|
بگذارید نام و یاد
شهدا
رنگ ثابت زندگی روزمرهی ما باشد.
(مقام معظم ولایت)
|
| |
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1389 |
| فقط از شهیدان خجالت میکشم |
اخیراً ریاست محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس قم، طی پیامکی به این جانب گفته است:«آیا شهیدان از این نوع کار کردن راضی هستند؟» ماجرا چیست؟ 14 ماه پیش از بنیاد حفظ آثار قم درخواست کردم زمینهی مصاحبه با چند تن از یادگاران دفاع مقدس را فراهم آورد تا در خصوص شهید ... کتابی را آماده چاپ کنم. ایشان پیشنهاد دادند در مورد سردار شهید بنیادی کاری صورت گیرد و بنده نیز قبول کردم که به موقع شرح میدهم. مشکل اینجا بود که آقایان کار را 20 روزه میخواستند. یعنی ایشان مصاحبه با یاران شهید، به اضافهی نگاشتن یک داستان بلند را 20 روزه میخواستند! به ایشان گفتم قولی نمیدهم ولی سعیام را میکنم. مشکل دیگر و همیشگی بنده این است که قائل به سری نویسی و سرهم بندی نیستم و برعکس آقایان، یک کتاب را به منظور بیلان کار و رسانهای کردن و رسانهای شدن آماده چاپ و نشر نمیکنم؛ بلکه معتقدم کار باید کامل باشد و برای ماندن و ماندگار شدن آماده شده باشد. از قضا در دیدار با سردار جعفری، ایشان گفت:«برای این کتاب باید دست کم 3 سال وقت بگذاری.» گفتم:«تعهد شفاهی دادهام.» سردار گفت:«خوب اگر کار را تحویل ندهی چه میشود؟» همینها را به بنیاد حفظ قم گفتم، ولی ایشان بیش از نگرانی برای خوب و کامل شدن کتاب، نگران اعلام چاپ کتاب و آبرویشان نزد رسانهها و شاید هم بنیاد مرکز بودند؟! بنده نیز از یک طرف عزمم جزم بود کاری که به نام شهید انجام میشود باید به بهترین شکل باشد و از طرف دیگر از آقایان خجالت میکشیدم که نمیتوانم طبق میل ایشان سروته کتاب را به هم بدوزم و کار را باری به هر جهت تحویلشان دهم، از این رو گاهی از خجالت تماسهایشان را بیپاسخ میگذاشتم. در همین اثنا، چنان که گذشته و یاران امیرعباس کم و بیش میدانند، آن همه از مسئولین نامهربانی دیدهام که بارها برای تعطیل کردن تمام فعالیتهای ارزشی وسوسه شدهام. افرادی را میشناسم که با خیلی کمتر از این ناملایمات از کوره دررفتهاند و به صف معاندین نظام پیوستهاند و فقط خدا را شاکرم که بصیرتی عنایت فرموده تا حساب اشخاص را به انقلاب اسلامی و نظام مقدس جمهوری اسلامی گره نزنم. اما همه این ناملایمات یک حسن را داشته است و آن اینکه دیگر از این مسئولین محترم خجالت نمیکشم و با صراحت به ایشان میگویم: نگران بیلان و گزارش کار شما نیستم، برای این قرارداد هم هیچ پولی نمیخواهم، اما تا زمانی که شخصاً از انجام کار راضی نباشم، آن را ارائه نخواهم. سخن دیگر بنده با آقایان این است که کسی حق ندارد از طرف شهیدان صحبت کند، ولی اگر بخواهیم حدس بزنیم، باید بگوییم شهیدان با تکالیف صرفاً بیلان کاری و گزارش پرکن موافق نیستند، ایشان کار خوب و خالصانه را میپسندند. آری، دیگر با حضرات رودربایستی ندارم و فقط از شهیدان خجالت میکشم، همین! پینوشت: تصمیم داشتم برخی از ناملایماتی را که فقط از طرف بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس قم شاهد بودهام بیان کنم تا خود آقایان با نگاهی در آینه ببینند که آیا شهیدان از این عملکرد رضایت دارند؟ اما فعلاً از این کار خودداری میکنم. دعا بفرمایید. |
|
|
| |
پنجشنبه 22 بهمن 1388 |
| دوم خردادی امام خمینی (ره) باشید |
اشاره: آنچه پیش رو دارید، بخشهایی از سخنان حضرت امام خمینی(ره) است که در تاریخ ۲ خرداد ۱۳۵۸ و در میان دانشجویان و فرهنگیان شهر اهواز ایراد شده است. نمیدانم شما آقا یا خانم محترمی که این یادداشت را ملاحظه میفرمایید، چگونه فکر میکنید؟ اما اگر همچون سیل خروشان ملت بزرگ ایران، ارادتی به حضرت امام خمینی (رضوان الله تعالی علیه) دارید، پیشنهاد میکنم این جام را، جرعه جرعه تا به آخر بنوشید. خیلی خوب است به صحیفه امام(ره)، جلد ۷، صفحات ۴۵۴ تا ۴۶۵ مراجعه فرمایید و این سخنرانی را به صورت کامل مطالعه بفرمایید، اما اگر برایتان مقدور نیست، همین مقدار نیز بسیار شیرین و خواندنی است. دعا بفرمایید. همه گفتیم جمهورى اسلامى، باید همین معنا را حفظ کنیم و در خلال این معنا یک توجه خاصى همه ملت ایران به جمعیتهایى که در شرف تشکیل هستند، یا تشکیل شدند و دارند تشکیلات خودشان را بیشتر مىکنند، یک توجهى به اینها بکنیم ببینیم که اینها مسیرشان مسیر ملت است یا مسیرشان با ملت فرق دارد. علامت اینکه مسیر همان مسیر ملت باشد این است که در صحبتهایى که مىکنند، در مقالاتى که مىنویسند، در میتینگهایى که مىدهند، همان طورى که ملت هر جا با هم مجتمع بشود و هر جا میتینگ بخواهد بدهد و هر وقت قلم دست نویسندگان ملت مىافتد- ملى افتد، اینها همه فریاد مىزنند و مىنویسند «جمهورى اسلامى»، اگر این جمعیتهایى که حالا در شرف تکوین است یا تکوین شده است و دارند تقویت مىکنند خودشان را، و مردم را از اطراف جذب مىکنند، اگر اینها هم همین مطلب را بگویند جمهورى اسلامى، مضایقهاى نیست از اینکه اینها ... هر کدام یک اجتماعى داشته باشند؛ ملت هم با آنها، آنها هم با ملت اند. اما اگر دیدید که در حرفهایشان از خدا خبرى نیست، از اسلام هم خبرى نیست، هیچ به جمهورى اسلام فکر نمىکنند، هیچ دمى نمىزنند از جمهورى اسلامى، از آنکه ملت همه با هم رأى دادند به اتفاق کلمه که ما جمهورى اسلامى مىخواهیم، اگر شما دیدید که این جمعیتهایى که الآن مشغول فعالیت هستند، جمهورى که مىگویند، یا «جمهورى» مىگویند یا «جمهورى دمکراتیک» مىگویند یا «جمهورى دمکراتیک اسلامى»، اگر اینها جمهورى گفتند، این همان معنایى است که دشمنهاى ما مىخواهند، دشمنهاى ما از جمهورى نمىترسند، از اسلام مىترسند. از جمهورى صدمه ندیدند، از اسلام صدمه دیدند. آنکه تودهنى به آنها زد جمهورى نبود، جمهورى دمکراتیک هم نبود، جمهورى دمکراتیک اسلامى هم نبود؛ جمهورى اسلامى بود. ... همان طورى که شیطان از بسم اللَّه مىترسد اینها از اسلام مىترسند! علامت اینکه شما بشناسید اشخاصى که از مسیر شما خارج است، از مسیر این ملتى که خونش را داد در راه اسلام، اینهایى که خون دادند، جوانهاى ما که به خیابان ریختند، بانوان ما که به خیابان ریختند، و تظاهر کردند و با مشت گره کرده این دشمن بزرگ را از بین بردند، باید دید که اینها اشخاصى بودند که دمکراتیک بودند؟ مذاقشان و مسلکشان دمکراتیک بود؟ اینها جمهورى مىخواستند مثل جمهورى که شوروى مىخواهد؟ شوروى هم جمهورى است مثل جمهورى که سایر ممالک دشمن ما مىخواهد؛ امریکا هم جمهورى است. ملت ما که خون خودش را ریخت و فریاد کرد «اللَّه اکبر» و فریاد کرد «جمهورى اسلامى»، اسلام اینها را وادار کرد به یک همچو جانبازى و خونریزى و فدایى دادن یا آن معنایى که شوروىها مىخواهند؟ یا آن معنایى که امریکایىها مىخواهند؟ یا آن معنایى که اسرائیل مىخواهد؟ آنها هم جمهورىاند. اینهایى که مىگویند جمهورى، «اسلامى» را دنبال آن نمىگذارند- و فقط این دو کلمه، که من از اول فریاد زدم که ما همین دو کلمه را مىخواهیم: «جمهورى اسلامى»- اگر دیدید یک کلمهاى اضافه شد، بدانید مسیرشان با شما مختلف است. اگر کلمه اسلام پهلویش گذاشتند مىخواهند شما را بازى بدهند. اگر دیدید که یک کلمه از آن افتاد و گفتند جمهورى، بدانید مسیرشان با شما مختلف است. ... دشمن ما فقط محمد رضا خان نبود؛ هر کس که مسیرش مسیر اسلام نباشد دشمن ماست، با هر اسم مىخواهد باشد. هر کس جمهورى را بخواهد دشمن ماست، براى اینکه دشمن اسلام است. هر کس پهلوى جمهورى اسلامى «دمکراتیک» بگذارد این دشمن ماست، هر کس «جمهورى دمکراتیک» بگوید، این دشمن ماست، براى اینکه این اسلام را نمىخواهد. ما اسلام را مىخواهیم. ما این همه فداکارى کردیم، جوانهاى ما این همه در مبارزات وارد شدند و زحمت کشیدند و رنج کشیدند و خون دادند، براى این بود که اسلام را مىخواستند. آنى که این نهضت را پیش برد آنى بود که مىگفت من شهادت را فوز مىدانم. شهادت را براى «دمکراتیک» فوز مىداند؟ شهادت را براى مسیر چپ یا راست فوز مىداند انسان؟ بچههاى ما براى اینکه همان جمهورى که در شوروى هست، همان جمهورى که کمونیستها مىخواهند، فریاد بزنیم دنبالش؟! ما خون دادیم براى آن جمهورى؟! ما خون دادیم براى جمهورى غرب؟! ما براى اسلام خون دادیم. جوانهاى ما براى اسلام خون دادند. ... مسیر ما اسلام است؛ ما اسلام مىخواهیم. ما آزادى که اسلام تو [ى] آن نباشد نمىخواهیم. ما استقلالى که اسلام تو [ى] آن نباشد نمىخواهیم. ما اسلام مىخواهیم. آزادى که در پناه اسلام است، استقلالى که در پناه اسلام است ما مىخواهیم. ما آزادى و استقلال بىاسلام به چه دردمان مىخورد؟ وقتى اسلام نباشد، وقتى پیغمبر اسلام مطرح نباشد، وقتى قرآن اسلام مطرح نباشد، هزار تا آزادى باشد. ممالک دیگر هم آزادى دارند. ما آن را نمىخواهیم. دشمن خودتان را بشناسید؛ من حالا دارم معرفى مىکنم. و این نوارى که من مىگویم، امروز، امشب- یا هر وقت که مىشود- باید در رادیو، بىیک کلمه این طرف و آن طرف، اگر یک حرف اهل روزنامه یا رادیو این ور و آن ور بکنند من خراب مىکنم آن روزنامه را، براى اینکه بر خلاف مسیر ملت است؛ آزادى نیست، توطئه است. ما توطئه را مىشکنیم. بشناسید آنها را! من حجت را دارم تمام مىکنم براى ملت ایران. من مىبینم بدبختیهایى که از دست همین اشخاصى که فریاد آزادى مىکشند براى ملت ایران، من بدبختى را دارم مىبینم. بدبختى ملت ما آن وقتى است که ملت ما از قرآن جدا باشند، از احکام خدا جدا باشند، از امام زمان جدا باشند. ما آزادى در پناه اسلام مىخواهیم، استقلال در پناه اسلام مىخواهیم، اساسِ مطلبْ اسلام است! ... این همه تبلیغاتى که مىکنند اهل قلم- نمىدانم- اهل بیان، تبلیغاتى که مىکنند که ما از آن دیکتاتورى فارغ شدیم، دیکتاتورى عمامه و کفش آمده است، اینها ضد اسلام اند. مىدانند که آخوند دیکتاتور نیست، آخوند مىخواهد مردم آزاد باشند، آخوند مىخواهد استقلال باشد، آخوند با توطئه مخالف است نه با آزادى. اینها مىخواهند که روحانیت را کنار بگذارند. ... آزادى که در آن پیغمبر اسلام نیست. ملت ما این را مىخواهد؟ خونش را داد براى این؟ براى آزادى داد؟ براى خدا داد. ملت ما تبع حضرت سید الشهداء شد. او خونش را براى کى داد؟ حکومت مىخواست؟ استقلال مىخواست؟ آزادى مىخواست؟ او خدا را مىخواست، او اسلام را مىخواست، او مىخواست که اسلام در خارج تحقق پیدا بکند. روحانى اسلام را مىخواهد، روحانى آزادى در پناه اسلام را مىخواهد. ... اگر دیدید که با روحانیت شما موافق اند، بدانید با قرآن هم موافق اند؛ بدانید با اسلام هم موافق اند. اگر گفتند اسلام منها [ى] روحانیت، بدانید با اسلام موافق نیستند. این را براى گول زدن مىگویند، این را براى اینکه این دژ را بشکنند. دنبالش اسلام رفته است! دیگر محتاج به [کوبیدن] نیست. اسلامى که گوینده اسلامى ندارد این اسلام نیست. اسلام که توى کتاب نیست؛ کتابش را هم فردا از بین مىبرند. آنى که روحانیت را مىخواهد ببرد، کتاب روحانیت را هم مىخواهد بریزد دور. اگر روحانیت رفت، تمام کتب دینى ما به دریا ریخته مىشود، آتش زده مىشود. این برنامه کوتاه مدت براى ملت ما؛ اللهُمَّ قَد بَلَّغتُ، من رساندم به شما ملت مطلب را، گفتم به شما؛ و باید هم گفته بشود. من مسائلى که مىدانم و مىفهمم وظیفهام این است که بگویم، و گفتم. من حجتى که خدا برایم دارد ادا کردم. توجه: برای مطالعه سخنرانی کامل رجوع شود به: صحیفه امام(ره)، جلد ۷، صفحات ۴۵۴ تا ۴۶۵. |
|
|
| |
دوشنبه 12 بهمن 1388 |
| از جمهوری اسلامی پاسداری میکنیم |
مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل میشوم و به محل قرار با پدر میروم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت میکنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی میکنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمیشود». با یک سکه دو تومانی (به قاعدهی سکه 10 تومانی فعلی) روی دیوار گچی مینویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع میکند و پدر میگوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره میکند به نزدشان بروم. پدر میگوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمیکند. کیفم را که در منزل باز میکنم، دو نوار سونی آکبند هم میبینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانیهای حضرت امام خمینی(ره) است. صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل میشود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده میشود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادهی جبران است. در خیابان که راه میروی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را میبینی. میدانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند. همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد میشوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که تودهای است. خیلی زود با تو انس میگیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه میکند. پدر اخمهایش در هم میرود. اما صبر میکند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا میگوید کتابهای صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو میدهد. تو هم بدون توجه همه را میخوانی! چنتهی تودهایها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم تودهای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیکشان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم میآورد، سرخ میشود و به لکنت میافتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه میشود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا میگوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیهها نمیتوانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا میگوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار میکنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف میزند و بحث میکند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است. شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات میرویم. به کوچه آبشار قم میرسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«میخواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 15 شهید ذکر شد. تیرآهن؟!:در کلاس نشستهایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی میآید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم میگوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبانزد است، سر کلاس میآید و میگوید:«سر و صدا اذیتتان نمیکند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی میکنند.» و من در دل میگویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم میترسیم. » دانشآموزان یکی یکی فراخوانده میشوند. والدین در پیشان آمدهاند. پدر به دنبالت میآید. در راه صدای گلوله میآید. به پدر میگویی که آقای طیبنما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر میگوید:«آقای طیبنما غلط کرده!» بوی حکومت اسلامی میآید: مدارس به کلی تعطیل میشود. بوی حکومت اسلامی میآید. این جمله را پدر به هر که میرسد با خوشحالی میگوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دسترس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشیها که برای حفظ پایههای رژیم متزلزل پهلوی در خیابانها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند. خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوقهای بحث پدر) نشستهایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده میشود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین میپرند. چند نفر پراکنده تکبیر میگویند. پدر از داد و قهقهه سرخ میشود. گاهی هم الله اکبر میگوید. جوان مکانیکی با عجله میخواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی میشود. فریاد میزند:«به خدا میدانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمیکند. خودش هم به شکستن پیشانیاش اهمیتی نمیدهد. پدر دوستان را در آغوش میگیرد. کمی که التهاب کم میشود، میرزا رضا به پدر میگوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی میگفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟» ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطرهها که مرور میشود شهید بیتا اشک میریزد. تعجب مرا که میبیند، موهای سرم را میبوسد و میگوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلیهای دیگر هم هستند که جانشان را در این راه تقدیم کردند. بعضیشان را میشناسیم و میشناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری میکنیم. در صحنه میمانیم و از هزینه دادن نمیترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزشتر نیست! هر چه داریم فدا میکنیم و نظام و ارزشهایمان را حفظ میکنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که میگوید:«من از اکنون که خود را شناختهام، میخواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان میکنند، و وقتی سری به گلزار شهدا میزنند، میگویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدانمان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین. |
|
|
| |
شنبه 20 تیر 1388 |
| خارم ولی گلاب ز من میتوان گرفت... |

این عکس که در جزیره مجنون شمالی گرفته شده، دیروز پس از ۲۴ سال به دستم رسید. با توجه به اینکه از این مأموریت هیچ عکسی نداشتم و سالها با پرس و جو به دنبال عکسهای این منطقه بودهام، خودتان تصور کنید چه همه از دیدنش خوشحال شدم. خاطرات آن روزها، پاسگاهها و کمینهای آبی، این بادگیر سبز رنگ که اغلب به تن داشتم، ماهیگیری با قلابی که از سنجاق میساختم و نیهایی که به عنوان چوب ماهیگیری استفاده میشد و خیلی از لحظات زیبا و دست نایافتنی آن روزها، به یکباره پیش چشمانم جان گرفت. درست است آن قدر ضعیف هستم که از دیدن عکسها و آثار خود ذوق میکنم، اما لطف این عکس ایستادن پیش پای سردار شهید عباس حاجی زاده است که بسیار به این حقیر لطف داشت. چند روزی بود که به عنوان بیسیمچی به کادر گروهانش رفته بودم و این عکس، چهره او را حدوداً یک هفته پیش از شهادت نشان میدهد. در خصوص تدوین کتاب سردار شهید محمد بنیادی و به منظور حضور در یک جلسه، به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس قم رفته بودم. معاون ادبیات بنیاد گفت:«به عکسی برخوردم که احتمالاً تو هم در آن هستی؟!» این عکس را هدیه شهید محمد بنیادی میدانم که چندی است با یاد او هستم و خاطرات همرزمانش را میشنوم. آن قدر خصوصیات این شهید ارزشمند و والا و تأثیر گذار است و این روزها چنان روحیهای گرفتهام که میتوانم بگویم: خارم ولی گلاب ز من میتوان گرفت از بس که بوی همدمی گل گرفتهام |
|
|
| |
جمعه 1 آذر 1387 |
| به سرزمینم عشق میورزم |
سلام بر ایران ؛ نگارستان یزدان ؛ بهارستان ایمان. سلام بر ایران و مردان و زنان بسیجیاش. سلام بر آنان که بر پیشانیبندهای سرخ و سبزشان نام مقدس سید و سالار شهیدان (ع) را به یادگار مینگاشتند. سلام بر مردانی که در دشت تفتیدهی جنوب و قلههای سربه فلک کشیدهی کردستان خود ندیدند و خدا را به نظاره نشستند. در هفتهی بسیج، بر صفحهی بی جان کاغذ چه میتوانم بنگارم، جز نشان عاشقی و مردی و مردانگی، جز شجاعت و شعور و حضورشان؟! یاران بسیجی! در غربت من بودم و تنهایی دل. نشان از وطنم پرسیدند. گفتم: ایرانیام، اهل دلم، بسیجیام، به سرزمینم عشق میورزم. با من گفت که وطنت را، سرزمینت را، ایرانت را، این گونه میشناسم: با حماسه سرای کهنش فردوسی و با سیهزار بیت عاشقیاش. گفتم: آری، دیگر چه؟ با من از رستم سخن گفت و گذر از هفت خانش. از حماسههای به یاد مانده در برگ برگ پر افتخار شاهنامهی سرزمینم. با من از جوانی سهراب سخن گفت و آرش و کمانش که مرز ایران و توران را نگاشته است. با من از کاشیکاریهای دلفریب اصفهان و سرپنجهی هنرمندانهی مردان و زنان اصفهانی سخن گفت که نقش عشق و کاشیهای فیروزهایاش دل و جان عاشقان را رو به سوی خویش میخواند. با من از تیشهی شیدایی و نقش عشق در کوه بیستون سخن گفت و هیچ نگفتم. کلامش چو به پایان رسید، آرام برخاستم و این گونه لب به سخن گشودم: آری! ایرانیام، اهل دلم، بسیجیام، به سرزمینم عشق میورزم. همهی ایرانیان فردوسی و سیهزار بیت عاشقیاش را می ستایند. همهی ایرانیان قامت رعنای رستم و پهلوانیاش و گذر از هفت خان و آنچه را که فردوسی در بیت بیت شاهنامه سروده است، از زبان پدربزرگ و مادربزرگ بارها شنیدهاند و خواب ناز خویش را به صبح رسانیدهاند. همهی ایرانیان عشق به وطن را در کمان آرش بارها به نظاره نشستهاند. همهی ایرانیان جوانی و پهلوانی سهراب را برای فرزاندشان بازگفتهاند و نام او را در میان فرزندانشان زنده نگاه داشتهاند. اما بگذار در مقابل پهلوانان اسطورهای سرزمینم، اینک وطنم را، سرزمینم را، کوچهی شیران و بیشهی دلیران را به گونهای دیگر برایت بسرایم. نام از رستم بردی؟ نام پهلوانان امروز سرزمینم را شنیدهای؟ یکی نام زینالدین دارد، فرمانده رشید لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع). نام از رستم بردی؟ رستم امروز سرزمینم یکی نام چمران دارد! سجاده نشین کوی عشق و صفا ؛ چمران، که دهلاویه و سوسنگرد بارها در برابر عظمت و پهلوانیاش سر تعظیم فرود آورده است. آرش کمان گیر را میگویی و سهراب را؟ نام حسین فهمیده را شنیدهای؟ سیزده ساله بود و امام وطنم او را رهبر ایران زمین نامید. که را میستایی؟ نام سردار سربهدار کردستان – بروجردی - را شنیدهای؟ هم او که قلههای هفت توانا، بازی دراز و شاخ شمیران، قله ۱۹۹۴ و قله ۱۸۸۴ بارها عظمت و مردی و مردانگیاش را به نظاره نشسته است. که را می ستایی؟ آرش را؟ در کمال عظمت آرش، بگذار شیرودی را برایت بسرایم! سهیلیان و چاقروند، فکوری، عباس دوران و او که سرلشکر شهید بابایی نام گرفت و آسمان وطنم در مقابل سربلندیاش سر تسلیم فرود آورده است. اصفهان را دیگر با کاشیکاریهای دلفریبش نمیسرایند، با ۲۲ هزار گل رعنا قامت و مردان مردی که در لشکر امام حسین (ع) نشان عاشقی جستند. خوزستان را با جهان آرا و کریم و رحمان موسوی ، وقتی که گرداگردش یاران اهل دل جمع گردیده بودند و فرمان عاشقی میراند و خوزستان – خود - کربلا شده بود. در هویزه حسین علمالهدی را میتوانستی ببینی و در خوزستان مردان مرد لشکر ولی عصر (عج) و قهرمانانی از لشکر ۹۲ زرهی را. در گیلان و مازندران - بهشتگونهی وطنم - قامت رعنای حاج بصیر بود و حاج طوسی که فرمان عاشقی میراندند. کجا را برایت زمزمه کنم که رستم در مقابل عظمت بسیجیانش سر تسلیم فرود نیاورده باشد؟ باد صبا چو قصهی پهلوانی فرزندان ایران زمین را با رستم گفت، با باد صبا گفت: به آینده برگرد و دیگر نام رستم را بر دل ننگار. نام فرزندان خمینی کبیر، یعنی نام همان مردانمردی را زمزمه کن که جهانیان در مقابل سربلندی و مسلمانیشان به تسلیم نشستهاند. تهران را، پایتخت سرزمینم را با حاج همت میشناسند، هم او که سردار لشکر پیروز محمد رسول الله (ص) بود. آری! آذربایجان را با حمید و مهدی باکری می شناسند و با مردان مرد لشکر ۳۱ عاشورا. هم نشینان با ثامن الحجج، علی بن موسی الرضا (ع) را با قهرمانان لشکر ۷۷ پیروز خراسان. قم که آغازگر انقلاب اسلامی بود، و دیار سردار خیبر شهید آقا مهدی زینالدین، سرزمین مردان مرد لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب ، از سجاده نشینان کوی عشق و صفایی با تو سخن می گوید که دشت تفتیدهی جنوب و قلههای سر به فلک کشیدهی کردستان بارها عظمت خط شکنانش را به نظاره نشسته است. به او گفتم: مقتدایم حسین(ع) است. رهبرم روح الله است. فرماندهام سید علی است. گفتمش:ایرانیام، اهل دلم، بسیجیام، به سرزمینم عشق میورزم. نگارستان یزدان است: ایران! بهارستان ایمان است: ایران! دلی دارد جهان آفرینش که ایران است، ایران است، ایران! سرزمین من! وطنم! سلامت باد! سلامت باد! سلامت باد! |
|
|
| |
جمعه 12 مهر 1387 |
| نامهای به شهید مظلوم علی غلامی / جنگ به روایت اخراجیها (تکرار) |
سلام علی جان. رفتی ولی نگفتی با تنهاییام چه کنم؟ گفتی تا دیر نشده شهید شو! شهید نشدم و دیر شد. آن قدر دیر که غریبه شدم. آن قدر دیر شده که بال و پر پروازم زخمی شده. خوب شد که شهید شدی. فهمیدی چه کنی! اگر میماندی رو به رو میشدی با این همه آدم خیالاتی. با این همه آدم که خیال میکنند جنگ را میفهمند، ولی نمیفهمند! خیال میکنند تو را میشناسند، ولی نمیشناسند. میماندی در میان این همه آدمی که خیال میکنند استشهادی هستند، ولی نیستند! میماندی بین آدمهایی که خیال میکنند ارزشی هستند، ولی نیستند. میماندی بین کلی آدم که به تو میگفتند برو جنگ را به روایت اخراجیها یاد بگیر! اصلاً هم فکر نمیکردند که تو خودت جنگ را دیدهای، می شناسی، تجربه کردهای و حالا جرمت این است که ماندهای! به تو میگفتند غلط کردهای که ماندهای و نمیدانی جنگ چیست و تازه از اخراجیها هم تعریف نمیکنی! به تو میگفتند مگر نمیبینی که نسل سوم با سینمای جنگ آشتی کرد؟ میدیدی همانها که تا دیروز میگفتند نسل سوم هیچ درکی از جنگ ندارد، حالا ازدحامش را جلو سینما نشانهی موفقیت فیلم میدانند. اگر میماندی میدیدی که خیلیها ککشان نمی گزد که جماعت مخالف با تو میآیند به نام سینمای دفاع مقدس کرکر به ارزشهایت میخندند و آنها که از دست تو که رفتی و جنگیدی عقده دارند دلشان خنک میشود. کرکر میخندند و دلشان خنک میشود. آری علی جان! مردم با سینمای جنگ آشتی کردند!؟ کرکر خندیدند و رزمندهها را مسخره کردند و از فروش افسانهای حرف زدند و آشتی کردند!؟
علی جان سرت را بالا بگیر! با افتخار بگو من شهید شدم. علی جان روز قیامت از تقصیرات این نسل میگذری یا نه؟ از تقصیرات من چه؟ که ماندم و نتوانستم از تو دفاع کنم؟ علی جان نوکرتم مرا ببخش. یادش به خیر! می گفتی:«نوکرتم!» می گفتم:«وظیفته». میگفتی:«وظیفم نیست ولی نوکرتم». می گفتم:«وظیفته» و تو برای اینکه دل بچه را خوش کنی میگفتی:«باشه وظیمه، نوکرتم.» حالا علی جان من از وظیفهام که نوکری تو بوده عدول کردهام. نتوانستهام وظیفهام را انجام دهم، ولی تو مرا ببخش. با همان بزرگواری که از تو در خاطرم مانده. علی جان دستم را بگیر. آن قدر ماندهام که بالهایم زخمی شده. وقت پرواز است و مشکل دارم. کمک کن علی جان. دستم را بگیر. |
|
|
| |
جمعه 29 شهریور 1387 |
| یاد یاران سفر کرده به خیر |
اشاره: تصمیم نداشتم در هفتهی دفاع مقدس این وبلاگ را بهروز کنم. چون ورود این جانب به بحث باعث میشد برخی ضعفها را گوشزد کنم که طبیعتاً با مذاق برخی دوستان سازگار نمیبود. اما دعوت برای حضور در جمع پیشکسوتان جهاد و شهادت، باعث شد چند خطی قلمی کنم و شاید فتح بابی برای یادداشتهای بعدی باشد و از آنجا که خبرگزاری فارس گزارش جلسه را درج کرده است [لینک] این جانب به ذکر یک دو نکته و ارسال چند تصویر بسنده می کنم.
پیامکی از طرف مدیرکل محترم بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس رسید که از همایش پیشکسوتان جهاد و شهادت و یادگاران دفاع مقدس، در بنیاد حفظ آثار استان قم خبر میداد. با خود گفتم بزرگترین اتاق بنیاد (اتاق مدیر کل) هم بیش از 20 نفر ظرفیت ندارد، چگونه در محل بنیاد این جلسه تشکیل خواهد شد؟! وقتی به بنیاد رسیدم متوجه شدم که ابتکار عمل به خرج داده شده و جلسه بر روی بام ساختمان شکل گرفته است. دقایقی بعد از اینکه رسیدم، عبدالهی (مجری سنتی ِ چنین برنامههایی) از دریادار شمخانی برای سخنرانی دعوت کرد. از سخنان رییس مرکز تحقیقات راهبردی دفاعی ایران برمیآمد که او شخصاً پیگیر تشکل غیر دولتی پیشکسوتان جهاد و شهادت باشد و چند بار ابراز امیدواری کرد که تمام پیشکسوتان جهاد و شهادت در سراسر کشور دستشان در دست هم قرار بگیرد. شمخانی گفت که ما سیاسی هستیم، ولی پیرو خط ولایت فقیه میباشیم. او تأکید کرد که تمام کسانی که در دفاع مقدس حضور داشتند، حتی آنها که بعداً اشتباهاتی هم داشتهاند در بین ما جا دارند. انسان اینگونه است و حتی فرزندان حضرت یعقوب(س) برادرکشی میکنند و خود حضرت یوسف(س) اگر خدا به او رحم نمیکرد منحرف میشد. دریادار شمخانی درست میگفت، آدمها تغییر میکنند، خود بنده در میان جمع کسانی را دیدم که در رفتار و سکنات، حتی نسبت به دو سه هفته قبلشان تغییر کرده بودند! البته شاید بتوان اضافه کرد شرطش این است که همرزمان ما هنوز به ارزشهای دفاع مقدس، اصول اولیهی انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی پایبند باشند. پس از سخنان دریادار شمخانی، یکی دو نفر از ضعف مضمون و انحرافات موجود در محصولات ادبی، فرهنگی، هنری و رسانهای انتقاد کردند که شمخانی پاسخ داد:«اگر دستمان در دست هم باشد این اتفاق نمیافتد» که به نظرم پاسخ مناسبی نیست. این درست همان موردی است که عرض شد بنا دارم بنویسم و به مذاق برخی خوش نخواهد آمد. یکی از حاضرین نسبت به محل نامناسب همایش انتقاد کرد و از آماده نشدن موزه دفاع مقدس گلایه کرد. شمخانی در مورد موزه گفت:«ما دولتی نیستیم!» پیش از سخنان شمخانی بنا بود بازی رایانهای «عملیات انهدام» رونمایی شود که صوت و تصویر مشکل داشت و فقط یک کلاش و چند نخل و یکی دو مکالمهی کوتاه بیسیم از کل بازی دیده و شنیده شد. همین کافی بود تا یادگاران دفاع مقدس سراغ سیدی را بگیرند. گفته شد که بازی در قم طراحی و آماده شده و پس از رونمایی تکثیر خواهد شد. مجلس بیریا بود و هر کس هر جا میشد مینشست. حاجی زاده (مدیر کل سیاسی امنیتی استاندار قم) بدون تشریفات و راهنمایی به صدر مجلس، در میان حضار نشسته بود. اتفاقاً در میان حضار، همرزم دیروز خود، محمد حسین یکتا (مسئول ستاد راهیان نور) را هم دیدم که غریبانه نزدیک در نشسته بود. یکتا چند سالی است که کمتر با همرزمانش جوشیده است و بیشتر به کارهای کلان پرداخته و باعث شده در جمع غریب باشد. دوست داشتم بعد از مراسم طبق رسم چنین جلساتی گپی با او بزنم. اما او خیلی زود، در اثنای مراسم، جلسه را ترک کرده و باز هم از رویارویی با همرزمانش سرباز زده بود. سخن زیاد است عکسها را مشاهده بفرمایید. |
| ادامه مطلب |
|
| |
جمعه 3 خرداد 1387 |
| زندگینامه سردار شهید سید محمد علی جهان آرا |
|

تولد و کودکی: در سال ۱۳۳۳ در خانوادهای مستضعف، مسلمان، متعهد و دردکشیده در خرمشهر متولد شد. پایبندی خانواده او (بهویژه پدرش) به اسلام باعث گردید که عشق به خدا و خاندان عصمت و طهارت(ع) در جان و قلب محمد ریشه دوانَد و به فراگیری قرآن مجید بپردازد.
برای مطالعهی زندگینامه کامل و آگاهی از نحوه شهادت، لطفاً ادامه مطلب را کلیک کنید. |
| ادامه مطلب |
|
| |
پنجشنبه 2 خرداد 1387 |
| آه و واو یلا کو جهان آرا ؟! |
|
اشاره: اردیبهشت ماه سال ۱۳۷۵ ، به همراه جمعی از نویسندگان، سفری به کربلای جنوب داشتیم. برخی از همراهان عبارت بودند از : قاسمعلی فراست، دکتر محسن پرویز (معاون وزیر ارشاد)، محسن مؤمنی (مدیر مرکز آفرینشهای ادبی حوزه هنری)، دکتر یعقوب آژند، حجة الاسلام پارسانیا (رئیس داشگاه باقرالعلوم)، رضا امیرخانی، محمد رضا بایرامی، محمود اکبرزاده، رضا رئیسی و ... . یادداشتهای این سفر – که با یاد شهید سید مرتضی آوینی نگاشته شده بود - تیرماه همان سال در چند شمارهی روزنامهی رسالت به چاپ رسید. در این مجال، به مناسبت ایام ، چند فراز کوچک از آن را به شما خوبان و همراهان وبلاگ روایتهای آسمانی، تقدیم میکنم.
- روز مبارک و سعادت بزرگی است. عید سعید غدیر در میان عدهای اهل دل قرار بگیری و عازم کربلای جنوب باشی. [...] آب پرتقال بعد از شیرینی بستنی را که میخورم، فکر میکنم چگونه با این وضع مدعی هستیم که اعزامی نزدیک به زمان جنگ خواهیم داشت؟ آن زمان در یک کوپهی قطار درجه دو یا سه، ۹ نفر از رزمندگان جای میگرفتند، ولی اکنون در سالن غذاخوری فرودگاه، بلیط رفت و برگشت هواپیما را به دستمان میدهند: تذکرهی کربلا !
- هواپیما که از زمین بلند میشود، ما نیز دلهایمان را از تهران کندهایم و پیشاپیش به زیارت شهدایمان روانه کردهایم.
- به آبادان که میرسیم دلم میگیرد. فقر در برخی محلهها ریشه دوانده است. گرچه درخت فقر به گونهای نیست که از پشت پنجرهی خودرو بتوان ریشههای آن را دید، ولی شاخ و برگ آن مشهود است. سراسر جنوب همینطور است. گاهی در کنار جاده چند کودک و نوجوان را میبینی که با پاهای برهنه به دنبال یک توپ زهوار در رفته روی خار و خاشاک میدوند و مثلاً فوتبال بازی میکنند و زمانی دخترکهای خرد را میبینی که بارهای کلان بر دوش گرفتهاند: ارث مظلومیت جوانان به معراج رفتهشان!
- راهی خرمشهر میشویم. زمانی که خرمشهر خونینشهر بود، حتی یک ساختمان سالم در آن یافت نمیشد و تو گویی اکنون شهر جدید ققنوسوار از از میان خاکسترها سربرآورده و دوباره خرمشهر گشته است. یاد شهید سید مرتضی آوینی به خیر که میگفت:«خرمشهر دروازهای در زمین دارد و دروازهای دیگر در آسمان. آن روزها زمین و آسمان به هم پیوسته بود» و اکنون لابد جز کوچهای تنگ از زمین به آسمان راه نیست و «ای که از کوچهی معشوقهی ما میگذری / برحذر باش که سرمیشکند دیوارش».

- خیابانهای خرمشهر را که پشت سر میگذاریم، به یاد خونهای مبارکی میافتم که وجب به وجب این خاکها را آبیاری کرده است و زمزمه میکنم:«محمد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته، آه و واویلا، کو جهان آرا؟!» و آنگاه با خود میگویم:«ما زندهایم یا شهدا؟» ناگهان سنگینی نگاه شهید محمد علی جهان آرا را بر خودم احساس میکنم که نگران ماست و چه کسی بیش از شهیدان دغدغهی فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) را خواهد داشت؟
- در خیابانهای فرعی خرمشهر، آثار جنگ هنوز هویداست. آن قدر خانههای نیمساخته به چشم میخورد که آدمی خیال میکند به یک شهر زلزله زده وارد شده است! از جلوی گلزار شهدا که عبور میکنیم، مشاهده میشود گلزار هنوز شکلی آبرومند به خود نگرفته و علت را که میپرسیم، آن برادر بسیجی خرمشهری میگوید:«گفتهاند درد دل نکنیم!» و من خود از این مجمل حدیث مفصل میخوانم.
- مهمانانی که برای زیارت قدوم شهدا به خرمشهر میآیند، حتماً سری هم به مسجد جامع میرنند و ما در میان دیگر کاروانهای زائر، دوستانمان را مییابیم و دکتر آژند شاگردانش را و تو گویی محشر برپاشده است و هر کس در میان دوستان خویش است. و اما من باز همان نگاه سنگین و نگران شهدا را حس میکنم که از فراز مسجد نظارهمان میکنند و یا به نظارهمان میخوانند! داخل مسجد نیز به عکسهای شهیدان مزین شده است تا چشمهای تن نیز ببینند و به خاطر داشته باشیم که استقلال و آزادی، و ایمان و دینداری خون میخواهد و نمازی را که اکنون به شکوه جماعت میخوانیم، به رایگان به ما نرسیده است.
- هواپیما یک بار در دامن اصفهان به زمین مینشیند و بار دیگر بر سینهی تهران. دوستان سرگرم خداحافظی و طلب حلالیت اند. چشمم که به سالن انتظار فرودگاه میافتد، بیاختیار زمزمه میکنم:«کجایید ای شهیدان خدایی». [...] در تهران که بسیاری در گرداب بیخبری خود و اختلاطهای گناه آلود و بسی نفسانیات دیگر غوطهورند و نه جنگ را دانستهاند و نه از شهیدان ایدهای دارند، جای خالی شهدا محسوستر است!
|
|
|
| |
دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 |
| ازدواجهای مکتبی کم شده است |
اشاره: شاید در ویژهنامهی خرمشهر مطلبی با عنوان فوق کمی عجیب باشد. اما وقتی از شهدا یاد میکنیم و سیرهی ایشان را بررسی میکنیم، شاید گاهی به نظرمان برسد چه همه از سلوک ایشان دور شدهایم. شهدا ساده و بیتکلف بودند و ساده و بیتکلف هم زندگی میکردند. ازدواجشان نیز نه بر مبنای ظواهر دنیا که بر اساس آموزههای مکتب بود. بد نیست گاهی به این مسائل بیندیشیم و تلاش کنیم مکتبی باشیم. آنچه در ادامه ملاحظه میفرمایید، سخنان صغرا اکبر نژاد (همسر شهید محمد جهان آرا) است.
-
محمد خواستگاری را مستقیم طرح نکرد. یکی از دوستان را واسطه کرده بود. بعد خودش به تنهایی آمد و با خانوادهام صحبت کرد. خانوادهام مردّد بودند و زیاد موافق نبودند. محمد تحصیل در رشتهی مدیریت دانشگاه تبریز را نیمهکاره رها کرده بود و این از نظر خانوادهی ما نقطه ضعف بود. اما محمد به خاطر فعالیت برضد طاغوت این کار را کرده بود و من هم تصمیم خود را گرفته بودم که با او همراه شوم.
-
مهریهی من یک جلد کلام الله مجید با یک سکه طلا بود. سکه را بعد از عقد به او بخشیدم، اما قرآن را پس از ازدواج خرید و روی صفحهی اولش جملاتی نوشت. یکی از جملاتش این است:«امیدم در این است که این کتاب اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب». حالا هر وقت خستگی بر من غلبه میکند، این جملهها را میخوانم و آرام میگیرم.
-
عقدمان را بر سر مزار شهید علی جهان آرا (برادر محمد) برگزار کردیم. یک روز عصر بود و خودمان دو نفر بودیم.متعهد شدیم که کمک و همکار هم باشیم. عقد رسمی هم با سادگی و در منزل ما – با حضور خانوادهی محمد و چند تن از دوستان – برگزار شد. این شروع زندگی ما بود و چند هفته بعدش راهی خرمشهر شدیم.
-
قبل از جنگ او فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. طبق قرارمان یک روز در میان به خانه میآمد، البته ساعت 10 شب میآمد و 7 صبح میرفت و در این مدت کارهایش را با تلفن انجام میداد. فرصت اینکه بتواند به کارهای جنبی منزل برسد نداشت و بیشتر کارها بر عهدهی من بود. زندگی محمد به عنوان فرمانده سپاه، الگویی برای بچههای سپاه شده بود و احساس میکردند با وجود مشغله هم میتوانند وارد زندگی مشترک شوند و ازدواج کردند.
-
در مجموع دو سال و دو ماه با هم زندگی کردیم. هر لحظهاش برایم خاطره است. یکی از خصوصیات محمد هدیه دادنِ ایشان به من بود. شاید خیلی از آقایان سالگرد عقد و ازدواجشان را فراموش کنند، اما محمد تمام این روزها را به خاطر داشت و امکان نداشت فراموش کند، حتی اگر من در تهران بودم، باز او با ارسال نامهای از این روزها یاد میکرد. در نامهها مسئولیتهای خودش و مرا مینوشت. نامهای نبود که بنویسد و از امام [ره] یادی نکند. همهی این نامهها را دارم و هنوز برایم عزیز هستند. هر بار که آنها را میخوانم میبینم که این جوان 25 ساله چه روحیهی لطیف و عمیقی داشته است. روحیهای که در محیط خشن جنگ همچنان پایدار ماند.
-
محمد متواضع بود و خودش را نمیدید. آنچه میدید انقلاب و امام [ره] بود.
-
یک روز از من پرسید:«اگر شهید شوم چطور برخورد میکنی؟» من هم یک جواب داشتم:«چون شهادت حق است، خدا هم صبر آن را میدهد.» و همان چیزی را که از خالق خودمان انتظار داریم، به من عطا کرد: همان صبر را!
-
یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. میدیدم موقع نماز قنوتهایش عوض شده و بیش از حد در قنوت میایستد. همین نشانهها مرا به فکر فرو برد که شهادت محمد نزدیک است. در روزهای آخر برخوردهای عاطفیاش بیشتر شده بود. موقع آخرین خداحافظی با حالت عجیبی حمزه را بغل کرد. حمزه کمتر از یک سال داشت. چنان او را در آغوش گرفت که گمان کردم با تمام وجود دارد او را میبوید. انگار سیر نمیشد، بعد کنده شد و رفت. یک ماه بعد هم در پزشکی قانونی چشمم به عکسش افتاد. و بعد در مراسم هم جنازهاش را دیدم. بعد از گذشت این همه سال هنوز چهرهاش برایم تازه است و این آرامش مرا سرپا نگه داشته است. |
|
|
| |
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1387 |
| خرمشهر پابرجا ایستاد |
|
خالد سلمان محمود کاظمی، یکی از افسران بلند پایه عراقی است که در اشغال خرمشهر شرکت داشته است. وی در خاطراتش مینویسد:
با تلخی هر چه تمامتر اعتراف میکنم که اشغال خرمشهر یک اشتباه استراتژیکی برای عراق بود۱؛ زیرا خرمشهر شهری نبود که با یک گلولهی دشمن از پا درآید. خرمشهر در طول دوران اشغال همچنان پابرجا ایستاد و با تمام توان با ما مقابله کرد. همین مسئله باعث شد تا فرماندهی ما در محاسباتش تجدید نظر کند. قائد ما میپنداشت که به محض رسیدن تانکها به خرمشهر، مردم با دستههای گل به استقبالمان میآیند و برای آزاد سازی(؟) به ما تبریک میگویند. قائد ما چنین میپنداشت یا حداقل با چنین تصوری افسرانش را فریب میداد؛ اما بعد چه شد؟ مردم این شهر با گلوله و سرنیزه و سخنانی درشت از ما استقبال کردند. آنها به معنای واقعی کلمه خمینی گونه و پیرو حسین (ع) بودند. آنها یکپارچه قیام و مبارزه شدند، زمین را به لرزه درآوردند و دشمنان را از شهر بیرون ریختند.
پ.ن: ۱- این افسر عراقی فراموش کرده بگوید که اصولاً حمله به ایران اشتباه احمقانهای بود. |
|
|
| |
شنبه 21 اردیبهشت 1387 |
| خرمشهر شهری در آسمان - بخش پایانی |
۱۳۶۱/۳/۲ – آغاز مرحلهی چهارم: در ساعت ۲۲:۲۵ هجوم از سه نقطه آغاز و محاصرهی خرمشهر کامل میشود؛ اما بنا به دستور اکید فرماندهی کل قوای عراقی و وعده های فرمانده نیروهای دشمن و تشویق آنها، مقاومت دشمن در خرمشهر ادامه دارد. بر اساس یکی از سندهای به دست آمده از سنگرهای نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر، ثابت می شود که این شهر برای دشمن از اهمیت زایدالوصفی برخوردار بوده است:« دفاع از خرمشهر نگهبانی از پیروزی است ؛ دفاع از خرمشهر، شرافت آزادگان عراقی(؟) را به همراه خواهد داشت؛ دفاع از خرمشهر، نابودی دشمن فارسی(؟) را تضمین می کند.»

نیروهای متجاوز عراقی مستقر در خرمشهر
۱۳۶۱/۳/۳ – فتح بزرگ: حلقهی محاصرهی خرمشهر به قدری تنگ شده است که حتی فرماندهان نیروهای عراقی نیز ناامید شدهاند و درصدد نجات نیروهایشان هستند. فرمانده نیروهای عراقی مستقر در خرمشهر کشته میشود. انواع کلاهها و پوتینها، به طرز حیرت آوری در کنار اروندرود به نشانهی فرار مذبوحانهی سربازان و فرماندهان عراقی تل انبار میشود. بسیاری از سربازان در حال فرار غرق میشوند. صدای رزمندگان اسلام از بلندگوها پخش میشود و نیروهای عراقی را به تسلیم دعوت میکند. عراقیهایی که تا ساعاتی پیش غرور ناشی از تجاوز در چهرهشان موج میزد، رام و وحشت زده، دسته دسته خود را تسلیم میکنند. در دست بعضی از آنها عکس امام(ره) و قرآن دیده میشود. باز هم دشمن غافلگیر شده است.

خرمشهر بعد از ۵۷۵ روز اشغال، آغوش خود را به روی رزمندگان اسلام گشوده است. شهری که بدون سلاح و امکانات و با وجود خیانتهای عناصر خود فروخته، پس از ۳۴ روز مقاومت، به دست دشمن افتاده بود، اکنون در مدت ۲۵ روز آزاد شده است. رزمندگان برای ادای نماز شکر به مسجد جامع رفتهاند و خبر آزادی خرمشهر در ساعت ۱۴ از صدای جمهوری اسلامی ایران اعلام میشود.

خرمشهر را خدا آغاز کرده است و رزمندگان و مردم مغرور نیستند. همه نماز شکر بهجامیآورند و با فرارسیدن شب بر فراز بام ها ندای تکبیر سر میدهند. رزمندگان، مردم و مسئولین در برابر خالق متعال رفتاری خالصانه و خاضعانه دارند. در آستانهی آزادسازی خرمشهر توسط رزمندگان اسلام، یکی از فرماندهان به محضر حضرت امام خمینی(ره) رفته بود و وقتی به توانایی رزمندگان برای بازپس گیری خرمشهر اذعان کرده بود، امام(ره) فرموده بودند:«الحمدلله» سپس دعا کرده و فرموده بودند: «ما باید به خدا توکل کنیم.» در زمان اشغال خرمشهر توسط ارتش بعث نیز، وقتی حضرت امام(ره) مهیای اقامهی نماز و آمادهی گفتن تکبیرة الاحرام بودند، خبر سقوط شهر را به ایشان گفته بودند و امام فقط فرموده بودند: «جنگ است دیگر» و رو به قبله کرده و قامت بسته بودند:«الله اکبر.»

|
|
|
| |
جمعه 20 اردیبهشت 1387 |
| خرمشهر شهری در آسمان - ۲ |
۱۳۶۱/۲/۹- آغاز مرحلهی دوم: ساعت ۲۲:۳۰ است که دستور مرحلهی دوم عملیات، به منظور رسیدن به مرز بین المللی و محاصرهی خرمشهر صادر میشود. رزمندگان اسلام به سرعت جادهی مرزی و مرز بینالمللی میرسند. دشمن سر در گم میشود و نسبت به ادامهی حضور در منطقه و اجرای ضدحمله، دچار تردید جدّی میشود. برتری رزمندگان اسلام نسبت به دشمن قطعی شده است و ابتکار عمل به طور کامل در اختیار نیروهای اسلام است.
درادامهی این مرحله، محاصرهی خرمشهر تشدید میشود و مواضع رزمندگان اسلام تثبیت و ارتباط خط مقدم با عقبه، از طریق جادهی اهواز خرمشهر برقرار می گردد.

۱۳۶۱/۲/۱۹ – آغاز مرحلهی سوم: نیمههای شب است و نیروهای ارتش عراق دستپاچه عقب نشینی میکنند. فرماندهان ارشد عراقی، بصره را در خطر هجوم رزمندگان اسلام دیدهاند و برای پدافند آن عقب نشینی میکنند. دیگر مقاومت دشمن در خرمشهر بیفایده است. این مرحله در ساعت ۲۲ آغاز میگردد و روز بعد نیز ادامه مییابد و علاوه بر انهدام نیروهای دشمن، نحوهی آرایش دشمن مشخص میشود و همین زمینه ساز طراحی دقیق مرحله پایانی عملیات است.
... ادامه دارد. |
|
|
| |
سه شنبه 17 اردیبهشت 1387 |
| خرمشهر شهری در آسمان - ۱ |
اشاره: سالروز فتح خرمشهر را امسال در حالی جشن میگیریم که ایران اسلامی اکنون به عنوان یک کشور قدرتمند و هستهای پذیرفته شده است، در بسیاری از زمینههای علمی از جمله علوم پزشکی و ژنتیک و هوا فضا به موفقیتهای چشمگیری نائل شده و امریکای جهانخوار را به زانو درآورده است و اکنون استکبار هر چه میزند به در بسته میخورد و بسیاری از ملتهای آزاده و تحت ستم چشم امیدشان را به جمهوری اسلامی ایران دوختهاند. از طرفی بیش از یک سال است که صدام یزید(!) مرد شماره یک تجاوز به ایران، در گوری که سالها با دستان خویش میکند، فرو رفته است و نفرین ابدی را برای خود تضمین نموده است.

افول حکومت بعث: بدون اغراق، شمارش معکوس افول حکومت بعث، از عملیات بیت المقدس و فتح خرمشهر آغاز شد. عملیاتی که طی ۲۵ روز و در ۴ مرحله، دستاوردهایی چون:«آزادسازی خرمشهر، پادگان حمید، هویزه، جفیر و حسینیه؛ ۱۹۰۰۰ تن اسیر و ۱۶۵۰۰ تن کشته و زخمی از دشمن؛ انهدام عدوات جنگی دشمن و غنایم متعدد» به همراه داشت.
سرعت عمل نیروهای اسلام و طرح مانور عالی، حامیان منطقهای و جهانی صدام را به وحشت واداشت. تا حدی که برخی تحلیلگران، از توانایی ایران در برقراری نظام جمهوری اسلامی در عراق، ابراز نگرانی کردند. با این توضیح، مروری بر عملیات پرافتخار بیتالمقدس خالی از لطف نیست.
۱۳۶۱/۲/۹ – آغاز مرحلهی اول عملیات: شب از نیمه گذشته است و نیروها در مواضع خود مستقر شدهاند و آمادهی صدور فرمان عملیات هستند. فرمانده سپاه به دلیل ابهامش در مورد رفتن به سمت خرمشهر و چگونگی پاتک دشمن، استخاره میکند. آیه با نقل داستان حضرت موسی(ع)، این نوید را به همراه دارد:«نترسید، ما شما را از قوم ظالمین نجات خواهیم داد.» فرماندهان سپاه و ارتش در قرارگاه مرکزی کربلا گرد آمدهاند و شهید آیت الله صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی هم حضور دارند.
آیاتی از سورهی فتح تلاوت می شود و در ساعت ۲۴:۳۰ رمز عملیات توسط فرماندهی قرارگاه اعلام میشود: یا علی بن ابی طالب! روز ۱۳ رجب است و صادق آهنگران روضه میخوانَد و دعای ملکوتی توسل، فضای قرارگاه مرکزی را عطرآگین کرده است. در کنار هدایت نیروها توسط فرماندهان، شهید صدوقی(ره) و آیت الله مشکینی(ره)، برای رزمندگان پیام میفرستند. رزمندگان ضمن عدول از نظر متخصصان مجرّب جنگ، با طرحی ابتکاری و بر خلاف انتظار و آرایش دشمن، از کارون عبور می کنند و از پهلو به دشمن میزنند. اگر چه ارتش عراق قبل از شروع عملیات در مورد تهاجم رزمندگان اسلام هوشیار بوده است، اما نسبت به «زمان» و «تاکتیک» غافلگیر می شود و در پایان روز نخست، دستاوردهای نبرد، فراتر از محاسبات است و تعادل دشمن بر هم خورده است.
... ادامه دارد. |
|
|
| |
یکشنبه 26 اسفند 1386 |
| خاطره ای از جوانان سال ۶۶ برای جوانان امروز و آینده |
اشاره: یکی از خاطرات عملیات والفجر ۱۰ (۱) را پیش رو دارید.(کامل)
آرامش که بر شام کوهستان حاکم میشود، نیروها هم در سنگر جا گرفتهاند؛ نفسی میکشیم. داخل کیسه خواب میروم و زیپش را تا زیر چانه بالا میکشم. سردار شهید فیض میگوید:«جعفری این طوری نرو تو کیسه خواب. بچهها تو این سرما دارند پست میدهند!» بلند میشوم و تکیه میدهم به دیواره داخل سنگر. سنگر را همین امروز در سراشیبی کوه و پایینتر از خط الرأس جغرافیایی و نظامی علم کردهایم. ناگهان تیرهای سرخ از هفت هشت ده متری پشت سرمان شلیک میشود و از بالای سرمان به سمت بالای ارتفاع میرود.! ترس ناگهانی وجودم را تکان میدهد. با خود میگویم: دور خوردیم و کار ِگُردان تمام شد! چنگ میزنم و گوشی بیسیم را برمیدارم. گردان را به گوش میکنم و میگویم:«خان تو مایه است (دشمن حمله کرده)». بیسیمچی گردان شخصی است به نام نوری (۲). از ابتدای مأموریت خودش یکبند پشت بیسیم بوده. صدایش خش برمیدارد. ترس از شکست گویا به جان او هم دویده. میگوید که متوجه تیراندازی شده و گزارش دقیقتری بفرستم.
از سنگر سرک میکشم، جر تاریکی نمیبینم. ناگهان دوباره تیراندازی میشود و تیرهای رسّام درست از بالای سرم رد میشود. در آتش دهانهی سلاح هیکل تنومندی را میبینم و دیگر هیچ. به این نتیجه میرسم که خبری از حمله نیست و احتمالاً یک گروه کوچک گشتی عراقی با نیروهایمان درگیر شدهاند، آن هم در ۱۰ متری سنگر ما (فرماندهی) و درست زیر گوشمان. همین طور که نگاه می کنم به احمد مساعی منش (۳) میگویم که برود روی فرکانس محور و گوشی را به من بدهد. بیسیمچی محور هم دستپاچه است. ناگهان صدای آشنای فرمانده لشکر را میشنوم. حاج غلامرضا جعفری (۴) به آرامی میگوید:«نباید موضوع مهمی باشد. سریعتر بررسی کنید بگویید وضعیت چی است.» سردار شهید محمدرضا فیض از سنگر بیرون میپرد و به سمت بالای ارتفاع و سنگرهای نگهبانی میرود. ابوالفضل ارج (۵) کلت منور را یافته است و اولین تیر را به سمت دره شلیک میکند. در سراشیبی تپه مجروحی را میبینیم و کسی که با سرعت میگریزد. با کلاش به سمتش تیراندازی میکنیم. در میان تختهسنگها ناپدید میشود و دیگر او را نمیبینیم. مجروح را به سنگرمان منتقل میکنیم. با بیسیم وضعیت را گزارش میکنم و دوباره سکوت رادیویی برقرار میشود. مجروح کسی نیست جز مجتبی افخمی، فرماندهی یکی از دستههای گروهان یک. ساعتی پیش به معاونش گفته است:«به نیروها بگو بدون سلاح و تنهایی جایی نروند و بیمورد سنگرشان را ترک نکنند.» در حال سرکشی به سنگرهای اجتماعی بوده که میبیند کسی در تاریکی نشسته است. (مجتبی خودش بدون سلاح و تنها بوده است!) میگوید:«اخوی چرا اینجا نشستهای؟ برو توی سنگرت.» جوابی نمیشنود. میپرسد:«کی هستی اخوی؟» که با برخاستن ِ او و گلن گدن کشیدنش مواجه میشود. سلاح او را با دو دست میگیرد و با هم گلاویز میشوند. در لحظهای که گمان میکند حریف نامتعادل است او را به سمت سراشیبی ارتفاع هل میدهد. نیروی عراقی پرت نمیشود و در عوض رگبار گلوله را به سوی مجتبی افخمی میگشاید. همه اینها را خودش بریده بریده و با آه و نالهی فراوان بیان میکند. وقتی میبیند عراقی زمین نخورد فرار میکند و از پشت ۱۲ – ۱۰ گلوله میخورد. امدادگر گردان با بار و بندیل به سنگرمان میآید و مشغول پانسمان او میشود. خونریزی خاصی ندارد ولی درد امانش را بریده. امپول والیوم هم چندان تأثیری ندارد. ابراهیم زارع (معاون گروهان یک) به او میگوید:«مجتبی روحیهات را حفظ کن کمتر ناله کن!» افخمی میگوید:«ابراهیم من روحیهام خوب است، اما درد دارم.» بعد اضافه میکند:«ابراهیم همه جایم تیر خورده، میدانی یعنی چه؟»
ساعت حدود ۱۰ شب بود. به سردار شهید محمدرضا فیض گفتم:«بروم گشتی در اطراف بزنم؟» گفت:«نه بخواب ساعت ۱ بیدارت میکنم.» در حالی که فرورفتن در کیسهخواب با شنیدن نالههای مجتبی هیچ لطفی نداشت. مجتبی تا صبح ناله کرد و نماز صبحش را هم با آه و ناله خواند و پس از روشن شدن هوا به عقب منتقل شد(۶). دو روز بعد جنازهی آن عراقی را در ته دره پیدا کردیم که از هول تیرهای ما، در حین فرار از تپه پرت شده بوده و احتمالاً مرگی سخت و تدریجی داشته است. مدارکش میگفت که افسر توپخانه است و احتمالاً آدمی مغرور بوده که به تنهایی برای شناسایی آمده بوده است.
پینوشت: ۱- در متن خاطره آمده است که مجتبی خونریزی خاصی نداشت، باید توضیح دهم که در ظاهر این گونه بود و به دلیل درد شدید او و چندین گلولهای که خورده بود، خونریزیهای پراکنده به چشم نمیآمد. به هنگام انتقال برانکار، آن همه خون در آن جمع شده بود که یکی میگفت یک برانکار دیگر بیاورید و امدادگر گردان به شوخی میگفت:«چقدر هم خون دارد!» ۲- اینجانب مجروحیتی شدیدتر از این مورد به یاد ندارم ؛ وضع مجتبی آن همه وخیم بود و آن همه درد داشت که سردار شهید سید محمد رضا فیض تا صبح دو بار برای او گریه کرد!
پاورقی: ۱- خاطره مربوط است به عملیات والفجر ۱۰ – لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب(ع) - گردان حضرت معصومه (س). زمان روزهای پایانی سال ۱۳۶۶. ۲- نوری (بیسیمچی گردان) اکنون کارمند است و در یکی از ادارت استان قم مسئولیت دارد. ۳- احمد مساعی منش یکی از بی سیمچیها بود که اکنون در شرکت هود مس قم روزگار میگذراند. ۴- سردار غلامرضا جعفری اکنون مسئولیت تدوین کتاب مأموریت ها و عملیات های لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب را برعهده دارد. ۵- یکی از همکاران گروهان یک بود. اکنون بازنشسته سپاه و خادم افتخاری جمکران است. ۶- مجتبی افخمی اکنون در قم دفتر بیمه دارد و با در دست داشتن یک عصا کمی میلنگد. ۷- راوی امیر عباس است که از جنگ چیزی نفهمید و اکنون با همان بیمعرفتی در خدمت شماست. |
|
|