اشاره: پیش از پی گرفتن خطی روایت نخستین اعزام، این خاطرهی منحصر به فرد را مطالعه بفرمایید تا بدانید با چه دسته و نیروهایی طرف هستید. برادر یا خواهر محترم! اگر فرصت خواندن ندارید، لطفاً به خود زحمت ندهید و نظری هم ثبت نکنید؛ اما اگر فراغتی داشته باشید و این جام را تا به آخر بنوشید، شیرینی آن تا همیشه در مذاقتان به یادگار خواهد ماند. حقیقتی زیبا و تأمل برانگیز پیش روی شماست؛ تا نصیبتان چه باشد؟!
چادرهای دسته یک در میان درختان تنومند بلوط، پذیرای نیروهای گردان بود. محمد وفاییزاده دعای توسل میخواند. نیروها در طول روز آن همه فعالیت کرده بودند که حضور فشردهی ایشان در مراسم دعا، امروز که ۲۴ سال از آن ماجرا گذشته است، عجیب به نظر میرسد. عملیات نزدیک بود و نیروها آرام و قرار نداشتند. روزها در جنگل بلوط که قدم میزدی، بعضیها را میدیدی که داخل چادر یا بیرون روی تکهسنگی نشستهاند و مشغول نوشتن هستند: خاطره، نامه و یا شاید هم وصیتنامه.
برخی نیز وسایل خود را آماده میکردند تا به هنگام حرکت به طرف خط، مشکلی نداشته باشند. بازار بازیهای دستهجمعی نیز داغ بود و بعد از فعالیّت، کتریهای آب روی کورههای دستساز قرار میگرفت و بوی چوب بلوط در جنگل شناور میشد و هر از گاهی صدای ترکیدن بلوطها که توسط مسئول درست کردن چای، در میان آتش ریخته شده بود، به گوش میرسید. به جز اینها، افرادی را میشد دید که که در دل درختان سربهآسمانساییدهی جنگل بلوط مریوان، فرو میرفتند و با پروردگار خود به راز و نیاز میپرداختند. اما تمام این فعالیتها موجب نمیشد که نیروها برای حضور در مراسم دعا لحظهای سستی کنند. بلکه با شور و شوق و با احساس نیاز، مثل عاشقی که به دیدار معشوق خود میرود، با طهارت و معطر، به ضیافت دعا و نیایش میشتافتند. البته هر گاه چادرهای دستهی یک، میزبان مراسم بود، شور و نشاط دوچندان بود. سال ۱۳۶۲، در عملیاتهای والفجر ۳ و والفجر ۴، لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) یک دستهی شاخص و مشهور داشت: دستهی ۱ از گروهان ۱ از گردان سیدالشهدا(س). فرماندهی این دسته محمد وفاییزاده بود. مردی مهربان، خالص، قوی و سختکوش، اهل شهر ملایر و ساکن قم. هم روحانی بود و هم پاسدار. نیروهای دسته و حتی گروهان، او را معلم اخلاق خود میدانستند و دیگران نیز او را از بهترین دوستان خود و مرد خدا میشناختند؛ اما او خود را کوچک همه میدانست و در امور روزمرهی دسته، مثل شستن ظرفها و نظافت چادرها پیش قدم بود. دستهی وفاییزاده یک خصوصیت دیگر هم داشت که آن را معروف کرده بود: ساعتی پیش از اذان صبح، مسئول دسته نیروها را بیدار میکرد و همه برای بهجاآوردن نمازشب مهیا میشدند. البته بسیاری از رزمندگان اسلام نمازشبخوان بودند، ولی بین نمازشب پنهانی رزمندگان و نمازشب نیروهای دسته ۱ که پروای ریا در بینشان نبود، تفاوتی آشکار وجود داشت و دیگر نیروهای گردان، این دسته را به دستهی نمازشبخوانها میشناختند و وقتی خبر منتشر میشد که مثلاً امشب در دستهی ۱ جلسهی دعا برپاست، کسی برای حضور در مراسم شک به خود راه نمیداد. آن شب نیز مراسم دعای توسل برقرار بود. چند نفر از برادران بسیجی دعا را میخواندند، از جمله محمد وفاییزاده.
یکی دیگر از مادحین، حجت الاسلام دریاباری بود. دریاباری اهل فیروزکوه بود و در کسوت روحانی، مسئولیت تبلیغات گردان سیدالشهدا(س) را برعهده داشت. او نیز چهرهای محبوب در بین نیروهای گردان بود و همه از ابعاد شخصیتی، روحی و معنوی وی بهره میگرفتند.
مجلس به اوج خود رسیده بود. محمد وفاییزاده روضهی حضرت سیدالشهدا(س) را میخواند و از برترین بانوی جهان نیز نام برد. نیروها خالصانه مویه میکردند و با زلال اشک دل و جانشان را به حماسهی کربلا پیوند میزدند. محمد وفاییزاده خود از همه بیقرارتر بود و در میان گریه گفت:«چه میشد اگر الآن امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم در مجلس ما حضور داشتند؟!» و سپس از این دو معصوم (علیهما السلام) برای حضور در ضیافت دعا دعوت کرد.
مراسم با همان شور و حالی که آغاز شده و اوج گرفته بود، پایان یافت. صبح روز بعد، هنگامی که نیروهای دسته مهیای ورزش صبحگاهی میشدند، وفاییزاده نیروهای دسته را جمع کرد و گفت:«میخواهم خوابی را که دیشب دیدهام برایتان تعریف کنم.» از آنجا که وفاییزاده همیشه تأکید داشت که نیروها هر چه سریعتر برای مراسم صبحگاه آماده شوند، همه دانستند که خواب مهمی در بین است. وی گفت:«بعد از نمازشب، در فاصلهی کوتاهی که تا اذان صبح باقی بود استراحت میکردم. در خواب جلسهی دعای دیشب را دیدم. دقیقاً همان جلسه بود با همان جزئیات. وقتی به این جمله رسیدم که "چه میشد اگر الآن امام حسین(ع) و حضرت زهرا(س) هم در مجلس ما حضور داشتند؟!" دیدم جلو در چادر، سمت راست حضرت سیدالشهدا(س) و سمت چپ حضرت زهرا(س) ایستاده اند و به هنگام ورود و خروج نیروها دست به سینه میگذارند و با احترام خوش آمد میگویند.»
گریه به وفاییزاده مجال ادامهی سخن نداد. بقیه هم حالی شبیه به او داشتند. به هر حال مراسم صبحگاه انجام شد. معمولاً بعد از دو و نرمش، حاجآقا دریاباری چند دقیقه صحبت میکرد و با ذکر یک حدیث یا فرازی از تاریخ اسلام، گردان را مستفیض مینمود. آن روز وقتی دریاباری میکروفون بلندگوی دستی را به دست گرفت، گفت:«امروز قصد سخنرانی ندارم، ولی میخواهم خوابی را که دیشب دیدهام برایتان تعریف کنم!»
خوابی که دریاباری تعریف کرد، کوچکترین تفاوتی با آنچه محمد وفاییزاده در خواب دیده بود، نداشت. ابتدا نیروهای دستهی نمازشبخوانها به گریه افتادند، چون خواب محمد وفاییزاده را هم شنیده بودند؛ بعد بقیهی نیروهای گردان. دریاباری نیز مرثیه سرایی میکرد. خبر یکسان بودن خوابها با سرعت به تمام نیروها رسید.
چند روز بعد، عملیات والفجر ۴ در شمال غرب پنجوین عراق آغاز شد. ارتفاعات مهمی به تصرف درآمد و از فراز همان ارتفاعات، روح عاشق هر دو عزیز (محمد وفایی زاده و دریاباری) به سوی دوست پرکشید. سرنوشت دستهی نمازشبخوانها نیز شنیدنی است. به جز سه نفر، تمام نیروهای دسته شهید یا مجروح شدند. دو نفر از آن سه نفر، در همان آغاز عملیات، مجروحی را به پشت جبهه حمل کردند و دیگر موفق به حضور در خط مقدم نشدند و میتوان گفت از آن دسته فقط یک نفر سالم ماند. آن یک نفر که امدادگر بود و در میان آتش سنگین و مستمر توپخانهها، خمپارهاندازها، بالگردها و ... حتی خراشی برنداشت، نگارندهی روسیاه این روایت آسمانی بود. |