انتقاد کردند که شمخانی پاسخ داد:«اگر دستمان در دست هم باشد این اتفاق نمی‌افتد» که به نظرم پاسخ مناسبی نیست. این درست همان موردی است که عرض شد بنا دارم بنویسم و به مذاق برخی خوش نخواهد آمد.

یکی از حاضرین نسبت به محل نامناسب همایش انتقاد کرد و از آماده نشدن موزه دفاع مقدس گلایه کرد. شمخانی در مورد موزه گفت:«ما دولتی نیستیم!»

پیش از سخنان شمخانی بنا بود بازی رایانه‏ای «عملیات انهدام» رونمایی شود که صوت و تصویر مشکل داشت و فقط یک کلاش و چند نخل و یکی دو مکالمه‏ی کوتاه بی‏سیم از کل بازی دیده و شنیده شد. همین کافی بود تا یادگاران دفاع مقدس سراغ سی‏دی را بگیرند. گفته شد که بازی در قم طراحی و آماده شده و پس از رونمایی تکثیر خواهد شد.

مجلس بی‏ریا بود و هر کس هر جا می‏شد می‏نشست. حاجی زاده (مدیر کل سیاسی امنیتی استاندار قم) بدون تشریفات و راهنمایی به صدر مجلس، در میان حضار نشسته بود. اتفاقاً در میان حضار، هم‏رزم دیروز خود، محمد حسین یکتا (مسئول ستاد راهیان نور) را هم دیدم که غریبانه نزدیک در نشسته بود. یکتا چند سالی است که کمتر با هم‏رزمانش جوشیده است و بیشتر به کارهای کلان پرداخته و باعث شده در جمع غریب باشد. دوست داشتم بعد از مراسم طبق رسم چنین جلساتی گپی با او بزنم. اما او خیلی زود، در اثنای مراسم، جلسه را ترک کرده و باز هم از رویارویی با هم‏رزمانش سرباز زده بود. 

سخن زیاد است عکس‏ها را مشاهده بفرمایید.

ادامه مطلب

جمعه 3 خرداد 1387
زندگی‌نامه سردار شهید سید محمد علی جهان آرا

 

تولد و کودکی: در سال ۱۳۳۳ در خانواده‌ای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (به‌ویژه پدرش) به اسلام باعث گردید که عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دوانَد و به فراگیری قرآن مجید بپردازد.

برای مطالعه‏ی زندگی‏نامه کامل و آگاهی از نحوه شهادت، لطفاً ادامه مطلب را کلیک کنید.

ادامه مطلب

پنج‌شنبه 2 خرداد 1387
آه و واو یلا کو جهان آرا ؟!

اشاره: اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵ ، به همراه جمعی از نویسندگان، سفری به کربلای جنوب داشتیم. برخی از همراهان عبارت بودند از : قاسمعلی فراست، دکتر محسن پرویز (معاون وزیر ارشاد)، محسن مؤمنی (مدیر مرکز آفرینش‌های ادبی حوزه هنری)، دکتر یعقوب آژند، حجة الاسلام پارسانیا (رئیس داشگاه باقرالعلوم)، رضا امیرخانی، محمد رضا بایرامی، محمود اکبرزاده، رضا رئیسی و ... . یادداشت‌های این سفر – که با یاد شهید سید مرتضی آوینی نگاشته شده بود - تیرماه همان سال در چند شماره‌ی روزنامه‌ی رسالت به چاپ رسید. در این مجال، به مناسبت ایام ، چند فراز کوچک از آن را به شما خوبان و همراهان وبلاگ روایت‌های آسمانی، تقدیم می‌کنم.

 

  • روز مبارک و سعادت بزرگی است. عید سعید غدیر در میان عده‌ای اهل دل قرار بگیری و عازم کربلای جنوب باشی. [...] آب پرتقال بعد از شیرینی بستنی را که می‌خورم، فکر می‌کنم چگونه با این وضع مدعی هستیم که اعزامی نزدیک به زمان جنگ خواهیم داشت؟ آن زمان در یک کوپه‌ی قطار درجه دو یا سه، ۹ نفر از رزمندگان جای می‌گرفتند، ولی اکنون در سالن غذاخوری فرودگاه، بلیط رفت و برگشت هواپیما را به دستمان می‌دهند: تذکره‌ی کربلا !
  • هواپیما که از زمین بلند می‌شود، ما نیز دل‌هایمان را از تهران کنده‌ایم و پیشاپیش به زیارت شهدایمان روانه کرده‌ایم.
  • به آبادان که می‌رسیم دلم می‌گیرد. فقر در برخی محله‌ها ریشه دوانده است. گرچه درخت فقر به گونه‌ای نیست که از پشت پنجره‌ی خودرو بتوان ریشه‌های آن را دید، ولی شاخ و برگ آن مشهود است. سراسر جنوب همین‌طور است. گاهی در کنار جاده چند کودک و نوجوان را می‌بینی که با پاهای برهنه به دنبال یک توپ زهوار در رفته روی خار و خاشاک می‌دوند و مثلاً فوتبال بازی می‌کنند و زمانی دخترک‌های خرد را می‌بینی که بارهای کلان بر دوش گرفته‌اند: ارث مظلومیت جوانان به معراج رفته‌شان!
  • راهی خرمشهر می‌شویم. زمانی که خرمشهر خونین‌شهر بود، حتی یک ساختمان سالم در آن یافت نمی‌شد و تو گویی اکنون شهر جدید ققنوس‌وار از از میان خاکسترها سربرآورده و دوباره خرمشهر گشته است. یاد شهید سید مرتضی آوینی به خیر که می‌گفت:«خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود» و اکنون لابد جز کوچه‌ای تنگ از زمین به آسمان راه نیست و «ای که از کوچه‌ی معشوقه‌ی ما می‌گذری / برحذر باش که سرمی‌شکند دیوارش».

 شهید محمد علی جهان آرا

  • خیابان‌های خرمشهر را که پشت سر می‌گذاریم، به یاد خون‌های مبارکی می‌افتم که وجب به وجب این خاک‌ها را آبیاری کرده است و زمزمه می‌کنم:«محمد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته، آه و واویلا، کو جهان آرا؟!» و آن‌گاه با خود می‌گویم:«ما زنده‌ایم یا شهدا؟» ناگهان سنگینی نگاه شهید محمد علی جهان آرا را بر خودم احساس می‌کنم که نگران ماست و چه کسی بیش از شهیدان دغدغه‌ی فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) را خواهد داشت؟
  • در خیابان‌های فرعی خرمشهر، آثار جنگ هنوز هویداست. آن قدر خانه‌های نیم‌ساخته به چشم می‌خورد که آدمی خیال می‌کند به یک شهر زلزله زده وارد شده است! از جلوی گلزار شهدا که عبور می‌کنیم، مشاهده می‌شود گلزار هنوز شکلی آبرومند به خود نگرفته و علت را که می‌پرسیم، آن برادر بسیجی خرمشهری می‌گوید:«گفته‌اند درد دل نکنیم!» و من خود از این مجمل حدیث مفصل می‌خوانم.
  • مهمانانی که برای زیارت قدوم شهدا به خرمشهر می‌آیند، حتماً سری هم به مسجد جامع می‌رنند و ما در میان دیگر کاروان‌های زائر، دوستانمان را می‌یابیم و دکتر آژند شاگردانش را و تو گویی محشر برپاشده ‌است و هر کس در میان دوستان خویش است. و اما من باز همان نگاه سنگین و نگران شهدا را حس می‌کنم که از فراز مسجد نظاره‌مان می‌کنند و یا به نظاره‌مان می‌خوانند! داخل مسجد نیز به عکس‌های شهیدان مزین شده است تا چشم‌های تن نیز ببینند و به خاطر داشته باشیم که استقلال و آزادی، و ایمان و دین‌داری خون می‌خواهد و نمازی را که اکنون به شکوه جماعت می‌خوانیم، به رایگان به ما نرسیده است.
  • هواپیما یک بار در دامن اصفهان به زمین می‌نشیند و بار دیگر بر سینه‌ی تهران. دوستان سرگرم خداحافظی و طلب حلالیت اند. چشمم که به سالن انتظار فرودگاه می‌افتد، بی‌اختیار زمزمه می‌کنم:«کجایید ای شهیدان خدایی». [...] در تهران که بسیاری در گرداب بی‌خبری خود و اختلاط‌های گناه آلود و بسی نفسانیات دیگر غوطه‌ورند و نه جنگ را دانسته‌اند و نه از شهیدان ایده‌ای دارند، جای خالی شهدا محسوس‌تر است!

دوشنبه 30 اردیبهشت 1387
ازدواج‏های مکتبی کم شده است

اشاره: شاید در ویژه‏نامه‏ی خرمشهر مطلبی با عنوان فوق کمی عجیب باشد. اما وقتی از شهدا یاد می‏کنیم و سیره‏ی ایشان را بررسی میکنیم، شاید گاهی به نظرمان برسد چه همه از سلوک ایشان دور شده‏ایم. شهدا ساده و بی‏تکلف بودند و ساده و بی‏تکلف هم زندگی می‏کردند. ازدواجشان نیز نه بر مبنای ظواهر دنیا که بر اساس آموزه‏های مکتب بود. بد نیست گاهی به این مسائل بیندیشیم و تلاش کنیم مکتبی باشیم. آنچه در ادامه ملاحظه می‏فرمایید، سخنان صغرا اکبر نژاد (همسر شهید محمد جهان آرا) است.

 

 

 

شهید جهان ارا

  • محمد خواستگاری را مستقیم طرح نکرد. یکی از دوستان را واسطه کرده بود. بعد خودش به تنهایی آمد و با خانواده‏ام صحبت کرد. خانواده‏ام مردّد بودند و زیاد موافق نبودند. محمد تحصیل در رشته‏ی مدیریت دانشگاه تبریز را نیمه‏کاره رها کرده بود و این از نظر خانواده‏ی ما نقطه ضعف بود. اما محمد به خاطر فعالیت برضد طاغوت این کار را کرده بود و من هم تصمیم خود را گرفته بودم که با او همراه شوم.
  • مهریه‏ی من یک جلد کلام الله مجید با یک سکه طلا بود. سکه را بعد از عقد به او بخشیدم، اما قرآن را پس از ازدواج خرید و روی صفحه‏ی اولش جملاتی نوشت. یکی از جملاتش این است:«امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب». حالا هر وقت خستگی بر من غلبه می‏کند، این جمله‏ها را می‏خوانم و آرام می‏گیرم.
  • عقدمان را بر سر مزار شهید علی جهان آرا (برادر  محمد) برگزار کردیم. یک روز عصر بود و خودمان دو نفر بودیم.متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی و در منزل ما – با حضور خانواده‏ی محمد و چند تن از دوستان – برگزار شد. این شروع زندگی ما بود و چند هفته بعدش راهی خرمشهر شدیم.
  • قبل از جنگ او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. طبق قرارمان یک روز در میان به خانه می‏آمد، البته ساعت 10 شب می‏‏آمد و 7 صبح می‏رفت و در این مدت کارهایش را با تلفن انجام می‏داد. فرصت اینکه بتواند به کارهای جنبی منزل برسد نداشت و بیشتر کارها بر عهده‏ی من بود. زندگی محمد به عنوان فرمانده سپاه، الگویی برای بچه‏های سپاه شده بود و احساس می‏کردند با وجود مشغله هم می‏توانند وارد زندگی مشترک شوند و ازدواج کردند.
  • در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. هر لحظه‏اش برایم خاطره است. یکی از خصوصیات محمد هدیه دادنِ ایشان به من بود. شاید خیلی از آقایان سالگرد عقد و ازدواجشان را فراموش کنند، اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم، باز او با ارسال نامه‏ای از این روزها یاد می‏کرد. در نامه‏ها مسئولیت‏های خودش و مرا می‏نوشت. نامه‏ای نبود که بنویسد و از امام [ره] یادی نکند. همه‏ی این نامه‏ها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را می‏خوانم می‏بینم که این جوان 25 ساله چه روحیه‏ی لطیف و عمیقی داشته است. روحیه‏ای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.
  • محمد متواضع بود و خودش را نمی‏دید. آنچه می‏دید انقلاب و امام [ره] بود.
  • یک روز از من پرسید:«اگر شهید شوم چطور برخورد می‏کنی؟» من هم یک جواب داشتم:«چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را می‏دهد.» و همان چیزی را که از خالق خودمان انتظار داریم، به من عطا کرد: همان صبر را!
  • یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می‏دیدم موقع نماز قنوت‏هایش عوض شده و بیش از حد در قنوت می‏ایستد. همین نشانه‏ها مرا به فکر فرو برد که شهادت محمد نزدیک است. در روزهای آخر برخوردهای عاطفی‏اش بیشتر شده بود. موقع آخرین خداحافظی با حالت عجیبی حمزه را بغل کرد. حمزه کمتر از یک سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت که گمان کردم با تمام وجود دارد او را می‏بوید. انگار سیر نمی‏شد، بعد کنده شد و رفت. یک ماه بعد هم در پزشکی قانونی چشمم به عکسش افتاد. و بعد در مراسم هم جنازه‏اش را دیدم. بعد از گذشت این همه سال هنوز چهره‏اش برایم تازه است و این آرامش مرا سرپا نگه داشته است.

پنج‌شنبه 26 اردیبهشت 1387
خرمشهر پابرجا ایستاد

خالد سلمان محمود کاظمی، یکی از افسران بلند پایه عراقی است که در اشغال خرمشهر شرکت داشته است. وی در خاطراتش می‏نویسد:

با تلخی هر چه تمام‏تر اعتراف می‏کنم که اشغال خرمشهر یک اشتباه استراتژیکی برای عراق بود۱؛ زیرا خرمشهر شهری نبود که با یک گلوله‏ی دشمن از پا درآید. خرمشهر در طول دوران اشغال همچنان پابرجا ایستاد و با تمام توان با ما مقابله کرد. همین مسئله باعث شد تا فرماندهی ما در محاسباتش تجدید نظر کند. قائد ما می‏پنداشت که به محض رسیدن تانک‏ها به خرمشهر، مردم با دسته‏های گل به استقبالمان می‏آیند و برای آزاد سازی(؟) به ما تبریک می‏گویند. قائد ما چنین می‏پنداشت یا حداقل با چنین تصوری افسرانش را فریب می‏داد؛ اما بعد چه شد؟ مردم این شهر با گلوله و سرنیزه و سخنانی درشت از ما استقبال کردند. آنها به معنای واقعی کلمه خمینی گونه و پیرو حسین (ع) بودند. آنها یکپارچه قیام  و مبارزه شدند، زمین را به لرزه درآوردند و دشمنان را از شهر بیرون ریختند.

پ.ن: ۱- این افسر عراقی فراموش کرده بگوید که اصولاً حمله به ایران اشتباه احمقانه‏ای بود.


شنبه 21 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - بخش پایانی

۱۳۶۱/۳/۲  – آغاز مرحله‌ی چهارم: در ساعت ۲۲:۲۵ هجوم از سه نقطه آغاز و محاصره‌ی خرمشهر کامل می‌شود؛ اما بنا به دستور اکید فرماندهی کل قوای عراقی و وعده های فرمانده نیروهای دشمن و تشویق آنها، مقاومت دشمن در خرمشهر ادامه دارد. بر اساس یکی از سندهای به دست آمده از سنگرهای نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر، ثابت می شود که این شهر برای دشمن از اهمیت زایدالوصفی برخوردار بوده است:« دفاع از خرمشهر نگهبانی از پیروزی است ؛ دفاع از خرمشهر، شرافت آزادگان عراقی(؟) را به همراه خواهد داشت؛ دفاع از خرمشهر، نابودی دشمن فارسی(؟) را تضمین می کند                  

 

اشغالگران خرمشهر

نیروهای متجاوز عراقی مستقر در خرمشهر

 

۱۳۶۱/۳/۳ – فتح بزرگ: حلقه‌ی محاصره‌ی خرمشهر به قدری تنگ شده است که حتی فرماندهان نیروهای عراقی نیز ناامید شده‌اند و درصدد نجات نیروهایشان هستند. فرمانده نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر کشته می‌شود. انواع کلاه‌ها و پوتین‌ها، به طرز حیرت آوری در کنار اروندرود به نشانه‌ی فرار مذبوحانه‌ی سربازان و فرماندهان عراقی تل انبار می‌شود. بسیاری از سربازان در حال فرار غرق می‌شوند. صدای رزمندگان اسلام از بلندگوها پخش می‌شود و نیروهای عراقی را به تسلیم دعوت می‌کند. عراقی‌هایی که تا ساعاتی پیش غرور ناشی از تجاوز در چهره‌شان موج می‌زد، رام و وحشت زده، دسته دسته خود را تسلیم می‌کنند. در دست بعضی از آنها عکس امام(ره) و قرآن دیده می‌شود. باز هم دشمن غافلگیر شده است. 

 

اسرای عراقی در عملیات بیت المقدس

  

خرمشهر بعد از ۵۷۵ روز اشغال، آغوش خود را به روی رزمندگان اسلام گشوده است. شهری که بدون سلاح و امکانات و با وجود خیانت‌های عناصر خود فروخته، پس از ۳۴ روز مقاومت، به دست دشمن افتاده بود، اکنون در مدت ۲۵ روز آزاد شده است. رزمندگان برای ادای نماز شکر به مسجد جامع رفته‌اند و خبر آزادی خرمشهر در ساعت ۱۴ از صدای جمهوری اسلامی ایران اعلام می‌شود. 

                              

مسجد جامع خرمشهر پس از آزادی

  

خرمشهر را خدا آغاز کرده است و رزمندگان و مردم مغرور نیستند. همه نماز شکر به‌جا‌می‌آورند و با فرارسیدن شب بر فراز بام ها ندای تکبیر سر می‌دهند. رزمندگان، مردم و مسئولین در برابر خالق متعال رفتاری خالصانه و خاضعانه دارند. در آستانه‌ی آزادسازی خرمشهر توسط رزمندگان اسلام، یکی از فرماندهان به محضر حضرت امام خمینی(ره) رفته بود و وقتی به توانایی رزمندگان برای بازپس گیری خرمشهر اذعان کرده بود، امام(ره) فرموده بودند:«الحمدلله» سپس دعا کرده و فرموده بودند: «ما باید به خدا توکل کنیم.» در زمان اشغال خرمشهر توسط ارتش بعث نیز، وقتی حضرت امام(ره) مهیای اقامه‌ی نماز و آماده‌ی گفتن تکبیرة الاحرام بودند، خبر سقوط شهر را به ایشان گفته بودند و امام فقط فرموده بودند: «جنگ است دیگر» و رو به قبله کرده و قامت بسته بودند:«الله اکبر.»

 

خرمشهر را خدا آزاد کرد - امام خمینی


جمعه 20 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - ۲

۱۳۶۱/۲/۹- آغاز مرحله‌ی دوم: ساعت ۲۲:۳۰ است که دستور مرحله‌ی دوم عملیات، به منظور رسیدن به مرز بین المللی و محاصره‌ی خرمشهر صادر می‌شود. رزمندگان اسلام به سرعت جاده‌ی مرزی و مرز بین‌المللی می‌رسند. دشمن سر در گم می‌شود و نسبت به ادامه‌ی حضور در منطقه و اجرای ضدحمله، دچار تردید جدّی می‌شود. برتری رزمندگان اسلام نسبت به دشمن قطعی شده است و ابتکار عمل به طور کامل در اختیار نیروهای اسلام است.

 درادامه‌ی این مرحله، محاصره‌ی خرمشهر تشدید می‌شود و مواضع رزمندگان اسلام تثبیت و ارتباط خط مقدم با عقبه، از طریق جاده‌ی اهواز خرمشهر برقرار می گردد.

  

خرمشهر 

 

۱۳۶۱/۲/۱۹ – آغاز مرحله‌ی سوم: نیمه‌های شب است و نیروهای ارتش عراق دستپاچه عقب نشینی می‌کنند. فرماندهان ارشد عراقی، بصره را در خطر هجوم رزمندگان اسلام دیده‌اند و برای پدافند آن عقب نشینی می‌کنند. دیگر مقاومت دشمن در خرمشهر بی‌فایده است. این مرحله در ساعت ۲۲ آغاز می‌گردد و روز بعد نیز ادامه می‌یابد و علاوه بر انهدام نیروهای دشمن، نحوه‌ی آرایش دشمن مشخص می‌شود و همین زمینه ساز طراحی دقیق مرحله پایانی عملیات است.

 

... ادامه دارد.


سه‌شنبه 17 اردیبهشت 1387
خرمشهر شهری در آسمان - ۱

اشاره: سال‏روز فتح خرمشهر را امسال در حالی جشن می‌گیریم که ایران اسلامی اکنون به عنوان یک کشور قدرتمند و هسته‏ای پذیرفته شده است، در بسیاری از زمینه‏های علمی از جمله علوم پزشکی و ژنتیک و هوا فضا به موفقیت‏های چشم‏گیری نائل شده‏ و امریکای جهان‏خوار را به زانو درآورده ‏است و اکنون استکبار هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد و بسیاری از ملت‏های آزاده و تحت ستم چشم امیدشان را به جمهوری اسلامی ایران دوخته‏اند. از طرفی بیش از یک سال است که صدام یزید(!) مرد شماره یک تجاوز به ایران، در گوری که سال‏ها با دستان خویش می‏کند، فرو رفته است و نفرین ابدی را برای خود تضمین نموده است.

 

عملیات بیت المقدس

 

افول حکومت بعث: بدون اغراق، شمارش معکوس افول حکومت بعث، از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر آغاز شد. عملیاتی که طی ۲۵ روز و در ۴ مرحله، دستاوردهایی چون:«آزادسازی خرمشهر، پادگان حمید، هویزه، جفیر و حسینیه؛ ۱۹۰۰۰ تن اسیر و ۱۶۵۰۰ تن کشته و زخمی از دشمن؛ انهدام عدوات جنگی دشمن و غنایم متعدد» به همراه داشت.

 سرعت عمل نیروهای اسلام و طرح مانور عالی، حامیان منطقه‌ای و جهانی صدام را به وحشت واداشت. تا حدی که برخی تحلیلگران، از توانایی ایران در برقراری نظام جمهوری اسلامی در عراق، ابراز نگرانی کردند. با این توضیح، مروری بر عملیات پرافتخار بیت‌المقدس خالی از لطف نیست.

  

۱۳۶۱/۲/۹ – آغاز مرحله‌ی اول عملیات: شب از نیمه گذشته است و نیروها در مواضع خود مستقر شده‌اند و آماده‌ی صدور فرمان عملیات هستند. فرمانده سپاه به دلیل ابهامش در مورد رفتن به سمت خرمشهر و چگونگی پاتک دشمن، استخاره می‌کند. آیه با نقل داستان حضرت موسی(ع)، این نوید را به همراه دارد:«نترسید، ما شما را از قوم ظالمین نجات خواهیم داد.» فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه مرکزی کربلا گرد آمده‌اند و شهید آیت الله صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی هم حضور دارند.

آیاتی از سوره‌ی فتح تلاوت می شود و در ساعت ۲۴:۳۰ رمز عملیات توسط فرماندهی قرارگاه اعلام می‌شود: یا علی بن ابی طالب! روز ۱۳ رجب است و صادق آهنگران روضه می‌خوانَد و دعای ملکوتی توسل، فضای قرارگاه مرکزی را عطرآگین کرده است. در کنار هدایت نیروها توسط فرماندهان، شهید صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی(ره)، برای رزمندگان پیام می‌فرستند. رزمندگان ضمن عدول از نظر متخصصان مجرّب جنگ، با طرحی ابتکاری و بر خلاف انتظار و آرایش دشمن، از کارون عبور می کنند و از پهلو به دشمن می‌زنند. اگر چه ارتش عراق قبل از شروع عملیات در مورد تهاجم رزمندگان اسلام هوشیار بوده است، اما نسبت به «زمان» و «تاکتیک» غافل‌گیر می شود و در پایان روز نخست، دستاوردهای نبرد، فراتر از محاسبات است و تعادل دشمن بر هم خورده است. 

... ادامه دارد.


1 2 3 4 >>
اعضای بلاگ اسکای نام کاربری خود را وارد کنند و بقیه در خبرنامه وبگذر (پایین سمت راست) عضو شوند
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 1175421







Powered by WebGozar

Powered by BlogSky.com

آخرین یادداشت‌های این وبلاگ